....
من از زنهای باردار میترسم . از شکمهایشان؛ از طرز راه رفتنشان؛ از پرخوریای که باید بکنند و از چاقی نچسبی که هیچ جوره توی کتم نمیرود طبیعی است. وقتی میبینمشان از اینکه باید لبخند بزنم و تبریک بگویم، حالم بد میشود؛ برای من این تبریک گفتن مضحک است، همان طور که تسلیت گفتن دردی ازم دوا نمیکند. از اینکه ذوق میکنند دارند مادر میشوند میترسم. نمیفهمم چرا از شنیدن صدای تاپ تاپ تندی که دکتر وقتی آن گوشی سرد را روی آن گردی صیقلی میکشد به بیرون ان نشت میکند و برای من خود استرس و اضطراب است این چنین گل از گلشان میشکفد.زن حامله برای من تصویر بچه ایست که شیره ی جان زنی را میمکد. برای اینکه جان بگیرد کسی باید جان بدهد. از تصویر کودکانی که تازه به دنیا امده اند و سرخ و سیاهند و بیشتر از اینکه شبیه ادمیزاد باشند شبیه مریخی ها هستند میترسم. من ادم مریضی ام میدانم ولی لطفا زنهای باردار را از من دور کنید، میخواهم کمی بخوابم