2.
سرم درد میکند یا دردم سر میکند، مسئله این است
سرم آن گوشهاش، کمی بالاتر از گوش چپم و البته چند سانتی توتر از شقیقهام، چند روز است گاهی بیدلیل تیر میکشد. انگار سوزنی نامرئی در آن فرو میکنی و قبل از اینکه کامل فرو ببری، بیرونش میکشی و همان درد فرو کردنِ سوزن، در همان فاصله، نیم دایره میزند و من فکر میکنم خب این روزها بیش از همیشه دوست دارم بمیرم. بی دلیل. احساس میکنم آنقدر زنده ماندهام که کافیام باشد و خستگی آنقدر در من رسوخ کرده که دیگر نخواهم بیش از اینی که هستم خسته شوم و چشم انتظار ذوق زدگیِ لحظهای بمانم که میتواند خستگیام را دَر دهد. خسته شدهام از این همه منفی بودن. خسته شدم از آه و ناله کردنهای پیدرپیای که باعثشده همیشه بشنوم" نه زندگی خوب است؛ اِله است، بِله است؛ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید." دیگر تحملم نمیکشد که ببینم هرجا بودهام و چهارجمله از دهانم یا از قلمم بیرون ریخته، آدمهایی، نگرانِ من، صاف ایستادهاند و زل زدهاند تو جفت چشمهایم. آدمهایی که دلشان انگار به حالم میسوزد و میخواهند آرام باشم، خوشحال باشم، عاشق باشم. میخواهند به رویم بخندند، دستی روی سرم بکشند و بگویند " کامان بیبی؛ چنج یور ماند فست." ولی انها نمیدانند "ماندِ" لعنتی من چنجیدنش نمیآید. وگرنه من روزی نیست که ای لاو یو لاک ا سانگ، بی بیِ سلنا گومز را گوش ندهم تا انرژی لحظهای بگیرم و نمیگیرم و روز نیست که به این موود لعنتی فحش چهارواداری ندهم و فایدهای نداشته باشد. انقدر بین خوب بودنهای لحظهای و بد بودنهای توامانش رفتم و آمدم که دیگر کم بیاورم. چی قرار است تغییر کند که آن زن میان سال، ان روز کنار ساحل، توی چشمهایم نگاه کرد و گفت "تو دختر، خوشبخت می شوی برخلاف آن خواهر بقل دستیات که زندگیاش همین است که هست." و من یک لحظه روزنهای نورانی دیدم که از سر خرافاتی که بهش اعتقادی ندارم ان ته مهها چشمک زد و فقط چشمک زد....چشمکی مثل چشمک چراغ های هواپیما نه چشمکی مثل چشمک ستارهای در آسمان.
سرم آن گوشهاش، کمی بالاتر از گوش چپم و البته چند سانتی توتر از شقیقهام، چند روز است گاهی بیدلیل تیر میکشد. انگار سوزنی نامرئی در آن فرو میکنی و قبل از اینکه کامل فرو ببری، بیرونش میکشی و همان درد فرو کردنِ سوزن، در همان فاصله، نیم دایره میزند و من فکر میکنم خب این روزها بیش از همیشه دوست دارم بمیرم. بی دلیل. احساس میکنم آنقدر زنده ماندهام که کافیام باشد و خستگی آنقدر در من رسوخ کرده که دیگر نخواهم بیش از اینی که هستم خسته شوم و چشم انتظار ذوق زدگیِ لحظهای بمانم که میتواند خستگیام را دَر دهد. خسته شدهام از این همه منفی بودن. خسته شدم از آه و ناله کردنهای پیدرپیای که باعثشده همیشه بشنوم" نه زندگی خوب است؛ اِله است، بِله است؛ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید." دیگر تحملم نمیکشد که ببینم هرجا بودهام و چهارجمله از دهانم یا از قلمم بیرون ریخته، آدمهایی، نگرانِ من، صاف ایستادهاند و زل زدهاند تو جفت چشمهایم. آدمهایی که دلشان انگار به حالم میسوزد و میخواهند آرام باشم، خوشحال باشم، عاشق باشم. میخواهند به رویم بخندند، دستی روی سرم بکشند و بگویند " کامان بیبی؛ چنج یور ماند فست." ولی انها نمیدانند "ماندِ" لعنتی من چنجیدنش نمیآید. وگرنه من روزی نیست که ای لاو یو لاک ا سانگ، بی بیِ سلنا گومز را گوش ندهم تا انرژی لحظهای بگیرم و نمیگیرم و روز نیست که به این موود لعنتی فحش چهارواداری ندهم و فایدهای نداشته باشد. انقدر بین خوب بودنهای لحظهای و بد بودنهای توامانش رفتم و آمدم که دیگر کم بیاورم. چی قرار است تغییر کند که آن زن میان سال، ان روز کنار ساحل، توی چشمهایم نگاه کرد و گفت "تو دختر، خوشبخت می شوی برخلاف آن خواهر بقل دستیات که زندگیاش همین است که هست." و من یک لحظه روزنهای نورانی دیدم که از سر خرافاتی که بهش اعتقادی ندارم ان ته مهها چشمک زد و فقط چشمک زد....چشمکی مثل چشمک چراغ های هواپیما نه چشمکی مثل چشمک ستارهای در آسمان.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۱۲ ساعت ۲ ق.ظ توسط الاهه
|