حس آدم‌های کاملا معمولی را دارم. کمی از صبح سردم است. دلم نوشیدنی نمی‌خواهد. کافکا در ساحل را می‌خوانم و از خواندنش همچنان خر کیف می‌شوم.

قبل از کافکا همه جا را گردگیری کردم و ظرف‌های صبحانه  و حتی شام دیشب را شستم.  ورقه ی آلومینیوم  گاز را کندم تا از نو کاورش کنم. لباس‌های رنگی را توی ماشین لباس شویی ریختم و  روشنش کردم.  

بر خلاف همیشه پرده‌ها را کنار کشیدم و گذاشتم آفتاب خودش را ول کند وسط اتاق و نور قلت و واقلت بزند توی فضا.

ده روزیست شنا نمی‌روم. پس کَمَکی نرمش های شبیه سازی شنا را انجام دادم  تا حالِ ماهیچه‌هایم را که داشتند می‌رفتند  تنبل شوند بگیرم، پرو نشوند. 

از پنجره بالکن، بالکن همسایه  بغلی را نگاه کردم که هر شیش گلدان مستطیلیِ گل یخی‌اش را  برای آمدن بهار هرس کرده و همسایه روبرویی، که گویا مبل تازه خریده، مبل های نه چندان کهنه اش را باز وانت می‌کرد.  

دلم هوس یک دوربین عکاسی حرفه ای کرد تا می‌توانستم تغییرات محیط را ثبت کنم.  
باید بروم ناهار درست کنم. بعد بروم دنبال پوریا. بعد بیاییم ناهار بخوریم .شاه و کلاه کنیم برویم بازار.

سه شاخه بامبو، یک دست فنجان خیلی خوشگل، یک ست سطل اشغالی و جا دستمال کاغذی با کلاس ، یک ست  جا اسکاجی و مایع ظرف شویی شیک . یکی دوجین جعبه سی دی  و یک چیز مناسب برای مدادها و رژلب هایم باید بخرم.

امروز حس یک زن کاملا معمولی را دارم.

پ.پ ۱( نگارش به سبک روزمره نویسی موراکامی از زندگی تامورا)

 پ.پ ۲(  از این طوری ردیف کردن وقایع روزانه، حال کردم. می‌خواهم ادامه‌اش دهم)