0.
ای آدمهایی که بر ساحل نشسته اید،
لازم است بلند شوید و بروید . میخواهم یک دل سیر خودم را بالا بیاورم.
پایان یک "تولد یک مرگ" ِ هفت ساله
ای آدمهایی که بر ساحل نشسته اید،
لازم است بلند شوید و بروید . میخواهم یک دل سیر خودم را بالا بیاورم.
پایان یک "تولد یک مرگ" ِ هفت ساله
سالهاست
آفتاب خودش را حرام میکند
ماه ستارههایش را میشمرد
و ستارهها بلند بلند میخندند
می بینی
باز هم توی واژه ها
قوانین فیزیک قویتر از منند
و من آنقدر سبکم که به هر بادی میلرزم
فقط نمیدانم چرا هر شب خواب میبینم
نسیمیام
لای موهای طلایی ِ زنی توی خانهی رو به رو
که توی ساعت
بین عقربههایی که هیچ حرکتی را برای هم بی
جواب نمیگذارند،
اختراعش کردهام
خواب دیدم مجید دو تا از دوستانش را یک دفعهای دارد میآورد تو خانه و توی خانه جای سوزن انداختن نیست از بس که ریخت و پاش است. ( خانهام کم پیش میاید اینطوری ریخت و پاش باشد. اصولا از ریخت و پاشی ِ خانه خوشم نمیآید. یعنی کمی تا قسمتی میترسم از این ریخت و پاشی . میترسم کسی بیایید و نگاه کند و بگوید الاهه تو جون به جونت کنن شلختهای! ازبس، بچه که بودم شلخته بودم و از بس احساس میکردم شلختگیام مهمترین عاملی است که باعث شده کسی انطوری که خواهرم را دوست دارد مرا دوست نداشته باشد. مرتب بودن خانه حالا یکی از بزرگترین دغدغههای من است که با توجه به هیولای ریخت و پاشی به اسم پوریا فعالیتی بس جانفرساست و همیشهام را لوث کرده و هیچ وقت هم راضی نمیشوم.
نفست را روی موهایشان
وقتی باید رها باشد
وقتی باید تاب بخورد با باد
تیغ ماهی ببافند
بگذار انگشتانت برقصد روی پوست کشیده ، نرم و سفیدشان
و وقتی میتواند رها باشد
وقتی باید شعر بگوید،
داستانهای تخیلی بنویسد
بگذار همه بیایند
همهی آنهایی که خوبند
همه آنهایی که میتوانند کسی را توی آسمان
بتکانند
و
تو را حل کنند در خودشان
میدانی آخر اینجا
توی این آسمانی که منم
همه چیز خوب است
و آنجا
توی حیاط کودکیهایم
جایی که من فقط خودم را داشتم
کسی به من گفته است
قانونهای فیزیک تغییر نمیکند
مگر من بگویم؛
و من دلم خورشیدی است
که همهی آبها را بخار میکند
و از آنها فقط تویی میماند
که فقط من میتوانم
دوستش داشته باشم
و تو
قانونی هستی که تنها
این منم که هستیاش می بخشد.
بیا هستی ات را بدزد
و ان را توی هفت سوراخ رستم پنهانش کن
و بگذار من سهراب باشم
و همه ی خوبها اسفندیار
بگذار
قانونها در هم بپیچند؛
چیزی از بین نمیرود
فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل خواهد شد
و ناخوداگاه من
رخشی است که نگران رستم است
شیهه میکشد در تو :
آیا شیری را که توی لیوان میریزی و میخوری
قبل از مصرف جوشاندهای
میدانی
من تو را چند مرده حلاجم
اماحجم تو
مرا به من پس نمیدهد
باید گزینهها را از نو نوشت
هرم
استوانه
و شاید دایرهای غمگین که در یک نقطه از نو تکرار میشود
راستی در دایرهی قسمت
تو مرا چند مرده جلادی؟
"کمی تا مومان آخر "
وقتی چشمهایش
انعکاس دکمهی پیراهنم است،
ترس
پژواکی از تمام پروانههاییست که توی پیله میمیرند
چه کسی میدانست تمام آن شبها
همان مومان دوم بود
موسیقیِ بی کلام انگشتانی که که پوستم را میخراشید
میخواهم جار بزنم؛
کمی دیر شده،
شیشههایش درون من ترک برداشتهاند
و چشم هایم را
_که شاید وقتی خوابم با پاهای برهنهشان میرقصند-
زخمی کرده است
میدانم؛
زود است،
کمی مانده به باد،
همان جایی که توی سرم
ریشهی موهایم میسوزند
و مرا تا ابد
تبدیل به یک بودای خسته میکند
-
بودایی که شبها خواب ماهی قرمزی را میبیند
که از آب بیرون مانده ولی بال دارد
-
کمی مانده به پوسیدگی،
کمی مانده به خستگی،
به پیوستگی مرگ و سیاهرگ،
کمی زود است؛
ولی دستهای من میلرزند
و قلبی که دلش میخواهد دیگر نفس نکشد
کپسول اکسیژن را بغل گرفته
و هر روز از آلودگی مینالد
کمی زود است
و من باید تا مومان چهارم
زخمهایم را شعر بگویم