0.


ای آدم‌هایی که بر ساحل نشسته اید، لازم است بلند شوید و بروید . می‌خواهم یک دل سیر خودم را بالا بیاورم.

پایان یک "تولد یک مرگ" ِ هفت ساله

ادامه نوشته

5.

مشکل آن‌جاست که من از همان اول خوب و یک‌دست بافتن  را یاد نگرفتم. یعنی اینطور بگویم ، وقتی میله‌ها را توی دست می‌گرفتم هی یادم می‌رفت نباید انگشت‌هایم را ببافم و بدون اینکه بدانم به جای کامواهای قرمز و نارنجی، آن‌ها را توی کار می‌آوردم و نتیجه چیزی نمی‌شد جز الاهه‌ای درهم و برهم  که با عینک هم قابل شناسایی نبود و صد البته هیچ معلم حرفه و فنی  هم برنمی‌تابیدش.  حالا چند صباحی است که دیگر می‌دانم همه‌اش تقصیر انگشتانم بوده است. انگشت‌ها موجودات عجیبی‌اند. انگشت‌ها تویی هستند که تو را انکار می‌کنند. آن‌ها می‌چرخند توی کار  و تو را آسیاب می‌کنند. از تو نانی می‌پزند که طعم تو را نمی‌دهد. و بعد انقدر خودشان را بر تو دیکته می‌کنند که تا می‌آیی چشم باز کنی مبدل می‌شوی به طرحی مبهم و امپرسیونیستی از چیزی که معلوم نیست چیست، که می‌تواند تو را به یادت بیاورد و در عین حال تو را از یادت ببرد. و بعد تو در هر گره‌هی که زده ای تکثیر میشوی. و چه کسی می‌داند که من از همه ی این کثرت‌های انتزاعی می‌ترسم؟  

شعر

سال‌هاست
آفتاب خودش را حرام می‌کند
ماه ستاره‌هایش را می‌شمرد
و ستاره‌ها بلند بلند می‌خندند

می بینی
 باز هم توی واژه ها
 قوانین فیزیک قوی‌تر از ‌من‌ند
و من آنقدر سبکم که به هر بادی می‌لرزم
فقط نمی‌دانم چرا هر شب خواب می‌بینم
 نسیمی‌ام
لای موهای طلایی ِ زنی توی خانه‌ی رو به رو
که توی ساعت
 بین عقربه‌هایی که هیچ حرکتی را برای هم بی جواب نمی‌گذارند،
اختراعش کرده‌ام

4.

دیشب یکجا خواب‌های بترس بترس دیدم.

 خواب دیدم مجید دو تا از دوستانش را یک دفعه‌ای دارد می‌آورد تو خانه و توی خانه جای سوزن انداختن نیست از بس که ریخت و پاش است. ( خانه‌ام کم پیش می‌اید اینطوری ریخت و پاش باشد. اصولا از ریخت و پاشی ِ خانه خوشم نمی‌آید. یعنی کمی تا قسمتی می‌ترسم از این ریخت و پاشی . می‌ترسم کسی بیایید و نگاه کند و بگوید الاهه تو جون به جونت کنن شلخته‌ای! ازبس، بچه که بودم شلخته بودم و از بس احساس می‌کردم شلختگی‌ام مهمترین عاملی است که باعث شده کسی انطوری که خواهرم را دوست دارد مرا دوست نداشته باشد. مرتب بودن خانه حالا یکی از بزرگترین دغدغه‌های من است که با توجه به هیولای ریخت و پاشی به اسم پوریا فعالیتی بس جانفرساست و همیشه‌ام را لوث کرده و هیچ وقت هم راضی نمیشوم.

ادامه نوشته

3.

این روزها آینه‌ها روی دلم سنگینی می‌کنند و من روزی حداقل یک نوبت، جد می‌کنم و دلم را توی سطلِ آشغالِ قلمزنی شده‌ای بالا می‌آورم که بازار قیصریه اصفهان را با همه‌ی آن صدای تلق وتلوش روی سرم می‌گذارد. یعنی کسی هست که سر مرا برای چند روز هم که شده از من بدزدد و بادش را خالی کند و به جایش فقط کمی کاه بگذارد؟

شعر

بگذار دوستت داشته باشند

نفست را روی موهایشان
وقتی باید رها باشد
وقتی باید تاب بخورد با باد
تیغ ماهی ببافند
بگذار انگشتانت برقصد روی پوست کشیده ، نرم و سفیدشان
  و وقتی می‌تواند رها باشد
وقتی باید شعر بگوید،
داستان‌های تخیلی بنویسد
بگذار همه بیایند
همه‌ی آن‌هایی که خوبند
 همه آن‌هایی که می‌توانند کسی را توی آسمان بتکانند
و
تو را حل کنند در خودشان

  می‌دانی آخر اینجا
توی این آسمانی که منم
همه چیز خوب است
 و آنجا
توی حیاط کودکی‌هایم
جایی که من فقط خودم را داشتم
کسی به من گفته است
 قانون‌های فیزیک تغییر نمی‌کند
مگر من بگویم؛

و من دلم خورشیدی است
که همه‌ی آب‌ها را بخار می‌کند
و از آن‌ها فقط تویی می‌ماند
که فقط من می‌توانم
دوستش داشته باشم
و تو
قانونی هستی که تنها
          این منم که هستی‌اش می بخشد.

بیا هستی ات را بدزد
و ان را توی هفت سوراخ رستم پنهانش کن
و بگذار من سهراب باشم
و همه ی خوبها اسفندیار
بگذار
قانونها در هم بپیچند؛
چیزی از بین نمیرود
فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل خواهد شد
و ناخوداگاه من
رخشی است که نگران رستم است
شیهه میکشد در تو :
آیا شیری را که توی لیوان می‌ریزی و می‌خوری
قبل از مصرف جوشانده‌ای




2.

سرم درد می‌کند یا دردم سر می‌کند، مسئله این است
سرم آن گوشه‌اش، کمی بالاتر از گوش چپم و البته چند سانتی توتر از شقیقه‌ام، چند روز است گاهی بی‌دلیل تیر می‌کشد. انگار سوزنی نامرئی در آن فرو می‌کنی و قبل از اینکه کامل فرو ببری، بیرونش می‌کشی و همان درد فرو کردنِ سوزن،
در همان فاصله، نیم دایره می‌زند و من فکر می‌کنم خب این روزها بیش از همیشه دوست دارم بمیرم. بی دلیل. احساس می‌کنم آنقدر زنده مانده‌ام که کافی‌ام باشد و خستگی آنقدر در من رسوخ کرده که دیگر نخواهم بیش از اینی که هستم خسته شوم و چشم انتظار  ذوق زدگیِ لحظه‌ای بمانم که می‌تواند خستگی‌ام را دَر دهد. خسته شده‌ام از این همه منفی بودن. خسته شدم از آه و ناله کردن‌های پی‌در‌پی‌ای  که باعث‌شده همیشه بشنوم" نه زندگی خوب است؛ اِله است، بِله است؛ چشم‌ها را باید شست جور دیگر باید دید." دیگر تحملم نمی‌کشد که ببینم هرجا بوده‌ام و چهارجمله از دهانم یا از قلمم بیرون ریخته، آدم‌هایی، نگرانِ من، صاف ایستاده‌اند و زل زده‌اند تو جفت چشم‌هایم. آدم‌هایی که دلشان انگار به حالم می‌سوزد و می‌خواهند آرام باشم، خوشحال باشم، عاشق باشم. می‌خواهند به رویم بخندند، دستی روی سرم بکشند و بگویند " کامان بیبی؛ چنج یور ماند فست." ولی ان‌ها نمی‌دانند "ماندِ" لعنتی من چنجیدنش نمی‌آید. وگرنه من روزی نیست که ای لاو یو لاک ا سانگ، بی بیِ سلنا گومز را گوش ندهم تا انرژی لحظه‌ای بگیرم و نمی‌گیرم و روز نیست که به این موود لعنتی فحش چهارواداری ندهم و فایده‌ای نداشته باشد. انقدر بین خوب بودن‌های لحظه‌ای و بد بودن‌های توامانش رفتم و آمدم که دیگر کم بیاورم. چی قرار است تغییر کند که آن زن میان سال، ان‌ روز کنار ساحل، توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت "تو دختر، خوشبخت می شوی برخلاف آن خواهر بقل دستی‌ات که زندگی‌اش همین است که هست." و من یک لحظه روزنه‌ای نورانی دیدم که از سر خرافاتی که بهش اعتقادی ندارم ان ته مه‌ها چشمک زد و فقط چشمک زد....چشمکی مثل چشمک چراغ های هواپیما نه چشمکی مثل چشمک ستاره‌ای در آسمان.

شعر


می‌دانی
من تو را چند مرده حلاجم
  اماحجم تو
  مرا به من پس نمی‌دهد
باید گزینه‌ها را از نو نوشت
هرم
استوانه
و شاید دایره‌ای غمگین که در یک نقطه از نو تکرار می‌شود
راستی در دایره‌ی قسمت
 تو مرا چند مرده جلادی؟

1.

احساسم شاید چیزی شبیه احساس یک محکوم به اعدام است. شاید مرا سال‌هاست اعدام کرده‌اند. ومن بالای چوبه،می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم.
شاید من یک محکوم به حبس ابدم و به پنجره‌ای مانوس شده‌ام که می‌توان از دریچه‌ی کوچکش تنها و تنها آسمان را دید. دلم دریا می‌خواهد شاید، یا یک جنگل وحشی، رودخانه‌ای کم‌عمق، یا کوهستانی با دره‌هایی بی‌نهایت عمیق. بهر حال من احساس یک اعدامی را دارم که هر روز به جرمی اعدام می‌شود.

شعر


"کمی تا مومان آخر "

 
وقتی چشم‌هایش
انعکاس دکمه‌ی پیراهنم است،
ترس
پژواکی از تمام پروانه‌هایی‌ست که توی پیله می‌میرند
چه کسی می‌دانست تمام آن شب‌ها
همان مومان دوم بود
موسیقیِ بی کلام انگشتانی‌ که که پوستم را می‌خراشید

می‌خواهم جار بزنم؛
کمی دیر شده،
شیشه‌هایش درون من ترک برداشته‌اند
و چشم هایم را
_که شاید وقتی خوابم با پاهای برهنه‌شان می‌رقصند-
زخمی کرده است

می‌دانم؛
زود است،
کمی مانده به باد،
همان جایی که توی سرم
ریشه‌ی موهایم می‌سوزند
و مرا تا ابد
تبدیل به یک بودای خسته می‌کند
-
بودایی که شب‌ها خواب ماهی قرمزی را می‌بیند
که از آب بیرون مانده ولی بال دارد
-

کمی مانده به پوسیدگی،
کمی مانده به خستگی،
به پیوستگی مرگ و سیاهرگ،
کمی زود است؛
ولی دست‌های من می‌لرزند
و قلبی که دلش می‌خواهد دیگر نفس نکشد
کپسول اکسیژن را بغل گرفته
و هر روز از آلودگی می‌نالد

کمی زود است
و من باید تا مومان چهارم
زخم‌هایم را شعر بگویم