15.

دلم برای خودم تنگ خواهد شد

14.

وقتی دارم نوزاد داستانی ام را می زایم همه چیز خوب است، خوب.

13.

حال آدمی رو دارم که حالش از این سکون و سکوت که از شلوغی و غوغا وام گرفته، بهم می خوره.

12.

به زن بارداری می‌مانم که فارق شده و دچار افسردگی پس از زایمان است.

پ.پ : بالاخره از کارهای عید فارق شدم.

 

11.

یک هفته یعنی کمی،فقط کمی از بازی پرت شدم بیرون ! 

10.

حس آدم‌های کاملا معمولی را دارم. کمی از صبح سردم است. دلم نوشیدنی نمی‌خواهد. کافکا در ساحل را می‌خوانم و از خواندنش همچنان خر کیف می‌شوم.

قبل از کافکا همه جا را گردگیری کردم و ظرف‌های صبحانه  و حتی شام دیشب را شستم.  ورقه ی آلومینیوم  گاز را کندم تا از نو کاورش کنم. لباس‌های رنگی را توی ماشین لباس شویی ریختم و  روشنش کردم.  

بر خلاف همیشه پرده‌ها را کنار کشیدم و گذاشتم آفتاب خودش را ول کند وسط اتاق و نور قلت و واقلت بزند توی فضا.

ده روزیست شنا نمی‌روم. پس کَمَکی نرمش های شبیه سازی شنا را انجام دادم  تا حالِ ماهیچه‌هایم را که داشتند می‌رفتند  تنبل شوند بگیرم، پرو نشوند. 

از پنجره بالکن، بالکن همسایه  بغلی را نگاه کردم که هر شیش گلدان مستطیلیِ گل یخی‌اش را  برای آمدن بهار هرس کرده و همسایه روبرویی، که گویا مبل تازه خریده، مبل های نه چندان کهنه اش را باز وانت می‌کرد.  

دلم هوس یک دوربین عکاسی حرفه ای کرد تا می‌توانستم تغییرات محیط را ثبت کنم.  
باید بروم ناهار درست کنم. بعد بروم دنبال پوریا. بعد بیاییم ناهار بخوریم .شاه و کلاه کنیم برویم بازار.

سه شاخه بامبو، یک دست فنجان خیلی خوشگل، یک ست سطل اشغالی و جا دستمال کاغذی با کلاس ، یک ست  جا اسکاجی و مایع ظرف شویی شیک . یکی دوجین جعبه سی دی  و یک چیز مناسب برای مدادها و رژلب هایم باید بخرم.

امروز حس یک زن کاملا معمولی را دارم.

پ.پ ۱( نگارش به سبک روزمره نویسی موراکامی از زندگی تامورا)

 پ.پ ۲(  از این طوری ردیف کردن وقایع روزانه، حال کردم. می‌خواهم ادامه‌اش دهم)

9.

من از چه دست آدم‌هایی‌ام‌ ِ(یک)

مَن اَز آن دست آدَم‌هایی‌اَم که یا اَز این وَرِ بام می‌اُفتَند یا اَز آن وَر. کُلاً آن وَسَط بَرایِشان حالی نَدارَد.  اِنگار وَسَطِ بام دَقیقاً  قُطبِ هَم‌نامِ کَفِ پایِشان است وَ هَمدیگر را می‌راَنند.  
مَن اَز آن دَست آدَم‌هایی‌اَم این چَند روز، که دارَد پیرِ یِک نَفَر را اَز بَس که نَقدَش می‌کُنَد در‌می‌آوَرَد.
اَز آن دَست آدَم‌هایی که هِی گیر می‌دِهَد به طَرَف وَ  ایراداتَش را تُف می‌کُنَد توی صورَتَش.
اَز آن دَست  آدَم‌هایی که نِمی‌تَوانَد ضَعف‌های شَخصیّتِ روبِرویَش را تاب بیاوَرَد و نِمی‌دانَد بایَد چِکار کُنَد و بَنابَراین سَعی می‌کُنَد با گُفتَنِشان و باز گُفتَنِشان و باز گُفتَنِشان، طَرَف را اَز خودَش مُتَنَفِّر کُند.
مَن اَز آن دَست آدَم‌هایی‌اَم که دارَد اِعتِماد به نَفسِ یِک نَفَر را با بُلدیزِرِ پُرقُدرَتِ کَلَمه اَز ریشه بیرون می‌کِشَد.
اَز آن دَست آدَم‌هایی‌اَم که می‌دانَد دارَد چه غَلَطی می‌کُنَد وَلی نِمی‌تَوانَد نَکُنَد.
اَز آن دَست آدَم‌هایی‌اَم، اَلان، که اَز خودَش خِجالَت می‌کِشَد و دَر عینِ حال اِفتِخار  می‌کُنَد.

اَز آن دَست آدَم‌هایی که .....

8.

حال آدمی رو دارم که نمی دونه حالش چطوریه؟

7.

حال آدمی را دارم که حوصله هیچ چیز و هیچ کاری را ندارد.

6.

کافکا در ساحل را دوست دارم. این از آن کتاب‌ها-رمان‌ها-یی است که وقتی می‌خوانمش به طرز عجیبی(!) چشم‌هایم سنگین نمی‌شود؛ بنابران می‌توانم ببرمش توی تخت و در حالی که خزیده‌ام زیر پتو، بی هیچ ترسی از خواب‌آلودگی، بخوانمش.

با توجه به این مساله عجیب نبود که کافکا در ساحل برنامه‌ی همیشگی‌ام را امروز تغییر دهد. بر خلاف همیشه‌هایم ساعت نه تصمیم داشتم بخوانم و کار دیگری نکنم. پس یک مشت پُر شکلات تلخ ، کمی بیشتر از یک مشت، لواشک شکلاتی(1) ، یک کاسه تخمه، یک بشقاب برای  پوسته‌ها و یک لیوان آب برداشتم و برو که رفتیم.

موراکامی منتظر بود تا مرا توی خودش ببلعاند؛ ولی دو ساعتی که خواندم، نمی‌دانم از کجا سر و کله هادی خشاییِ در قعر هاویه پیدایش شد  و همانطور که چشم‌هایم  داشت کلمه‌های کتاب را ور می گذاشت و پیش‌می‌رفت، فکرم رفت سراغ داستانش که یک ماهی می‌شد خوانده بودمش و یک ماهی می‌شد که دائم روی صفحه دسکتپ لپ تاپ چشمک می‌زد که باید چیزکی برایش بنویسم؛ ولی خب این کار از آن کارهایی ست که خودت را مقید می‌کنی انجامش دهی ولی چون نمی‌دانی چطوری می‌خواهی انجامش دهی، سعی می‌کنی حتی الامکان چشم‌هایت را روی صفحه دستکپت نرقصانی که مبادا آیکونش برود روی صفحه ی کانونی  ذهنت و عذابت دهد که چی شد پس این؟ و حالا نمی‌دانم از کجا بدون اینکه ایکونی جلوی چشم‌هایم باشد وسط بگیر و بگیر ناکاتای کتاب، هادی و  داستانش سبز شد و رشد کرد و حتی گل هم داد و کمی مانده بود میوه هم بدهد  که یکهو یادم امد دارم کتاب می‌خوانم و  این اوشیمای بدبخت دارد جلوی چشم‌هایم خودش را جر و واجر می‌دهد و حرف می‌زند . قشنگ سه صفحه خوانده بودم!!!!!!!!! اما چی ؟ نمی‌دانم.

همین کافی بود که کتاب را ببندم. از زیر پتو بخزم بیرون و بیایم لپ تاپ همسرم  را روشن کنم و بزور اینها را بنویسم. این که می‌گویم به زور دلیل دارد. لپ تاپ عزیز تر از جانم دیگر روشن نمی‌شود. وروجک خانه‌مان قدم رنجه فرموده و من که نبودم امده توی اتاق و سعی کرده با شارژر لپ تاپِ من پلی استیشنش را شارژ کند؟(!!!)  و زده شارژر -شاید عزیز تر از جان مرا - به کل ناکار کرده و این شده که لپ تاپم الان چند روزی است نه شارژ دارد و نه شارژر. و من مجبورم بیایم سراغ لپ تاپ همسر جانم که صفحه کلیدش برچسب فارسی ندارد. بنابراین کاملا شانسی باید دکمه‌ها را بزنم و فقط امیدوارم باشم درست می‌زنم که البته گه گاه‌های زیادی می‌شود که اشتباه می‌زنم و هی باید برگردم و تصحیح کنم. هر چند این از ان توفیق های اجباری است که در اینده باعث خواهد شد حین تایپیدن و چتیدن کمتر غلط‌های تایپی ضایع داشته باشم.

بی خیال مشکلات بی مزه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. - هیچ وقت یک طعم واحد را به تنهایی نمی‌توانم تحمل کنم! حتمن بعد از شوری باید آب، بعد از شیرینی، ترشی یا کلن بگویم بعد از هر طعمی باید یک طعم متضاد با آن طعم  را بخورم؛ و گرنه یک چیزی درونم می‌لنگد-

  

5.

حال آدمی رو دارم که منتظر ِ یکیِ که بیاد؛.... 

4.

حال آدمی را دارم که دلش می خواهد آنقدر داد بزند تا حنجره اش پاره شود. اما به قول شاملو:

و چه بر جای می ماند آن گاه
که پیکان فریاد
               از چله
                       رها شود؟

3.

آسمان امروز ابر نداشت. اما گویی به زور می‌تابید. دم دمای غروب لرز می‌زد حتی و باد گاهی فقط ازروی هوس هوا را فوت و هی‌هی‌اش را  توی تن آدم‌ها گم می‌کرد.
هوا نه حوصله ی سرما داشت و نه حوصله‌ی گرمایی که بخواهم پالتوم را بِکَنم و بندازم روی بازو.
امروز روز خسته ای بود و من به گمانم یک هفته باشد که دارم هی دور خودم می‌چرخم. 
امروز گذاشتم آفتاب بزند و کاری نکنم . گذاشتم آفتاب بیاید دقیقا وسط آسمان و کاری نکنم. گذاشتم آفتاب سُر بخرد سمت غرب و کاری نکنم. گذاشتم پشت ساختمان بلند برج سپهر گم شود و باز کاری نکنم. یعنی امروز باز با هیچ شروع شد و با هیچ دارد میرود که تمام شود.

***
هیجان انگیزترین اتفاقی که از سر گذراندم  چشم توچشم شدنم با یک گربه بود. یک گربه ی سرتا پا سفید که موقعی از کنار سطل زباله‌ی گوشه‌ی کوچه‌ی برومند می‌گذاشتم یکهو پرید بیرون و هر دو چند لحظه‌ای توی چشم‌های هم خیره ماندیم و من باز حس کردم که  سیاهه‌ی بیزی چشم‌های گربه‌ها را خیلی بیشتر از سیاهه‌ی گرد جوجه‌ها دوست دارم.|
   امروز توی استخر شنا خودم را باز مثل جاهای دیگر  تنها دیدم. - توی استخر شنا احساس تنهایی نمی‌کردم که امروز کردم- و  با تمام وجود احساس کردم چه آدم بد جوشی هستم.
   امروز دلم برای یک دوست تنگ شد. دوستی  که دیگر از دست دادمش یک جورهایی.
   امروز مجبور شدم برای اولین بار از کسی پول قرض بگیرم. امروز باز از زن بودنم خسته بودم.
   امروز ناهار درست نکردم. سر پوریا را با نیمرو گرم کردم و خودم هم چند تا خرما خوردم. پس طبیعی بود که امروز کمی سر درد شوم و حس کنم پاهایم خسته اند و الان است که از حال بروند.
   امروز پوریا را که بردم مدرسه یکی از اندک مادرهایی که وقتی هم را می‌بینیم لبخند می‌زنیم و سلامی   می‌کنیم را دیدم و خودم را زدم به آن راه که یعنی ندیدمت و سلامش نکردم.
   امروز دقت نکردم ببینم واکسی سر خیابان ناهار چی دارد برای خوردن. فقط نگهبان تالار عروسی سر کوچه را دیدم که عوض شده و آن پیری بانمک، جایش را داده به یک پسره‌ی ریش‌بزیِ  قورباغه چشمِ سبزه رو که  زل زده بود درست به ته ته ته چشم‌هایم؛ قیافه‌اش مرا یاد یکی می‌انداخت که نمی‌دانم کیست.
   امروز ماشین آقای رضا کیانیان ته کوچه پارک شده بود و انگار باز آمده بود تا به یکی که نمی‌دانم کیست سر بزند و من باز مثل همیشه به این فکر افتادم که او کی می‌تواند باشد.

   امروز سی‌ام بهمن بود و حالا نزدیک دوازده است. ثانیه ها دارند فاتحه‌ی امروز را زیر لب نجوا می‌کنند تا من مطمئن شوم امروز روز بی‌مزه‌ای بود. 
   امروز تمام شد.