14/1
بچه که بودیم، بعد از ساعت دوازده، وقتی دیگه به ندرت یه ماشین از خیابون رد میشد، من و الهام روسریهامون رو میسروندیم پایین رو شونههامون و میدوییدیم وسط خیابون و دراز میکشیدیم رو خط کشیهاش. الهام گوششو میذاشت رو آسفالت و منم شاید آسمون رو نگاه میکردم که همهی ستارههاش پیدا بود. صدای جیغ پرندههای بیدار و گاهی هم عوعوی شغالا رو به هیچ میگرفتیم و با اون آزادی لحظهای که فقط تو سیاهی و تاریکی که تحفه ای بود از خواب بقیهی آدما، حال میکردیم. ولی حال می کردیماااا.