شعر
من فکر میکنم
وقتی خون توی رگهایم یخ بزند
خواهم ترسید
و تو
همهی شربتهای آلبالویم را
تا ته خواهی خورد
هوا گرم است؟
چرا عرق کردهای مرا
چرا می لرزم روی پیشانی ات
آیا کسی آن سوی این پرده
آن سوی این پنجره
تو را باد میزند؟
آنقدر بلند بلند نخند
نمیترسی دندانهایت را کرم بخورد؟
و صدای قهرت تا توی کوچهها برود؟
من از دندانهایت میترسم
و از صدای پاهایی که هی دور میشود
من از تو
من از همه ی پردههایی که نمیرقصند...
نه، نمیخواهم شبها پنجره را ببندم
یادم میرود
خودم را از همین کوچه ها دزدیدهام
و توی اتاقی حبس کردهام که دیوارهایش قرمز،
دیوارهایش بلند،
دیوارهایش زنگ خطری بود که من نشنیدمش
میخواهم مرز بینمان را سیم خاردار بکشی
من خودم را
آن سوی سیمها جا بگذارم
و تو دستت به من نرسد
من اما از این سرما میترسم
تو اما به کسی چیزی نگو؛
فکر میکنم
پرواز
پلیور قرمزیست که رج به رج میشکافمش