مشکل آن‌جاست که من از همان اول خوب و یک‌دست بافتن  را یاد نگرفتم. یعنی اینطور بگویم ، وقتی میله‌ها را توی دست می‌گرفتم هی یادم می‌رفت نباید انگشت‌هایم را ببافم و بدون اینکه بدانم به جای کامواهای قرمز و نارنجی، آن‌ها را توی کار می‌آوردم و نتیجه چیزی نمی‌شد جز الاهه‌ای درهم و برهم  که با عینک هم قابل شناسایی نبود و صد البته هیچ معلم حرفه و فنی  هم برنمی‌تابیدش.  حالا چند صباحی است که دیگر می‌دانم همه‌اش تقصیر انگشتانم بوده است. انگشت‌ها موجودات عجیبی‌اند. انگشت‌ها تویی هستند که تو را انکار می‌کنند. آن‌ها می‌چرخند توی کار  و تو را آسیاب می‌کنند. از تو نانی می‌پزند که طعم تو را نمی‌دهد. و بعد انقدر خودشان را بر تو دیکته می‌کنند که تا می‌آیی چشم باز کنی مبدل می‌شوی به طرحی مبهم و امپرسیونیستی از چیزی که معلوم نیست چیست، که می‌تواند تو را به یادت بیاورد و در عین حال تو را از یادت ببرد. و بعد تو در هر گره‌هی که زده ای تکثیر میشوی. و چه کسی می‌داند که من از همه ی این کثرت‌های انتزاعی می‌ترسم؟