شعر

  می‌ترسم
 از واژه‌هایی که مرددند
و از همه‌ی جمله‌های مشکوک به عشق
که پاییز را یاد لک لک می‌اندازد
و مردی پشت همه‌ی آن‌ها قایم شده است
و دود سیگارش
سطری‌ست سفید میان شعرهایم

من معتادم به رنگ سیاه سایه‌اش
که نور را به یادم می‌آورد
و به قهقهه‌ی مستانه‌ای که شب‌هایم را کدر می‌کند

خوابی از بچگی مرا تعقیب می‌کند
و  وادارم می‌کند در میان واژه‌های مردد از او بگریزم
و پرواز لک لک‌هایی که از اینجا می‌روند را  توی سطرها پنهان کنم

می‌‎ترسم
 از واژه هایی که مرددند
 و انفجار، خوشه‌ی خشمگینی است
که صدای تردید می‌دهد
و کسی را از من دور می‌کند که نمی‌خواهم
 صدایی که شنیده نمی‌شود
صدایی که آنقدر توی من می‌پیچد که راه برگشت را فراموش می‌کند
صدایی که همه‌ی خواب‌های دخترکان زشت را تعبیر می‌کند
و مزه ی زهم می‌دهد
صدایی که هر روز مرا یادش می‌رود
و می‌گذارد توی دود سیگاری محو شوم که او دود می‌کند

می‌ترسم از واژه هایی که مرددند
که در من تنیده شده‌اند
و چون عشقه‌ای خشکیده
تنم را می‌خراشند
و من زخمی‌ام که بر تن همه‌ی واژه‌ها حکاکی شده است.

....

من از زن‌های باردار میترسم . از شکم‌های‌شان؛ از طرز راه رفتنشان؛ از پرخوری‌ای که باید بکنند و از چاقی نچسبی که هیچ جوره توی کتم نمی‌رود طبیعی است. وقتی می‌بینم‌شان از اینکه باید لبخند بزنم  و تبریک بگویم، حالم بد می‌شود؛ برای من این تبریک گفتن مضحک است، همان طور که تسلیت گفتن دردی ازم دوا نمی‌کند.  از اینکه ذوق می‌کنند دارند مادر می‌شوند می‌ترسم. نمی‌فهمم چرا از شنیدن صدای تاپ تاپ تندی که دکتر وقتی آن گوشی سرد را روی آن گردی صیقلی می‌کشد به بیرون ان نشت میکند و برای من خود استرس و اضطراب است این چنین گل از گلشان می‌شکفد.زن حامله برای من تصویر بچه ایست که شیره ی جان زنی را می‌مکد. برای اینکه جان بگیرد کسی باید جان بدهد. از تصویر کودکانی که تازه به دنیا امده اند و سرخ و سیاهند و بیشتر از اینکه شبیه ادمیزاد باشند شبیه مریخی ها هستند می‌ترسم. من ادم مریضی ام میدانم ولی لطفا زن‌های باردار را از من دور کنید، می‌خواهم کمی بخوابم

شعر


تمام آن سال‌هایی که ما با دم گربه‌ای سیاه بازی می‌کردیم
مادرم می‌ترسید
و اتفاق بد
شاید چارقد زنی بود که توی باد نمی‌رقصید
ما تمام آن سال‌ها
اتفاق نیفتادیم
و مادرم را توی همه‌ی خنده‌هایمان
چون قورباغه‌ای که ابوعطا می‌خواند
به بیرون تف کردیم
ولی زمان
شاید
 گربه‌ی کینه‌ای باشد
که تمام سنگ‌های دیوار چین را می‌شمرد
تا من امروز
از صورتم قانقاریا بگیرم
واز هر اتفاقی که توی باد نمی‌رقصد
بترسم چنگ بخورم

من می‌ترسم
از بال زدن پروانه‌ای که نایستاده تا مرا نگاه کند
و از عبور پرنده‌ای که از رو به رو مرا نگاه می‌کرده

من می‌ترسم
و هر اتفاقی
می‌تواند چارقد زنی باشد که توی باد می رقصد  

شعر

من فکر می‌کنم
وقتی خون توی رگ‌هایم یخ بزند
خواهم ترسید
و تو
همه‌ی شربت‌های آلبالویم را
تا ته خواهی خورد

هوا گرم است؟
چرا عرق کرده‌ای مرا
چرا می لرزم روی پیشانی ات
آیا کسی آن سوی این پرده
آن سوی این پنجره
تو را باد می
زند؟

آنقدر بلند بلند نخند
نمی‌ترسی دندان‌هایت را کرم بخورد؟
و صدای قهرت تا توی کوچه‌ها برود؟
من از دندان‌هایت می
ترسم
و از صدای پاهایی که هی دور می‌شود
من از تو
من از همه ی پرده‌هایی که نمیرقصند...

نه، نمی‌خواهم شب‌ها پنجره را ببندم
یادم می‌رود
خودم را از همین کوچه ها دزدیده‌ام

و توی اتاقی حبس کرده‌ام که دیوارهایش قرمز،
دیوارهایش بلند،
دیوارهایش زنگ خطری بود که من نشنیدمش

می‌خواهم مرز بین‌مان را سیم خاردار بکشی
 من خودم را آن سوی سیم‌ها جا بگذارم
و تو دستت به من نرسد

من اما از این سرما می‌ترسم
تو اما به کسی چیزی نگو؛
فکر می‌کنم
پرواز
پلیور قرمزیست که رج به رج می‌شکافمش

شعر

گرمم است و از سرما لرز می‌زنم
و هیچ پتویی مرا گرم نمی‌کند
طوری که از گرما همه‌ام نپزد

عجیب نیست،
کافی است من باشی؛
ببینی و توی تاریکی کورمال کورمال راه بروی؛
بیدار باشی و همه چیز را خواب ببینی

من یک اشتباه دو پهلویم
و هستی‌ام
اثبات گره کوری است که دندان هم بکشی باز نمی‌شود

 

....

سکوت هم تا یک جایی آرام است. جایی برمی‌گردد پشت سرش را نگاه می‌کند و بعد آنقدر فریاد می‌زند، جیغ می‌کشد تا حنجره‌اش پاره شود.

 

شعر

آرام بگیر بوفالوی من
قول خواهم داد
وتمام توها را به اوهایی مرده شعر خواهم گفت
اوهایی که فراموش خواهند شد
اوهای دوری که دیگر نخواهند بود
خواهم کشت

در من قاتلی از خواب زمستای پریده است
که خودش را نمی‌شناسد
چاقو را نمی‌شناسد
و سیم نازکی که باید گلویی را لمس کند
در من تفنگ‌هایی بی‌فشنگ
خاک می‌خورند
و شمشیرهایی که در قلاف‌شان گیر کرده‌اند
ولی شعرهایی که خوشحالم هنوز زنده‌اند
می‌کشند
          سلاخی می‎کنند
                          دفن می‌کنند

بوفالویی که در من بیدار شده‌ای
که چیزهایی که نیست را بو نمی‌کشی
و علف هایی که نیست را نمی‌خوری
که تنهایی را دوست داری
می‌دانم
 دیگر کافی‌ست
تمام قصه‌هایم را  از نو خواهم نوشت 

داستان

"دویدن از ایرانشهر تا خودِ انقلاب"

دوباره دنبالم کرده است؛ ولی این‌بار پرایدِ نوک‌مدادیِ هاچ‌بکِ علیرضا را گرفته.

 موبایل را از توی کیفم بیرون می‌کشم و روی یک نگه می‌دارم.  با اولین زنگ گوشی را برمی‌دارد. همان‌جا روی یکی از نیمکت‌های  پیاده روی بهار می‌نشینم و می‌گویم بیا دنبالم. مِن مِنی می‌کند  و می‌پرسد، کجا هستم حالا. میگویم «توی ترافیک لعنتی بهشتی گیر کرده‌ام و حالم خوب نیست. دلم می‌خواهد با یکی حرف بزنم. راه بروم» و زیر چشمی نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم حمید است که آن‌ور خیابان پارک کرده و آتش روی آتش سیگار می‌کشد. خود لعنتی‌اش است. از دانشگاه که بیرون آمدم فهمیدم دنبالم است. اول فکر کردم علیرضاست ولی بعد دیدم نه. نه جلو می‌آید نه دست از این مسخره‌ بازی‌ها بر می‌دارد. چه مرگش است خدا می‌داند.

ادامه نوشته

شعر

هرز می روم در لحظههایی که دم نمی‌زنند
هرز می‌روم در تیک و تیکِ ثانیه‌های روزهای مبادا
تا روز
شیپور جنگی‌ای باشد که مرا در خودش فوت می‌کند

 

بی کلاه‌خود
بی زرهی که گرمم کند
می‌دوم
و شمشیرهایی که یادشان نیست باید برنده باشند
زمین‌ام را شخم می‌زنند
من این جنگ را کی باخته‌ام،
که نادر شاه را خواب می‌بینم
و چنگیز را که
توی نی‌نیِ چشم‌هایم
سبیل‌هایشان را می‌تراشند؟

شعر

شاید تو کلیدی بودی که من توی در جا گذاشتمت
و کسی در را باز نکرد
چرا اینجا دزد ها
هی یادشان می‌رود 
زن‌ها 
صدف‌هایی هستند که باید با کلید بازشان کرد
و مروارید 
آرزویی است که به گور می‌برند