5.
مشکل آنجاست که من از همان اول خوب و یکدست بافتن
را یاد نگرفتم. یعنی اینطور بگویم ، وقتی میلهها
را توی دست میگرفتم هی یادم میرفت نباید انگشتهایم را ببافم و بدون اینکه بدانم
به جای کامواهای قرمز و نارنجی، آنها را توی کار میآوردم و نتیجه چیزی نمیشد جز
الاههای درهم و برهم که با عینک هم قابل
شناسایی نبود و صد البته هیچ معلم حرفه و فنی هم برنمیتابیدش. حالا چند صباحی است که دیگر میدانم همهاش
تقصیر انگشتانم بوده است. انگشتها موجودات عجیبیاند. انگشتها تویی هستند که تو
را انکار میکنند. آنها میچرخند توی کار
و تو را آسیاب میکنند. از تو نانی میپزند که طعم تو را نمیدهد. و بعد
انقدر خودشان را بر تو دیکته میکنند که تا میآیی چشم باز کنی مبدل میشوی به
طرحی مبهم و امپرسیونیستی از چیزی که معلوم نیست چیست، که میتواند تو را به یادت
بیاورد و در عین حال تو را از یادت ببرد. و بعد تو در هر گرههی که زده ای تکثیر
میشوی. و چه کسی میداند که من از همه ی این کثرتهای انتزاعی میترسم؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ساعت ۳ ب.ظ توسط الاهه
|