"کمی تا مومان آخر "
وقتی چشمهایش
انعکاس دکمهی پیراهنم است،
ترس
پژواکی از تمام پروانههاییست که توی پیله میمیرند
چه کسی میدانست تمام آن شبها
همان مومان دوم بود
موسیقیِ بی کلام انگشتانی که که پوستم را میخراشید
میخواهم جار بزنم؛
کمی دیر شده،
شیشههایش درون من ترک برداشتهاند
و چشم هایم را
_که شاید وقتی خوابم با پاهای برهنهشان میرقصند-
زخمی کرده است
میدانم؛
زود است،
کمی مانده به باد،
همان جایی که توی سرم
ریشهی موهایم میسوزند
و مرا تا ابد
تبدیل به یک بودای خسته میکند
-
بودایی که شبها خواب ماهی قرمزی را میبیند
که از آب بیرون مانده ولی بال دارد
-
کمی مانده به پوسیدگی،
کمی مانده به خستگی،
به پیوستگی مرگ و سیاهرگ،
کمی زود است؛
ولی دستهای من میلرزند
و قلبی که دلش میخواهد دیگر نفس نکشد
کپسول اکسیژن را بغل گرفته
و هر روز از آلودگی مینالد
کمی زود است
و من باید تا مومان چهارم
زخمهایم را شعر بگویم