آسمان امروز ابر نداشت. اما گویی به زور می‌تابید. دم دمای غروب لرز می‌زد حتی و باد گاهی فقط ازروی هوس هوا را فوت و هی‌هی‌اش را  توی تن آدم‌ها گم می‌کرد.
هوا نه حوصله ی سرما داشت و نه حوصله‌ی گرمایی که بخواهم پالتوم را بِکَنم و بندازم روی بازو.
امروز روز خسته ای بود و من به گمانم یک هفته باشد که دارم هی دور خودم می‌چرخم. 
امروز گذاشتم آفتاب بزند و کاری نکنم . گذاشتم آفتاب بیاید دقیقا وسط آسمان و کاری نکنم. گذاشتم آفتاب سُر بخرد سمت غرب و کاری نکنم. گذاشتم پشت ساختمان بلند برج سپهر گم شود و باز کاری نکنم. یعنی امروز باز با هیچ شروع شد و با هیچ دارد میرود که تمام شود.

***
هیجان انگیزترین اتفاقی که از سر گذراندم  چشم توچشم شدنم با یک گربه بود. یک گربه ی سرتا پا سفید که موقعی از کنار سطل زباله‌ی گوشه‌ی کوچه‌ی برومند می‌گذاشتم یکهو پرید بیرون و هر دو چند لحظه‌ای توی چشم‌های هم خیره ماندیم و من باز حس کردم که  سیاهه‌ی بیزی چشم‌های گربه‌ها را خیلی بیشتر از سیاهه‌ی گرد جوجه‌ها دوست دارم.|
   امروز توی استخر شنا خودم را باز مثل جاهای دیگر  تنها دیدم. - توی استخر شنا احساس تنهایی نمی‌کردم که امروز کردم- و  با تمام وجود احساس کردم چه آدم بد جوشی هستم.
   امروز دلم برای یک دوست تنگ شد. دوستی  که دیگر از دست دادمش یک جورهایی.
   امروز مجبور شدم برای اولین بار از کسی پول قرض بگیرم. امروز باز از زن بودنم خسته بودم.
   امروز ناهار درست نکردم. سر پوریا را با نیمرو گرم کردم و خودم هم چند تا خرما خوردم. پس طبیعی بود که امروز کمی سر درد شوم و حس کنم پاهایم خسته اند و الان است که از حال بروند.
   امروز پوریا را که بردم مدرسه یکی از اندک مادرهایی که وقتی هم را می‌بینیم لبخند می‌زنیم و سلامی   می‌کنیم را دیدم و خودم را زدم به آن راه که یعنی ندیدمت و سلامش نکردم.
   امروز دقت نکردم ببینم واکسی سر خیابان ناهار چی دارد برای خوردن. فقط نگهبان تالار عروسی سر کوچه را دیدم که عوض شده و آن پیری بانمک، جایش را داده به یک پسره‌ی ریش‌بزیِ  قورباغه چشمِ سبزه رو که  زل زده بود درست به ته ته ته چشم‌هایم؛ قیافه‌اش مرا یاد یکی می‌انداخت که نمی‌دانم کیست.
   امروز ماشین آقای رضا کیانیان ته کوچه پارک شده بود و انگار باز آمده بود تا به یکی که نمی‌دانم کیست سر بزند و من باز مثل همیشه به این فکر افتادم که او کی می‌تواند باشد.

   امروز سی‌ام بهمن بود و حالا نزدیک دوازده است. ثانیه ها دارند فاتحه‌ی امروز را زیر لب نجوا می‌کنند تا من مطمئن شوم امروز روز بی‌مزه‌ای بود. 
   امروز تمام شد.