توی کلاس‌های زبان بود که دیدمش. دختری که می‌خواست بگوید من خیلی زبل و شیطانم  و رفته بود روی اعصابم. می‌گذاشت سر کلاس، مقنعه‌اش که یک وجب برایش گشاد بود یکهو بسرد پایین تا موهای هاشوری پاشوری‌ای را که به شیوه مرسوم روی سرش منظم نشده بود، به بقیه نشان بدهد و بگوید من به این چیزها اهمیتی نمی‌دهم. بی پروایی نچسبی داشت ...نه از آن بی پرواهایی که دوستشان دارم( چه بسا عاشق زنان بی پروا هستم) از آن بی پرواهایی که دائم می‌خواهد بگوید  بی پروام و من(الاهه) بدم می‌آید ازشان .  طوری رفتار می‌کرد که یعنی من توانایی این را دارم که بگویم بروی گم شوی و سعی می‌کرد، یعنی مقدمه چینی می‌کرد تا این استعدادش را به نمایش بگذارد. زور عجیبی می‌زد بگوید من از چیزی نمی‌ترسم. من می‌توانم موش را با دست‌هایم نوازش کنم یا به جای برادرم همه‌ی سوسک‌های خانه را بکشم. وقتی معلمه‌ی کلاس زبان سوسک محترم مرده‌ای را دید و جیغش به آسمان رفت از جا پرید تا با افتخار شجاعت مثال زدنی‌اش را به ماهایی نشان دهند که گمان می‌برد می‌ترسیم از آن سوسک بیچاره‌ای که معلوم نبود عاج کفش‍‌ های چه کسی از قبل دخلش را آورده. یادم است می‌گفت می‌خواهد برای ادامه تحصیل برود مجارستان و دلش اصلا برای کشور تنگ نمی‌شود وبرای پدر و مادر، برادر یا خواهرش حتی. هی می‌خواست بگوید من می‌توانم تنهایی گلیم خودم را از آب بیرون بکشم . هر وقت چیزی می گفت من یک گوشه عین مار به خودم می‌پیچیدم و عجیب دلم می‌خواستم خرخره‌اش را بجوم و بگویم بس کن، اینی که تو هی ازش دم می‌زنی سرتاپا منم. اینقدر مرا از خودم منزجر نکن لعنتی. نمی‌خواهم ...من این توی من را نمی‌خواهم. من اگر تو ام نباشم .لعنتی من نباش اینقدر آن هم منی به این حد مشمئز کننده.