14/1

بچه که بودیم، بعد از ساعت دوازده، وقتی دیگه به ندرت یه ماشین از خیابون رد می‌شد، من و الهام روسری‌هامون رو می‌سروندیم پایین رو شونه‌هامون و می‌دوییدیم وسط خیابون و دراز می‌کشیدیم رو خط کشی‌هاش. الهام گوششو می‌ذاشت رو آسفالت و منم شاید آسمون رو نگاه می‌کردم که همه‌ی ستاره‌هاش پیدا بود. صدای جیغ پرنده‌های بیدار و گاهی هم عوعوی شغالا رو به هیچ می‌گرفتیم و با اون آزادی لحظه‌ای که فقط تو سیاهی و تاریکی  که تحفه ای بود از خواب بقیه‌ی آدما، حال می‌کردیم. ولی حال می کردیماااا.

13/1

شکل توپ می‌شوم
وقتی با لگد مشت می‌زنی تو فکرم؛

 توپی که کسی
شوتش نکرده باشد بالا

  توی هر گل کوچیک دخترانه‌، همیشه پسری هست که توپ را بدزدد و قدرت پاهایش را شوت کند زیر توپ، تا صد متری توی هوا اوج بگیرد و چند صدمتری آن‌طرف‌تر بخورد روی زمین  و چشم‌های دخترها را گرد کند.

 توپ بودن من
                اما،
اوج ندارد.
مرا همیشه روی زمین غلتانده‌اند.

می‌خواهم اوج بگیرم از تو. توی آسمان، بی هیچ زمینی، بی هیچ جاذبه‌ای که تو ‌شود و من را بکشد سمت پایین ...

اما با لگد که می‌زنی توی فکرم،
 فقط قل می‌خورم تا دیوار
 و دیوارها اوج می‌گیرند
              جای من.

 و تو دیواری می‌شوی به بلندای چین و چیزی توی من چین می‌خورد تا کار هر روز من شکافتن چین‌هایی شود که از مد افتاده‌اند،

مثل
اُپل‌هایی
که شانه‌ها را شق نگه می‌داشت،
مثل
 مانتوهای پیچسکنی که دیگر هیچ وقت مد نشدند.


و من توپ از مد افتاده‌ی چین خورده‌ای هستم که تیغ بشکاف تو به آن نبریده و نمی‌برد و تیغ بشکاف هیچ کس دیگری هم.


فکرم قل می‌خورد و تا دیوار می‌رود
دیوار برش می‌گرداند
درست کمی آنطرف‌تر از من.