1.

احساسم شاید چیزی شبیه احساس یک محکوم به اعدام است. شاید مرا سال‌هاست اعدام کرده‌اند. ومن بالای چوبه،می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم.
شاید من یک محکوم به حبس ابدم و به پنجره‌ای مانوس شده‌ام که می‌توان از دریچه‌ی کوچکش تنها و تنها آسمان را دید. دلم دریا می‌خواهد شاید، یا یک جنگل وحشی، رودخانه‌ای کم‌عمق، یا کوهستانی با دره‌هایی بی‌نهایت عمیق. بهر حال من احساس یک اعدامی را دارم که هر روز به جرمی اعدام می‌شود.

شعر


"کمی تا مومان آخر "

 
وقتی چشم‌هایش
انعکاس دکمه‌ی پیراهنم است،
ترس
پژواکی از تمام پروانه‌هایی‌ست که توی پیله می‌میرند
چه کسی می‌دانست تمام آن شب‌ها
همان مومان دوم بود
موسیقیِ بی کلام انگشتانی‌ که که پوستم را می‌خراشید

می‌خواهم جار بزنم؛
کمی دیر شده،
شیشه‌هایش درون من ترک برداشته‌اند
و چشم هایم را
_که شاید وقتی خوابم با پاهای برهنه‌شان می‌رقصند-
زخمی کرده است

می‌دانم؛
زود است،
کمی مانده به باد،
همان جایی که توی سرم
ریشه‌ی موهایم می‌سوزند
و مرا تا ابد
تبدیل به یک بودای خسته می‌کند
-
بودایی که شب‌ها خواب ماهی قرمزی را می‌بیند
که از آب بیرون مانده ولی بال دارد
-

کمی مانده به پوسیدگی،
کمی مانده به خستگی،
به پیوستگی مرگ و سیاهرگ،
کمی زود است؛
ولی دست‌های من می‌لرزند
و قلبی که دلش می‌خواهد دیگر نفس نکشد
کپسول اکسیژن را بغل گرفته
و هر روز از آلودگی می‌نالد

کمی زود است
و من باید تا مومان چهارم
زخم‌هایم را شعر بگویم

 

شعر

  می‌ترسم
 از واژه‌هایی که مرددند
و از همه‌ی جمله‌های مشکوک به عشق
که پاییز را یاد لک لک می‌اندازد
و مردی پشت همه‌ی آن‌ها قایم شده است
و دود سیگارش
سطری‌ست سفید میان شعرهایم

من معتادم به رنگ سیاه سایه‌اش
که نور را به یادم می‌آورد
و به قهقهه‌ی مستانه‌ای که شب‌هایم را کدر می‌کند

خوابی از بچگی مرا تعقیب می‌کند
و  وادارم می‌کند در میان واژه‌های مردد از او بگریزم
و پرواز لک لک‌هایی که از اینجا می‌روند را  توی سطرها پنهان کنم

می‌‎ترسم
 از واژه هایی که مرددند
 و انفجار، خوشه‌ی خشمگینی است
که صدای تردید می‌دهد
و کسی را از من دور می‌کند که نمی‌خواهم
 صدایی که شنیده نمی‌شود
صدایی که آنقدر توی من می‌پیچد که راه برگشت را فراموش می‌کند
صدایی که همه‌ی خواب‌های دخترکان زشت را تعبیر می‌کند
و مزه ی زهم می‌دهد
صدایی که هر روز مرا یادش می‌رود
و می‌گذارد توی دود سیگاری محو شوم که او دود می‌کند

می‌ترسم از واژه هایی که مرددند
که در من تنیده شده‌اند
و چون عشقه‌ای خشکیده
تنم را می‌خراشند
و من زخمی‌ام که بر تن همه‌ی واژه‌ها حکاکی شده است.

....

من از زن‌های باردار میترسم . از شکم‌های‌شان؛ از طرز راه رفتنشان؛ از پرخوری‌ای که باید بکنند و از چاقی نچسبی که هیچ جوره توی کتم نمی‌رود طبیعی است. وقتی می‌بینم‌شان از اینکه باید لبخند بزنم  و تبریک بگویم، حالم بد می‌شود؛ برای من این تبریک گفتن مضحک است، همان طور که تسلیت گفتن دردی ازم دوا نمی‌کند.  از اینکه ذوق می‌کنند دارند مادر می‌شوند می‌ترسم. نمی‌فهمم چرا از شنیدن صدای تاپ تاپ تندی که دکتر وقتی آن گوشی سرد را روی آن گردی صیقلی می‌کشد به بیرون ان نشت میکند و برای من خود استرس و اضطراب است این چنین گل از گلشان می‌شکفد.زن حامله برای من تصویر بچه ایست که شیره ی جان زنی را می‌مکد. برای اینکه جان بگیرد کسی باید جان بدهد. از تصویر کودکانی که تازه به دنیا امده اند و سرخ و سیاهند و بیشتر از اینکه شبیه ادمیزاد باشند شبیه مریخی ها هستند می‌ترسم. من ادم مریضی ام میدانم ولی لطفا زن‌های باردار را از من دور کنید، می‌خواهم کمی بخوابم

شعر


تمام آن سال‌هایی که ما با دم گربه‌ای سیاه بازی می‌کردیم
مادرم می‌ترسید
و اتفاق بد
شاید چارقد زنی بود که توی باد نمی‌رقصید
ما تمام آن سال‌ها
اتفاق نیفتادیم
و مادرم را توی همه‌ی خنده‌هایمان
چون قورباغه‌ای که ابوعطا می‌خواند
به بیرون تف کردیم
ولی زمان
شاید
 گربه‌ی کینه‌ای باشد
که تمام سنگ‌های دیوار چین را می‌شمرد
تا من امروز
از صورتم قانقاریا بگیرم
واز هر اتفاقی که توی باد نمی‌رقصد
بترسم چنگ بخورم

من می‌ترسم
از بال زدن پروانه‌ای که نایستاده تا مرا نگاه کند
و از عبور پرنده‌ای که از رو به رو مرا نگاه می‌کرده

من می‌ترسم
و هر اتفاقی
می‌تواند چارقد زنی باشد که توی باد می رقصد  

شعر

من فکر می‌کنم
وقتی خون توی رگ‌هایم یخ بزند
خواهم ترسید
و تو
همه‌ی شربت‌های آلبالویم را
تا ته خواهی خورد

هوا گرم است؟
چرا عرق کرده‌ای مرا
چرا می لرزم روی پیشانی ات
آیا کسی آن سوی این پرده
آن سوی این پنجره
تو را باد می
زند؟

آنقدر بلند بلند نخند
نمی‌ترسی دندان‌هایت را کرم بخورد؟
و صدای قهرت تا توی کوچه‌ها برود؟
من از دندان‌هایت می
ترسم
و از صدای پاهایی که هی دور می‌شود
من از تو
من از همه ی پرده‌هایی که نمیرقصند...

نه، نمی‌خواهم شب‌ها پنجره را ببندم
یادم می‌رود
خودم را از همین کوچه ها دزدیده‌ام

و توی اتاقی حبس کرده‌ام که دیوارهایش قرمز،
دیوارهایش بلند،
دیوارهایش زنگ خطری بود که من نشنیدمش

می‌خواهم مرز بین‌مان را سیم خاردار بکشی
 من خودم را آن سوی سیم‌ها جا بگذارم
و تو دستت به من نرسد

من اما از این سرما می‌ترسم
تو اما به کسی چیزی نگو؛
فکر می‌کنم
پرواز
پلیور قرمزیست که رج به رج می‌شکافمش