شعر
از واژههایی که مرددند
و از همهی جملههای مشکوک به عشق
که پاییز را یاد لک لک میاندازد
و مردی پشت همهی آنها قایم شده است
و دود سیگارش
سطریست سفید میان شعرهایم
من معتادم به رنگ سیاه سایهاش
که نور را به یادم میآورد
و به قهقههی مستانهای که شبهایم را کدر میکند
خوابی از بچگی مرا تعقیب میکند
و وادارم میکند در میان واژههای مردد از او بگریزم
و پرواز لک لکهایی که از اینجا میروند را توی سطرها پنهان کنم
میترسم
از واژه هایی که مرددند
و انفجار، خوشهی خشمگینی است
که صدای تردید میدهد
و کسی را از من دور میکند که نمیخواهم
صدایی که شنیده نمیشود
صدایی که آنقدر توی من میپیچد که راه برگشت را فراموش میکند
صدایی که همهی خوابهای دخترکان زشت را تعبیر میکند
و مزه ی زهم میدهد
صدایی که هر روز مرا یادش میرود
و میگذارد توی دود سیگاری محو شوم که او دود میکند
میترسم از واژه هایی که مرددند
که در من تنیده شدهاند
و چون عشقهای خشکیده
تنم را میخراشند و من زخمیام که بر تن همهی واژهها حکاکی شده است.