نیلوفر ،گلی با برگهای قلب مانند
.تو مدتی که دیده بودمش به نظرم ادم شک برانگیزی جلوه کرده بود .گاهی تو کلاس عملی غیبش میزد. در صورتی که سرکلاس تئوری اومده بود . زیاد اهل تعریف با بچه ها نبود.کسی اونو تو زمان استراحتی که بین کلاس عملی وتئوری گذاشته بودن نمی دید ..کمی که گذاشتمش زیر ذره بین نگاهم متوجه شدم که انگارسر وسری با یکی از پسرای کلاس داره .چون علی –همون پسره-همیشه نزدیک ترین کسی بود که به اون می نشست .حسابی نسبت بهش کنجکاو شده بودم که بدونم این دختره کیه چرا با کسی نمی جوشه ؟ بدجور ذهنمو غرق در مرداب نیلوفریش کرده بود .تا اینکه جلسه هفتم وهشتم ،در حالی که سر کلا س عملی کنار هم نشسته بودیم ،نطقش باز شد .اونم چه باز شدنی! همون یه ساعت کافی بود که شخصیتی که ازش ساخته بودم مثل مجسمه ای سفالی که تازه از کوره وجودت بیرون اوردی ومیخواهی بذاریش داخل کلکسیون مجسمه هات از دستت رها بشه ویهو از هم بپاشه
شر وشور بود از اون دخترای شیطونی که نمونش کم گیر می یاد .از اونایی که هیج جا کم نمی یاره و کسی حریف زبونش نمیشه .اره...!از اونایی که وقتی دست رو چیزی میذاره باید حتما بهش برسه .کمی غیر عادی بود .با عقل من یکی که جور در نمی یومد.چرا باید اینقدر عوض شه ؟؟؟ بابا ش واسه خودش کسی بود. دبیرستان رشته نمایش خونده بود والحق والانصاف که که تو نقش بازی کردن نمره ش بیست بود .بداهه گویی به تمام عیار، که به بیشتر لهجه های ایران تسلط داشت و هر جایی که لازم مید ید- کاملا جدی- لهجه شو عوض میکرد. شیرین بود وتو دل برو .تا حرف میزد جمع ساکت میشد .همه رو مسخره میکرد .هرچند الفاظی که برای صدا زدن دیگرون استفاده میکرد چندان مقبول نبود ولی از کنارش با یک لبخند می گذشتن .حاضرم قسم بخورم که هر کسی جای اون، این اسما رو به من می چسبوند؛ حتما یه کشیده میخوابوندم تو گوشش .ولی اون که می گفت ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده !اصلا انگار که اسم خودمو گفته باشه !
اروم اروم بیشتر باهاش اشنا شدم ،با شخصیتش وبا خونواده اش –البته از بین حرفا وتعریفاش -.
تک دختر بود ولی تک فرزند،نه!یه برادر بزرگتر ویکی هم کوچیکتر از خودش داشت .عموش رئیس یکی از دانشگاههای شهر بود که چند تایی از بچه ها خوب میشناختنش .با هیچ کدوم از فامیلشون ارتباط نداشتن به جز همین عموهه که از قضا خیلی از ش تعریف میکرد -بیشتر هم پیش من !-مادرش ،مادر اصلی اش نبود .ولی براش فرقی نمی کرد .چون عاشقش بود.در مورد پدرش زیاد تعریف نمیکرد ولی بردادرش .....
واسه برادرش تازه رفته بودن خاستگاری و قصه خاستگاری اونو که عاشق دختر استاد دانشگاهشون شده بود با انزجار مثال زدنی واسه ما تعریف میکردوچقدر هم که از زن داداش احتمالی اش نفرت داشت .میگفت زیادی خودش و برای داداشم لوس میکنه .از بین تعریفایی که از نامزد برادرش واسه ما میکرد یه چیزای دیگه ای از شخصیتش دسگیرم شد .
-من عمرا اگه بتونم با یکی مسالمت امیز زیر یک سقف زندگی کنم .مگر یه هفته قهر ودو ساعت اشتی.اخه مگه میشه این مردا رو تحمل کرد .ادم از دستشون حرصی میشه .امان از اونایی که نظر بده هم هستن .مثلا ابروهاتو کلفت بردار .ارایش نکن یا لباس ابی بپوش بهت می یاد .موهاتو کوتا نکن من تو رو با موهای بلند بیشتر میخوامت اَه...اَه...خرفتای کودن .فکر میکنن برای اینکه زنشونو دوست داشته باشن باید با هراهنگی که مینوازن براشون برقصن.مرتیکه های خود رای !
حرفاش پر از نیش وکنایه بود ولی چون طی تعریفاش، ادا واطوار در می ا ورد و همه مونو به خنده وا می داشت، کنایه ها در بین مسخره باز ی هاش پنهان میشد .بعدش که مینشستم یه حرفاش فکر میکردم تازه سر می افتادم چه حرفایی زده .یه بار که بد جور ترمز بریده بود وبالهجه لری داشت واسشون رجز خونی میکرد گفتم :«پس چرا با علی دوستی ؟یه مکث کوتاهی کرد. شاید اونقدر کوتاه که هیچکدوم-جز من- متوجه اون مکث با معنا نشدن.بعدشم ژستی گرفت وگفت :«علی هم مثل بقیه .با این تفاوت که اون دوست پسرمه .برای کم نیوردن از بقیه باید یه دوست پسری می داشتم
مریم گفت :چند ساله باهاش دوستی ؟
-یه چهار سالی میشه .فکر کردین چطوری دوستیم .همونجوری که قبلا گفتم یه هفته قهر دو ساعت اشتی !دیگه باهم اینطوری کنار اومدیم .یعنی اون بامن کنار اومده .
فریبا گفت:یه چیزی بگم....نمی خواهی که باهاش ازدواج کنی که...؟این جور ازدواجا...
-عمرا !!!مگه مغز خر خوردم .با علی ؟من...؟صد سال ...هیشتتتتتت ...اکبیری
هر چی میگذشت بیشتر بهش احساس علاقه میکردم .راستش از بچگی همیشه دوست داشتم چنین شخصیتی داشته باشم .البته منظورم عقایدش نیست .در واقع از اعتماد به نفسش وثبات عقیده و بی پروا بودنش خوشم می اومد .وقتی تحسین میشد انگار خودم تحسین میشدم .هیچوقت نگاه های استاد رو زمانی که نیلو ،از حق دخترای کلاس دفاع میکرد یادم نمیره .توچشاش خیره میشد و بی اینکه کلامی به زبون بیاره ،فقط لبخند میزد .ولی چهره اش تماما مملو از تحسین بود .
همون طور که من به نیلو علاقه داشتم ،اونم به من علاقه ای خاص داشت .بیشتر با من بود وبرای من تعریف میکرد .بیشتر هم در مورد عموش حرف میزد .
دوستی نزدیک ما دوام زیادی پیدا نکرد .چون بعد از سه ماه وپایان یافتن دوره کلا سهایی که شرکت کرده بودیم بایداز هم جدامیشدیم .اوبه سویی ومنم به سویی .شماره تلفنش روگرفتم والبته شماره هم بهش دادم .تصمیم داشتم ارتباطم رو باهاش حفظ کنم .ساعاتی که بیکار میشدم همش تو فکر اون بودم .گاهی به خودم میخندیدم ومیگفتم:خوب شد پسر نشدم !هفته های اول یکی دوبار بهش تلفن کردم .ولی هر بار میزدم مادرش یا برادراش می گفتن که خونه نیست .خودم ومعرفی میکردم وبه انتظار تماسش می نشستم .ولی زنگ نزد.حدس زدم باید بابت اینکه سر امتحان جواب سوالا را بهش ندادم از دستم دلخور شده باشه .هفته ها و ماهها گذشت و فکرش اروم اروم از ذهنم خارج شد .به قول شاعر هرکه از دل برفت از دیده هم برود .هفت هشت ماهی از جدایی ما میگذشت .من تو شرکت دایی مادرم مشغول به کار شده بودم .با استعفای منشی شرکت .یه منشی دیگه استخدام کردن .وقتی منشی جدید رو دیدم بد جور دلم هوای نیلو رو کرد .چشاش کپی چشای اون بود .اون روز وقتی رفتم خونه؛ یه راست رفتم سراغ تلفن –اگه از م دلخور شده باشه،مایه اش یه عذر خواهیه –چند تا زنگ خورد وخانمی گوشی رو بر داشت حدس زدم باید زن داداشش باشه .
-"منزل اقای بهروان"
-"بفرمایید "
-"نیلوفر جون خونه است؟"
-"شما؟"
-"من شراره هستم یکی از دوستـ...."
-"اهان...نه دخترم !خونه نیست."
-"میشه وقتی اومد بگین با من تماس بگیره؟"
-"فکر نکنم بتونه زنگ بزنه ...اخه یه چند وقتیه خونه نمی یاد ....!یعنی رفته جایی !"
-"خب پس چند وقت دیگه تماس میگیرم "
کجا میتونه رفته باشه ؟چرا اینطوری حرف میزد ؟خیلی مشکوک میزد !
چند بار دیگه هم به فاصله زمانی های یه هفته ای زنگش زدم .ولی همون جوا ب رو میشنیدم ..دلشوره افتاد به جونم .نکنه بهش نمیگن من تماس گرفتم ..شاید از خونه فرار کرده باشه !ولی برای چی؟.دفعه ی اخری که زنگ زدم ،دیگه می دونستم مادرش گوشی رو بر میداره!منتظر شنیدن صدای اون بودم .که یه مردی جواب داد :"بفرمایید "
-"من دوست نیلوفر...."
-"خانم محترم .چرا اینطوری می کنید؟چرا این زن وازار ش میدین ؟حالا تو اینقدر کشته مرده نیلو شدی؟که هی راه به راه زنگ میزنی ؟"
-"زبونم بند اومده بود ..دلیل این حرفای تند ونمی فهمیدم .و گیج شده بودم .اونم که ترمز بریده بود .و تند تند داشت حرف میزد .یا بهتره بگم داشت دعوام میکرد .
بریده بریده گفتم :"ولی من قصد مزاحمت نداشتم .اخه نگران نیلوفر شدم .
مکث طولانی کرد و بعد در حالی که لحنشو اروم تر کرده بود گفت:"می خواهی ببینیش؟"
-"خب معلومه!"
یاداداشت کن پس:ده کیلومتری جاده ی.........................اسایشگاه لاله"
-"اسایشگاه؟!!!اونجا کار میکنه؟". -شاید رفته کسی رو ببینه ؟!-
-"نخیر .دو ماهه که اونجا بستریه !
گوشی از دستم افتاد .حس کردم دمای بدنم کشید بالا .کف دستام عرق کرده بود .نیلوفر بستریه؟مگه میشه ؟نیلوی من با اون روحیه ! به کاغذی که ادرسر وتوش یاداداشت کرده بودم خیره شدم.اشکام بهانه خوبی برای سرازیر شدن پیدا کرده بودن .
صبح اول وقت رفتم شرکت و مرخصی گرفتم .بعد هم یه راست رفتم همون اسایشگای که نیلوفرر وبستری کرده بودن .کمی با شهر فاصله داشت .درست یادمه هوا مه الود بود و راننده ی تاکسی اروم می روند .یعنی نمی تونست تندتر برونه- جلوش پیدا نبود -.ساختمون اسایشگاه وسط یه باغ بزرگی بنا شده بود .جاده ای هم که به ساختمون منتهی میشد توسط درختای عریان چنار محصور شده بود .ازماشین پیاده شدم ..کلاغها سمفونی قار قار راه انداخته بودن .چیزی نامانوس همه جا موج میزد انگار همه چیز مرگ رو فریاد میکرد .اتاق نیلو انتهای راهرو طبقه دوم بود .پا به طبقه دوم که گذاشتم صدای جیغ ممتد زنی توجهم رو جلب کرد .صدا از انتهای راهرو میاومد .زنی از اتاق نیلو دوید بیرو ن .حدس زدم یکی از بیماران روانی اونجا باشه .چند تا از بیماران سر از اتاقشون در اورده بودن وهاج وواج به هم نگاه میکردن .وقتی زن از کنارم رد شد .دیدم روپوشش-روپوش سفیدش-پر از لکه های رنگه از . رنگاهای روی
لباسش معلومه نه دکتره و نه حتی پرستار
توی تلویزیون دیده بودم که دیونه ها همیشه فکر میکنن یه ادم مهمن .اینم حتما فکر کرده که دکتره که این روپوشو پوشیده .به طرف اتاق نیلوفر راه افتادم .اونم زیر رگبار نگاه ادمهایی که حس میکردم ازشون می ترسم .صدای جیغ اروم تر شده بود .یعنی دیگه ممتد نبود .وقتی به در اتاق نیلو رسیدم متوجه شدم صدای جیغ از همون اتاق می یومده .نگاهی اجمالی به کل اتاق انداختم .دو تا زن که روپوشهای صورتی تنشون بود روی یه نفر که روی تخت خوابیده بود خم شده بودن انگار دستاشو نگه داشته بودن و یه زن روپوش سفید هم در حال امپول زد به اون شخص بود .یه تخت یه نفره ی دیگه هم توی اتاق بود .پایه وبوم نقاشی وسط اتاق افتاده بود .و رنگ همه جا موج میزد .انگار دعوایی صورت گرفته بود .زن روپوش سفید کمر راست کرد و گفت :"یه دو ساعتی اروم نگهش میداره .فقط مراقب باشین .چهره اشنای روی تخت فشاری به قلبم وارد کرد .چند تا سرفه اروم کردم .که سبب شد به طرفم برگردن .زن روپوش سفید که احتمالا دکتری چیزی بود در حالی که ازحضور من شکه شده بود گفت:"شما اینجا چیکار میکنید ؟"
-"من دوست نیلوفرم .برای دیدنش اومدم ."
در حالی که سر سرنگ ومیگذاشت نگاهی به اطراف اتاق انداخت وگفت:"سریع اینجا ها رو تمیز کنید .وقتی حال خودش و پیدا میکنه نباید اثری از این بهم زیختگی اینجا باشه و بعد اومد طرف من یعنی میخواست از اتاق بره بیرون .به من که رسید لبخند غم انگیزی به لب اورد وگفت :"فرصت خوبی برای دیدن دوستتون انتخاب نکردید .متاسفانه دچار حمله عصبی شده .ولی میتونید چند لحظه ببینینشون و برید .بعد هم از اتاق خارج شد .زنهای روپوش صورتی شروع کردن به تمیز کردن اتاق.نیلوفر اروم شده بود .البته اروم که نه .دیگه جیغ نمیکشید .دستاشو بسته بودن به دو طرف تخت .ولی بدنش مرتعش بود .انگار برق بهش وصل کرده بودن ..بالای سرش که واستادم سرم تیر کشید .چشاش بسته بودن ولباش همزمان با تکون خوردن بدنش به هم میخورد .انگار زیر لب چیزی زمزمه میکرد ..دستام وگذاشتم روی دستاش که اغشته به رنگ بود .ارتعاش دستاش به دستای من هم سرایت کرد .چطور به این روز افتاده ؟حتما خونوادش میدونن .باید برم خونشون و بپرسم ..صدای زنی منو به خود اورد .برگشتم ودیدم زن روپوش رنگی ایستاده پشت سرم .
-"باید اتاق وترک کنید ؟"
-"شما؟"
-"پرستار اینجا هستم .چطور؟"
-"هیچی ...هیچی!"
لبام وچسبوندم به پیشونی شو اروم گریه کردم .
تقریبا سه ساعت بعد پشت در خونه شون بودم .دستمو گذاشتم روی زنگ ولی قبل اینکه زنگ بزنم در باز شد و مرد میانسالی که موهای جوگندمی داشت اومد بیرون .ریشهای جوگندمی اش ، مثل ریشای مجری های تلویزیون اصلاح شده بود .کت وشلواری که به تنش بود وقاری خاص به او داده بود که ناخوداگاه ادم رویاد دکترا واستادای دانشگاه مینداخت و باعث میشد ادم در برخورد باهاش معذب باشه ومباد ی اداب .حدس زدم باید پدر نیلوفر باشه ..سلام کردم وخودم رومعرفی کردم .در وبست و جلوم وایستاد .اول نگاهی به سر تا پام انداخت نگاهی که فرمانده پادگاه درست زمانی که سربازش از فرمانش سرپیچی کرده بهش میندازه .چند لحظه هم تو چشام خیره شد .از سکوتش دچار دلهره شدم .ولی بالاخره به حرف اومد .قشنگ معلوم بود تمام سعیشو داره میکنه که حرف تندی نزنه .
-"من به شما میگم زنگ نزن...زنگ نزن ،خودت پا میشی میایی .؟"
***
از خونشون که زدم بیرون تقریبا یه دو ساعت از ظهر گذشته بود . سوز سردی رو می یومد .ولی هوا افتابی بود .اما افتاب زورش به باد خشکی که میوزید نمی رسید .مثل منگا شده بودم .چیزهایی که فهمیده بودم حالم رو دگرگون کرده بود .یعنی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که نیلو پدر ومادر نداشته باشه .حتی برادراش هم برادرای واقعی اش نبودن .حدس زدن دنیا چقدر مشکل شده .عمویی که همیشه ازش تعریف میکرد پدری بود که هیچوقت ازش نمی گفت .و نا مادر مهربونش همون زنمو ش میشد .هر چند دختر خودشون نبود ولی چه عشقی بهش داشتن .عشقی که تو خونه ما حتی نمی دونن چی معنی میده !اما اخرش نفهمیدم ؛نیلوفر چرا باید اینطوری بشه .اون که چیزی کم نداشته.باید حدس بزنم .یه حدس دُرُس !!!
فکر کنم برم سراغ علی یه چیزایی دستگیرم شه ..علی تو این چند سال باید یه چیز هایی از این دختره فهمیده باشه .هرچند بعد از اون دعوای اخری که با هم کردن، فکر نکنم دیگه هم رو دیده باشن .میتونم بگم نیلو تقریبا ازش متنفر بود .در هر صورت امتحانش ضرر نداره .سنگ مفت ،گنجشکم مفت .ولی حالا شماره این پسره رو از کجا گیر بیارم .از اموزشگاه که نمی تونم بگیرم .نمی یان که اسرار محرمانه دانشبراشو در اختیار همه بذاره که .باید یه فکر دُرُس و حسابی بکنم ....بهتره تاکسی بگیرم .حوصله شلوغیه خط های اتوبوس و ندارم .
یه تاکسی ابی شهری به تورم خورد .همین که در و باز کردم برم داخلش هرم گرمی صورتم رو نوازش کرد .اینجا بهتر میتونم فکر کنم .اون بیرون فکرم ماسیده بود ..موزیک ارامش بخشی که از دستگاه ضبط در حال پخش بود حال و هوای خوبی برای فکر کردن ایجاد کرده بود .چهره راننده رو ندیده بودم .اونقدر هوا سرد بود که وقتی می خواستم سوار شم یه نگاه بهش ننداختم ببینم چه شکلیه .ولی چه اهمیتی داره !وسط سرش تاس بود .و موهای کم پشت و یه نخ یه نخ دور
سرش بر اثر نمی دونم چی پریشون شده بودن .هر چند چهره شو ندیده بودم ولی حدس زدم باید سبیل داشته باشه ...در هر صورت کاش یه شونه به سرش زده بود ؛که اینطور ضایع نباشه .استاد فرازمند هم وسط سرش تاس بود .ولی ....راستی استاد شماره و ادرسامونو داره .یعنی بهم میده ؟
افتاب که زورش به باد نرسیده خجالت زده پشت ابرا خودشو پنهان کرده بود .باد هم شدید تر به جولان خودش ادامه می داد .کاغذی که ادرس محل کار علی رو توش نوشته بودم و داده بودم دست راننده .اروم کز کردم گوشه صندلی و گفتم :"فقط یکم سریع تر "
راضی کردن استاد فرازمند یه نیم ساعتی وقتمو گرفت .دو تا دروغ مصلحتی چاشنی کارم کرده بودم که باعث عذاب وجدانم شده بود .اگه یه بار دیگه علی رو ببینه ؛همچین بخوابونه تو گوشش که یکی از اون بخوره یکی از دیوار .ولی چاره ای نداشتم .اگه اینطوری نمی گفتم، نمی داد .اصلا چرا باید علی رو ببینم ؟اگر خبر نداشته باشه چی؟اگه بفهمه به استاد دروغی گفتم سر رسیدی که جزوه هامو توش نوشته بودم روازم گرفته ودیگه خبری ازش نشده چی؟ولی خودمونیما ،فی البداهه عجب دروغ مشتی گفتما .عمرابه مغزکسی یه همچین چیزی قد میداد.ته دفتر سر رسیدم شماره تلفن وادرس بچه ها رو نوشته بودم .علی بدبخت اگه خبر پیدا کنه بهش انگ مزاحم رو زدم. بیخ تا بیخ اون گوشامومی بره .ولی امیدوارم دیگه گذرش به استاد نیفته که ...
ماشین وایستاده بود و من اصلا متوجه نشده بودم .حساب کردم وپیاده شدم .شرکتشون اونور خیابون بود .یه مجتمع پنج –شیش طبقه .یه پارچه سیاه رنگ ورو رفته بالای در ورودی و یه سفیدم سمت راستش زده بودن .شانس اوردم استاد شماره تلفن شو پیدا نکرد و مجبور شد ادرس محل کارشو بده .رودررو بهتر میتونستم به نتیجه برسم ..یقه ی کاپشنم روکشیدم بالا و شال روانداختم روی سرم تا گوشامَم گرم نگه داره .برف ریزی باریدن گرفته بود که لایه نازکی از زمین رو سفید کرده بود .از خیابون که رد میشدم چشم دوختم به پارچه ی سیاهی که زده بودن ....اِ...!دُرُس خوندم ،علی دادمنش ....نه !وسط خیابون جام کردم .باور ش سخت بود ....بر اثر سانحه دلخراش تصادف ....!یعنی علی ،نه بابا یه علی دیگه است .صدای بوق ماشینی که یه ده متری از م فاصله داشت از جا پروندم ..و باعث شد به دو برم طرف پیاده رو . کی این اتفاق افتاده ؟پارچه اش که حسابی افتاب خورده بود ورنگ عوض کرده بود ..اعصابم ریخت بهم .دائم بین دو حدسِِِِِ خودشه و خودش نیست تغییر نظر میدادم .پیر مرد کوتاه قدی از داخل ساختمون اومدبیرون .یه نگاهی بهم انداخت وپرسید :"امری دارین ؟"
اب دهنمو قورت دادم وو در حالی که با دست به پارچه اشاره می کردم گفتم :"این کی مرد ؟"
-"باید می کندمش تقصیر منه .ولی این کمر درد و پادرد دیگه نمی ذاره از نرده بون برم بالا .
-پرسیدم این علیه کی مرد؟"
-"هی خاااااانم خیلی وقته .دو ماه ونیم بیشتر میشه "
چهره اش اومد جلوم .موهای روغن زده مشکی ا ش ،با اون چشای میشی . هیچوقت لبخند شیطنت امیزش از گوشه لبش پاک نمی شد .همیشه سر کلاس بچه ها رو به وجد میاورد .و یخ کلاس رواب میکرد .بیچاره سن وسالی نداشت .بیست چهار –پنج سالش بیشتر نبود .کاش نیومده بودم .نمی دونستم ؛راحت ترمیخوابیدم .حالا از فکرش بیرون نمی یام .پس این بدبخت هم از حالا وروز نیلوفر خبر نداره .بازم اشتباه حدس زدم .باید بهتر فکر کنم .
با اون روحیه ای که داشت وبا اون اعتماد به نفس و با اون خونواده ی گرم و با اون عقاید چرا باید کارش به اینجا بکشه !!!!!!!
پایان