شعر
خواب میبینم زندهام
آقا جان داد میزند دستم را بده
و من زیر لب عصای شکستهی ننه جان را چسب میزنم به خوابهایم، زمین نخورند
بیدار میشوم و میبینم ننه جان
توی گهواره خوابیده
و آقا جان چشمش به در خشک شده
خوابم را تا میکنم می گذارم زیر قالی
و از آنجا رد هزار پایی را میگیرم تا به آدم میرسم
یک گوشه توی خودش جمع شده
و من رد دندانهایش که یکی درمیان افتاده را
روی گوشت تنم حس میکنم
سوراخ شده
و از میان سوراخها
دست آقاجان پیداست
که از رطوبت من
پیر شده
و من خوب میدانم:
خیلی وقت است دیگر خوابهایم تعبیری ندارند
و آقا جان هر شب، زیر لب خودش را میشمارد
و ننه جان نفسهای آخرش را با دقت میچیند روی تاقچه
تا من هر شب خواب ببینم که باز هم زندهام
وقتی از منی که توست متنفر باشی
عنوان ندارد
عنوان ندارد
عنوان ندارد
از شعر هایی که به آن فکر میکنم
صدای پای آب/ سهراب
شعر
شاید لازم است ابرها را صدا بزنم
یا پیلههایم را از پستو بیرون بکشم
...
چرا گوش نکردم
به کسی که میگفت
"پیله را از بیرون نشکن
بالهایت مریض خواهند شد؟"
و حالا توی گوشهایم
حلزونهایی که پرز بالهایم را خوردهاند
خانه شان را گم کردهاند
و هی توی خودشان میلولند
تا من صدای قروچ قروچ شکستن بشنوم
من صدای قروچقروچ شکستن میدهم
و استخوانهایم باد کردهاند
و گوشتهای تنم از فرط پختگی
مرا نصیحت میکنند
بسیار سفر باید
تا خودِ پختهام
مزه زهم ندهد
و من هی مسافر رگهایم شوم که مرا دور میزنند
فکرم را دور میزنند
قلبم را دور میزنند.
ایست
اینجا ته خط است و دور زدن ممنوع.
از فیسبوکگردیهایی که میکنم
منبع
از قطعه های ناب فرهنگ خوان
زن چیست؟ اولین و آسانترین پاسخ آن است که زن موجودی است که
"مرد" نیست؛ و البته با این پاسخ، تمام سختیها و دشواریهای زنان آغاز
میشود.
چند کلمه از مادر شوهر / بنفشه حجازی
از شعرهایی که میخوانم
سرمه میکشم
دور چشمهای احمقم
تا درشت شوند
دهان باز کنند
و درسته قورتت دهند
روجا چمنکار
عنوان ندارد...
بعضی چیزها لذت ریزی دارند که
حیف است آدم نبینتشان. حیف است نادیده رهایشان کند تا عقده دیده شدن بگیرتشان و
دیگر دور و برمان نگردند. گاهی باید آدم قانع شود به سادگی بعضی لذتها. مثلا وقع
بگذارد به طعم ترش و شور خیارشور لای سیبزمینی پخته و سس مایونز سالاد الویه؛ یا
به لذتی که وقتی پاهای یخ زدهات را کنار شومینه روی سنگها میگذاری و گرما بدن
سفت و شق شده از سرمایت را نرم میکند؛ یا
لذت تیزی که من دیروز بردم. لذتی که مدیون آشنایی زدایی بود که موقعیت پیش
آورد. داستان بلند "پیوندهای گسسته" را میخواندم. جریان دو سوم اول
داستان به شدت کند است و مشحون از دلزدگی. گرچه با وجود این کندی، داستان خواندنیست.
طوری درگیرت میکند که تو هم میشوی جزوی از اشیا داستان و عین زنِ قصه هی سرت را
از روی واژهها بلند میکنی و به دریچهای
رو به بیرون خیره میشوی و آهی از سر تنهایی میکشی و بعد دوباره شیرجهی نرمی میزنی
به عمق داستان و آن زیر چون غواصی حرفهای نرم و کند شنا میکنی. آنقدر نرم و کند
که همهچیزِ اطرافت هم بویی از آن کندی میگیرد و حس میکنی دلت چیزی میخواهد که
خودت هم نمیدانی آن چیز چیست. این اتفاق دیروز دقیقا به همین شکل برای من رخ داد. غرق در فضای
داستان شده بودم و سکوت اطرافم هم مزید بر علت شده بود. دلم داشت پِر پِر میکرد و
میدانستم یک چیز نا معلومی، نرم و آهسته دارد میخلد در درونم و میخواهد برود
برای آزار دادنم که..آلارم باطریِ تبلت از جا بلندم کرد. باید جدا میشدم از
داستان و تبلت را میسپردم به شارژرش. خودم هم برای تغییر آب و هوا پناه میبردم
به ضلع جنوب شرقی منزل برای روشن کردن کتری و چایی گذاشتن و بعد فنجانی پر ریختن و
با پولک کنجدیِ فرد اعلای ِاصفهانی خوردن. شاید بیست دقیقه، شایدم نیم ساعت از
داستان جدا شده بودم. سری به یخچال زده بودم، سیبی برداشته و با پوست گاز زده و
خورده بودم. سر پوریا برای پوسته تخمههای روی فرش دادی زده بودم وبعد با حسی آغشته به دلزدگی ناشی از قصه، از پشت پنجره به کاجهای
ساکت و دوستداشتنیام زل زده بودم تا وقت برگشتنم به داستان برسد.
فایل داستان را آوردم که دقیقا داشت وارد نقطهی اوجش میشد. جالب بود. یکهو بیهیچ
پیشزمینهای ورق برگشت. نه تا پایان داستان که حداقل تا جایی که خون تازهای را
پمپ کند توی رگهای احساسیام و به وجدم بیاورد. خانهی ماتمزدهی ساکتِ زن برای
چند ساعتی دستخوش(!) مهمانی شد. شخصیتهای
مختلف داستان یکهو همگیشان آمدند آنجا و مشروبی و رقصی و دعوایی و نقاشی و طرحی و
الی ماشالله. قرار نبود این شرایط تا انتها دوام داشته باشد ولی عجیب متحولم کرد.
لذتِ عجیبِ شیرینِ ریزِ تیزی که حتی همان موقع که لای جملهها داشتم بدو بدو میکردم
هم فکرش مشغولم کرد نصیبم شد. انقدر که به لذت های ریزی فکر کنم که نباید نادیده
رهایشان کرد تا عقدهی دیده نشدن بگیردتشان و دیگر دور و برم نگردند.
این لذتهای ریز را اصلا باید پیدا کرد و لیستشان کرد توی ذهن و آرشیوش را به
ترتیب حروف الفبا چید جلوی چشمهای درون تا گاهی زندگی را برای لحظهای هم که شده
قابل تحمل کند.
از کتابهایی که میخوانم
کودک: تو هنوز کور رنگ هستی؟
پدر بزرگ: من فقط هیچ وقت یاد نگرفتم که رنگ ها را ببینم.
از کتاب پیوندهای گسسته / پتر هانتکه
از فیسبوک گردیهایی که میکنم
میلی
كه تو رو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟
- همون میلی كه تو رو وادار به تـوالت رفتن
میکنـه .
موسیقی آب گـرم
چارلز بــوکـفسکی
از دیالوگهایی که میخوانم
آوا (باران کوثری) : " نه... چیه؟"
سعید: " قانون به درک..."
من مادر هستم/ فریدون جیرانی
عنوان ندارد...
مغزم دارد بنگ بنگ میکند. واتس د مینیگ آو نیروسرجین؟
شعر
احتمال میدهم به فنکشویی زاویهنشینی زن
وبه برش منحی رگ تو آب
و احتمال میدهم به خودکشی خدا توی قرمزی خون مرد!
شعر
و قسم به پستانهایی که بریده خواهند شد؛
خون زن
دی ان ای مرد را
توی اولین آزمایش ژنتیکی قرن پیش
مسموم کرده است تا
هی او را بالا بیاورد
از شعرهایی که میخوانم
حرا از تو نگفتن شنيده بود
عصا از تو نرفتن به سوی اژدها
و آتش در تو نياويخت که بسپاری پر
به سوالي که از طويله مي آيد
گاو نيستم که پاسخ دهم
سواري دو اسبه که بي گاري اينهمه راه آورده کاش پروانه آب مي کرد
بر اينهمه آتش که در اتاقم شعله پيدا کرد
گاو کي من مي شود من گاو را کي مي شوم
که از تو نگفتن پشت هر چرا شنيده ام
و عصا يم بي تو نرفتن به سوي اژدها
تورات فهم کسي مي شدم کاش که انجيل را بيشتر مي زيست
اقراء!
در اين خانه اين باغ آيا کسي نيست؟
گاو نيستم که پاسخ دهم
به سوالي که اصلا نمي کنيد
بخوان/ مجموعه شعر پاريس در رنو/علی عبدالرضايی
از شعرهایی که میخوانم
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد.
غاده السمان
از شعرهایی که میخوانم
من یک تمام
طولانیام
که گاهی شروع میشود
مثل جهان که یک شب طولانی ست
احتمال میدهم
شب زنی باشد درست شبیه خودم
احتمال میدهم
در بی خوابی عمیقی فرو رفته باشد
به همین لحظهها میرسم
که انزوای درونم به گریه میافتد
و اجتماع درونم را بغل میکند
کار دنیا
به همین جا رسیده است
که گنجشک
به لحاف پری تنزل کند روی شبهای تو
که تو خیال کنی هیچ سردت نیست
و تیک عصبی ساعت
دائم به یادت بیاورد؛… هنوز تمام نشدهای
ببین پرندهها هم در سرما لباس نمیپوشند
فقط تنهایشان را به هم میچسبانند
بیا عزیز من
میخواهم برهنه شوم
من یک تمام طولانیام
که فقط گاهی شروع میشود
"شبنم آذر"
منبع
داستان
دوباره دنبالم کرده است. این بار پراید نوک مدادی هاچ بک علیرضا را گرفته. نمیدانم علیرضا خبر دارد برای چی یا نه. موبایل را از توی کیفم بیرون میکشم و روی یک نگه میدارم. با اولین زنگ گوشی را برمیدارد. همانجا روی یکی از نیمکتهای پیادهروی بهارشمالی مینشینم و میگویم: «بیا دنبالم.» مِن مِنی میکند و میپرسد، کجا هستم حالا. میگویم «توی ترافیک لعنتی بهشتی گیر کردهام و حالم خوب نیست. دلم میخواهد با یکی حرف بزنم، راه بروم و اگر حواس مردم پرت بود...» و ریز میخندم و زیر چشمی نگاه میکنم تا مطمئن شوم حمید است که توی پراید علیرضا آنور خیابان پارک کرده و آتش روی آتش سیگار میکشد. از دانشگاه که بیرون آمدم فهمیدم دنبالم است. یعنی اول فکر کردم علیرضاست که آمده دنبالم ولی بعد دیدم خود لعنتیاش است. نه جلو میآید نه دست از این مسخره بازیها بر میدارد. چه مرگش است خدا میداند.
از شعرهایی که میخوانم
1.
منطق لعنتیات را از دلم
بردار
میخواهم برای خودم کسی باشم
2.
رابطه ها را باید تا زد
لای اولین کتابی که به هم هدیه دادیم گذاشت
و بست
و بست
بنشینیم
بر بالین تنهایی ِ انسان
لالایی بخوانیم
3.
دلتنگی
بیماری ریشه کن شده ی قرن ماست
باید به هم مجال ابتلا بدهیم
هیس...!
"مهدیه لطیفی"
پ.ش : از پیج فیس بوک شاعر کش رفتم
بدون عنوان
گیج میزنم. گیج میزنم و خودم را به گیج نزدن میزنم. گیج میزنم و
میخواهم دستم را به جایی نگیرم. گیج میزنم و به بازیهای کودکیمان که دستها را
از هم میگشودیم و میچرچیدیم و میچرخیدیم و میچرخیدم تا وقتی میایستیم گیج
بزنیم، فکر میکنم و میچرخم و میچرخم و میچرخم تا گیج
بزنم. گیج میزنم و از این که گیج میزنم حالت تهوع میگیرم و از تمامیه مکانیسمهای
دفاعیه روانیام بدم میآید. مکانیسمها را
لمس میکنم و از لزجی که نوچی نچسبی را به سر
انگشتان افکارم دیکته میکند
احساس انزجار میکنم.
وسط دایرهای ایستادهام . محیط دایره را گویی از پشت جیوه اندود کردهاند؛ و من و
این منِ مکرری که آن سوی من است (که چه بچرخم و چه نچرخم همینیست که هست) دست از
این خیرگی بر نمیدارند. خیرگی نقابهایی درست شبیه من. هزاران نقابی که من آنانم
و آنان منم. این من مکرر غیر تکراری، مرا میترساند. این منِ شبیهِ متفاوت، مرا میترساند.
این من ِ غیر من مرا میترساند. نجاتی نیست.
منم این منها و منها منند اینها. و من
امروز به اندازهی تمام این منها دلم گرفته است.
از گفتههای جالبی که میخوانم
عباس کیارستمی
منبع
شعر
خاک برایشان خبر ببرد آمدهام، برمیخیزند به استقبال
و زنها پوشیده بر کفنهایی سفید و نپوسیده
آمدنم را چون عروسی تاجدار
کل خواهند کشید
خاک خبر نمیبرد اما
(گویی بوهای تنم در گذشتهای مرموز جا مانده
درست آنجایی که لعنتیست
و نمیمیرد)
برنمیخیزند
کسی نیست
و این منم
تنهاترین حوای عالم
که سیبنخورده برخاک غلتید و نمرد.
از شعرهایی که میخوانم
اما یادم نیست کدامیک.
حالا روزها غوص میکنم
و به جستجوی خود
میگذارم آب بگذرد از لای انگشتهام.
گاهی فکر میکنم
ماهی غولپیکری مرا بلعیده.
همه جا را میگردم تا یقین کنم
که به تمامی در او غرقه شدهام.
قعر دریا در خود میکِشَدَم
و کرور کرور صدف که همه شبیه منند
مرا از خود میرانند.
کمک کنید، من یکی از آن کرور کرورم.
ای کاش تنها میدانستم کدامیک.
هر از گاهی به سراغ یکی رفته ام
و با خودم گفتهام: این دیگر منم.
اما به بزور که بازش کردم
دیدم که خالی است.
مارین سورسکو/ از کتاب چیزی توی کشو نیست
از دیالوگهایی که میخوانم
"مری و مکس"
از شعرهایی که میخوانم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
"فروغ"
نیازمندیها
پ.ن : بدجوری ویتامین شعرم اومده پایین.