شعر
آرام بگیر بوفالوی من
قول خواهم داد
وتمام توها را به اوهایی مرده شعر خواهم گفت
اوهایی که فراموش خواهند شد
اوهای دوری که دیگر نخواهند بود
خواهم کشت
در من قاتلی از خواب زمستای پریده است
که خودش را نمیشناسد
چاقو را نمیشناسد
و سیم نازکی که باید گلویی را لمس کند
در من تفنگهایی بیفشنگ
خاک میخورند
و شمشیرهایی که در قلافشان گیر کردهاند
ولی شعرهایی که خوشحالم هنوز زندهاند
میکشند
سلاخی میکنند
دفن میکنند
بوفالویی که در من بیدار شدهای
که چیزهایی که نیست را بو نمیکشی
و علف هایی که نیست را نمیخوری
که تنهایی را دوست داری
میدانم
دیگر کافیست
تمام قصههایم را از نو خواهم نوشت
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۲۴ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط الاهه
|