جک بیکهام

Jack Bickham

من می دانستم که استعداد و تجربیات دیگران بیشتر از من است اگر درکارم ثابت قدم نبودم ،محکوم به شکست بودم.

 

                       

یک شاهکار داستان کوچک

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟!

 

ادرسی جایی که این مطلب از را از انجا به سرقت بردم  

<http://dastankootah.persianblog.com/>

 

نوشته ای بر داستان قبلی ام

به نام دوست که هر چه دارم وندارم از اوست

سلامی گرم دارم خدمت تمامی دوستانی که مرا همراهی کردن .این پست با پستای دیگه یه نموره فرق میکنه.

راستش میخوام در مورد پست قبلیم صحبت کنم .در واقع در مورد نظرای بعضی از شما عزیزان لازم دیدم کمی صحبت کنم .

اول یه جواب کلی میدم

این داستانم اون چیزی که مد نظرم بود نشد .

راستش الان قبل از نوشتن اینها خوندمش ومتوجه شدم حتما باید فکری به حال ویرایش کارهایم بکنم .

نمی دونم چرا چشم وگوشم رو زمونی که میخوام، کارمو در وبم بیارم میبندم .و اشکالات فاحششو نمی بینم .

بگذریم .

رامین جان مرسی .اول اینکه تصور من چیز دیگری بود .کارم اشکالات زیادی داشت . اصلا قابل نیست واز این هم مطممئنم که تو کور نیستی

دوم هم انکه من بی خود خواهان نقد دوستان نیستم .قطعا شماها با نقطه نظراتتون منو به سمت موفق بودن هل میدید .هر کجا که ببینم به جا حرف زدید درنگ نمیکنم وان را اویزه گوشم میکنم .کار من یا کار نویسندگی غرور رو رد میکنه .منیت رو هم به همیچنین .

مسعود خان

نظر شما هم همیشه برایم ارج وقرب خاصی داشته .چون به شما اعتقاد داشته ودارم .

ولی این وسط چیزی میلنگد .فرموده بودید با دادن تصویر موافق تر از اشاره مستقیمید

راستش هنر داستان نویسی همین است .و من عمیقا گفته شما را قبول دارم .ولیکن

باید بگویم متاسفانه مردم ما -خودم هم تا چندی پیش همین طور بودم-

همیشه ظاهر را میبینند واهمیتی به تصاویر نمی دهند .انگاه وقتی از ان سر درنیاوردن میگویند داستانت روشن نبود .

من در این داستان سعی کردم بیشتر از تصویر دادن استفاده کنم ولی وقتی خواستم کار راتمام کنم .گفتم .شاید دوباره خواننده اذیت شود این شد که در داستان یکی دو جمله اضافه کردم که البته مفید فایده هم واقع نشد وچند تن از از دوستان باز از نا مفهوم بودن گله مند شدن .

کاش میشد به طریقی فرهنگ منتقدانه خواندن ، در بین مردم رواج پیدا کند .

به نظرم

دلیل اینکه کارهای بزرگ ادبی در کشورمان با استقبال مردم مواجه نمیشود وبه عکس ،کارهای به قول معروف بازاری .بازاری گرم دارد. هم همین مساله ی سر سری خواندن باشد .

من خودم به شخصه وقتی چندین نقد داستان وفیلم خوندم بر چگونه خواندن یک اثر هنری واقف شدم .الان هم تصمم گرفتم .شمه ای از احساسی را که زمان نوشتن داستان نیلوفر داشتم وسعی کردم ان را به خواننده القا کنم را به طور مستقیم برای دوستان بازگوکنم

تا متوجه شوند .بیشتر سوالاتشان در عمق داستان قابل دریافت است

هر چند بر این باورم که نتوانستم خوب داستان را بپزم

(ادامه مطلب رو کلیک کنید)

ادامه نوشته

نیلوفر ،گلی با برگهای قلب مانند

 

با  سلام

خدمت دوستان عزیزی که همراهم بوده اید.

اگر خاطرتون باشه داستان نیمه کاره ای در وبم قرار دادم که نتونستم تمومش کنمو الان........ بالاخره تمومش کردم .دوست دارم نقد ها ونظراتتون رو بشنوم

دختر جالبی بود .شاید، جالب، لفظ مناسبی برای آغاز توصیف از اونباشه ؛ولی چون اولین جرقه هایی که آتیش فکر کردن به اونو ،همین جمله ی : دختر جالبی باید باشه ؛تو ذهنم رو شن کر د از این لفظ استفاده کردم .بار اولی که دیدمش خیلی اروم اومد بقل دستم نشست –اولین جلسه استاد فرازمند  بود .-همون جلسه اول با همه دخترای کلاس اشنا شدم ؛ولی با اون، نه!حتی نمی دونستم اسمش چیه !؟مانتوی نسبتاکوتاه مشکی رنگی تنش بود .کوله ای هم همراهش .آرایش ملیح ولی زیبایی کرده بود .که در مقایسه با بقیه دخترا متفاوت جلوه اش می داد .بعد ها بارها وبارها به خاطر نوع آرایشی که میکرد تحسینش کردم .-چه بسا که لیاقت تعریف هم داشت –

اولین باری که اسمش را پرسیدم جلسه پنجم وششمی بود که می دیدمش .نیلوفر ؛گل مردابها ،با برگی به شکل قلب!ناخوداگاه از اسمش خوشم اومد همین اسم سبب شد بیشتر بهش فکر کنم  .
ادامه نوشته

بی کسی

لحظه های بی کسی

با من از همدم بگو

با من از همصحبت ِشبهای بیداری بگو

لحظه های بی کسی

کاش کلام می بافتی

یا که چشمی که زاشک

می خواند غمهای دلم

***

غصه ی غم های خود، با که گویم جز به تو

جز به تو ای لحظه های بی کسی

امشب ....اری !غم ،دربار دلم انبار شد

بغض بر راه دلم زوارشد

روح بر تار وتنم بیمار شد

کس ندانست ،روح ساکت ،در دلم غمبار شد

کس ندانست،روح راکد در درون بیمار شد

وحشت از فردای خود بیمار کرد

اشک فردا زندگی سیلاب کرد

***

خانه تارک است

دلم، تارک تر

ذهن ،بیمار است

قلب من بیمار تر

صبح چه دور است

سپیده دور تر

تار و بیمار ....دورِ دور

****

راوی قصه ام ،قصه اش گم کرده است

من ولی خود زندگی گم کرده ام

من چه کم دارم زیاد

من چه تنهایم خدا

من زخود .خود زمن پنهان شدن

روح زتن .تن زروحم سوهان شدن

راستی ....جواب خود چه گویم بی جواب

من چه میخواهم ،از این دوار ونار

خویش من گمگشته است

پشت دیوار عجیب عرف سار

خویش من، پشت دیوار ِ ترس واضطراب

خویش من پنهان زمن

من چه میخواهم خدا

روح من اشفته است

روح من ویرانه گشت

من به دنبال چه ام ...؟

بی کسی درد من است درد بی درمان من

درد من درمان چه دارد ای خدا

روح سرکش ،در من چه می خواهد ، خدا

اخر حرف است والاه

همچنان درمانده است

کس نگفت او چه بی کس مانده است