داستان

تکه ای از یک داستان احتمالن بلند

اگر بگویم من یک توپ قلقلی ِ سرخ و سفید می‌خواهم، آیا کسی حاضر می‌شود دست توی جیبش کند و یک دویستی نمی‌گویم نو، که جر و واجر بدهد تا من هم جَلدی بدوم تا سر کوچه و یکی بخرم؟ مشخص است که نه. کسی پیدا نمی‌شود . یعنی کسی حاضر نیست. همه اینجا غایبند. نه به‌این‌خاطر که من یک دختر بیست و سه ساله‌ی از آب و گل درآمده‌ی بالغ هستم و نه به‌این‌خاطر که توپ بازی مختص ِ پسرهای نه بالغ که نوجوان است؛ بل به‌این‌خاطر که من یک دخترم. دختر حاج آقا اعلایی. حاجی بازاری محل. همان که دانه‌های فیروزه‌ای تسبیحی، بین انگشتانش، برعکس من، اجازه دارند صبح تا شب برقصند و بسته به موسیقی‌ ِ کلامش قر بدهند یا ندهند.

 من عقده‌ی توپ بازی کردن ندارم. عقده‌ی قهقهه‌ی مستانه زدن ِ آن دخترهایی که موهایشان را همین که از در مدرسه زدند بیرون چتری می‌ریزند توی صورت‌شان را هم ندارم. و نه حتی عقده‌ی بازی کردن با پسر عموهایم در شیش هفت سالگی را.

من فقط دلم می‌خواهد کسی را از پا در بیاورم. حس می‌کنم دلم می‌خواهد کسی را بکشم.  من بیمار ِ روانی نیستم. شیزوفرنی  نبوده و دچار حملات هیستریک هم نشده‌ام و هیچ علامتی دال بر روان نژندی‌ام در دست نیست. من فقط یک اسلحه‌ی، نه پر که یک گلوله‌ای ِ کالیبر ده می‌خواهم که در اولین فرصت کسی را از پا دربیاورم. من هوس نکرده‌ام کسی را مثله کنم. یا با دست‌های گره شده دور گردنش،  تقلایش را نگاه کنم که چطور می‌خواهد زنده بماند و من نمی‌گذارم.  حتی زجر کشیدن کسی را که خونش شره میکند روی زمین هم حالم را بهم می‌زند.
من فقط می‌خواهم یکی را آنن، در یک صدم ثانیه از پا دربیاورم. نه به‌این خاطر که از آدم‌ها بدم بیاید و یا اینکه بخواهم ازشان انتقام بگیرم. فقط به‌این‌خاطر که کسی نیست که من هر روز  ببینمش. ببینمش که می‌بیند، چگونه دارم از پا درمیایم. و نمی‌تواند کاری بکند. نه اینکه نتواند یا نخواهد،  که نیست که اصلن بخواهد یا بتواند.
دیگر به جایی رسیده‌ام که فکر می‌کنم دنیا آدم زیاد دارد و من حس می‌کنم باید کمتر داشته باشد. در واقع دنیا قاطی کرده است. قانون جفت بودن‌اش بهم ریخته و همه چیز به فرد بودن نزدیک شده و نیاز است، از هر چیزی یکی را بکشیم یا حذف کنیم.
.
.
.
 
من اینجا سال‌هاست در حال بزرگ شدنم. پشت پرده‌های، نه تور که  کرکره‌ای همیشه پایین افتاده‌ی پنجره‌های بزرگ و درهای بسته‌ی توی ایوان که رو به ساختمان سر به فلک کشیده‌ای است.
من بزرگ شده‌ام بین خطوط ِ کتاب‌های فلسفی بابابزرگ . ریز و درشت .خطی و چاپی. بین دختر بودن‌ها  و نبودن‌ها. بین نجیب بودن‌ها و نبودن‌ها. من بزرگ شده‌ام لای ورق به ورق احکام مادر. زیر چادر سیاه عربی‌ام از پنج شش سالگی . و مرده‌ام توی خودم. بین رویاهای رنگارنگ صورتی و سرخ ِ شلوار ِ گل گلی  ِ روشنک دختر واحد طبقه‌ی شیش ساختمان روبه رو.....

ژاک قضا وقدری واربابش

 بخشی از مقدمه ی کتاب ژاک قضا وقدری واربابش نوشته ی دنی دیدرو،نویسنده ی فرانسوی ترجمه ی مینومشیری.

 

مشکل بتوان این اثر را در قالب ادبی خاصی گنجاند. شاید بتوان آن را برداشتی  کاملن شخصی از ژانر پیکارسک دانست.در این نوشتار چند لایه دیدرو هشیارانه با زبان طنز به تقلید معیارها وشگردهای معمول آثار تخیلی می پردازد تا آنها رابه تمسخر بگیردونفی کند،به همین دلیل است که این اثر را ضد رمان خوانده اند.درواقع می توان ادعا کرد که سنت گریزی،ساختار پیچیده،بی نظمی استادانه،آوردن داستان در داستان،پارادوکسها وتضادهای گستاخانه،آمیزه ی طنز وتخیل برای مبارزه با جهل و خرافات وکوته بینی وعدم تساهل در ژاک قضا وقدری،نمونه ای از داستان مدرن است.

زمانی که دیدرو ژاک قضا وقدری را می نویسد،سخت تحت تاثیز یکی از پایه گذران رمان نو در انگلستان،یعنی لارنس سترن واثر معروف  نه جلدی آن تریسترام شندی است.

نویسنده با خواننده اش به گفتگو وشوخی می پردازد،سر به سرش می گذارد،جملات معترضانه می گوید،واغلب به بیراهه می زند.........اوبارها اپیزود داستانی را نیمه کاره رها می کند واپیزود داستانی دیگر را شروع می کند وبا استفاده ی ماهرانه از این ترفند بی انضباطی اجازه نمی دهد رمانش هرگز یکنواخت وکسل کننده شود.

 

ژانر پیکارسک:قالب روایتی در بیان شیوه ای واقع گرایانه را دنبال می کندوساختمان آن از حوادث مستقل ومتعددی ترکیب شده است.نویسنده ی این نوع روایت نگاهی طنز آلود نسبت به جامعه واجتماع دارد. روایت پیکارسک اگر چه به معنی دقیق غربی جایی در ادبیات فارسی ندارد،با پاره ای از قصه های بلند سمعک عیار ویژگی های مشترکی دارد(صفحه ی253از کتاب فرهنگ واصطلاحات ادبی تالیف سیما داد)

 

چطور با هم اشنا شدند؟ اتفاقی،مثل همه....................

ژاک می گوید:فرمانده اش می گفته از خوب وبد هرچه در این پایین به سرمان می آید،آن بالا نوشته شده...

 

شعر

من از کرانه‌ها می‌ترسم
و وقتی میان دربَرَم می‌گیرد 
                      گم می‌شوم
اَمان ندارم بمانم
و گمان ندارم بروم
من....
هیهاتم میان 
       رفتن وماندن
و هر روز
پوچ می شوم
       پر می‌شوم 
           گم می‌شوم 
              هیهات می‌شوم