6.
کافکا در ساحل را دوست دارم. این از آن کتابها-رمانها-یی است که وقتی میخوانمش به طرز عجیبی(!) چشمهایم سنگین نمیشود؛ بنابران میتوانم ببرمش توی تخت و در حالی که خزیدهام زیر پتو، بی هیچ ترسی از خوابآلودگی، بخوانمش.
با توجه به این مساله عجیب نبود که کافکا در ساحل برنامهی همیشگیام را امروز تغییر دهد. بر خلاف همیشههایم ساعت نه تصمیم داشتم بخوانم و کار دیگری نکنم. پس یک مشت پُر شکلات تلخ ، کمی بیشتر از یک مشت، لواشک شکلاتی(1) ، یک کاسه تخمه، یک بشقاب برای پوستهها و یک لیوان آب برداشتم و برو که رفتیم.
موراکامی منتظر بود تا مرا توی خودش ببلعاند؛ ولی دو ساعتی که خواندم، نمیدانم از کجا سر و کله هادی خشاییِ در قعر هاویه پیدایش شد و همانطور که چشمهایم داشت کلمههای کتاب را ور می گذاشت و پیشمیرفت، فکرم رفت سراغ داستانش که یک ماهی میشد خوانده بودمش و یک ماهی میشد که دائم روی صفحه دسکتپ لپ تاپ چشمک میزد که باید چیزکی برایش بنویسم؛ ولی خب این کار از آن کارهایی ست که خودت را مقید میکنی انجامش دهی ولی چون نمیدانی چطوری میخواهی انجامش دهی، سعی میکنی حتی الامکان چشمهایت را روی صفحه دستکپت نرقصانی که مبادا آیکونش برود روی صفحه ی کانونی ذهنت و عذابت دهد که چی شد پس این؟ و حالا نمیدانم از کجا بدون اینکه ایکونی جلوی چشمهایم باشد وسط بگیر و بگیر ناکاتای کتاب، هادی و داستانش سبز شد و رشد کرد و حتی گل هم داد و کمی مانده بود میوه هم بدهد که یکهو یادم امد دارم کتاب میخوانم و این اوشیمای بدبخت دارد جلوی چشمهایم خودش را جر و واجر میدهد و حرف میزند . قشنگ سه صفحه خوانده بودم!!!!!!!!! اما چی ؟ نمیدانم.
همین کافی بود که کتاب را ببندم. از زیر پتو بخزم بیرون و بیایم لپ تاپ همسرم را روشن کنم و بزور اینها را بنویسم. این که میگویم به زور دلیل دارد. لپ تاپ عزیز تر از جانم دیگر روشن نمیشود. وروجک خانهمان قدم رنجه فرموده و من که نبودم امده توی اتاق و سعی کرده با شارژر لپ تاپِ من پلی استیشنش را شارژ کند؟(!!!) و زده شارژر -شاید عزیز تر از جان مرا - به کل ناکار کرده و این شده که لپ تاپم الان چند روزی است نه شارژ دارد و نه شارژر. و من مجبورم بیایم سراغ لپ تاپ همسر جانم که صفحه کلیدش برچسب فارسی ندارد. بنابراین کاملا شانسی باید دکمهها را بزنم و فقط امیدوارم باشم درست میزنم که البته گه گاههای زیادی میشود که اشتباه میزنم و هی باید برگردم و تصحیح کنم. هر چند این از ان توفیق های اجباری است که در اینده باعث خواهد شد حین تایپیدن و چتیدن کمتر غلطهای تایپی ضایع داشته باشم.
بی خیال مشکلات بی مزه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1. - هیچ وقت یک طعم واحد را به تنهایی نمیتوانم تحمل کنم! حتمن بعد از شوری باید آب، بعد از شیرینی، ترشی یا کلن بگویم بعد از هر طعمی باید یک طعم متضاد با آن طعم را بخورم؛ و گرنه یک چیزی درونم میلنگد-