حقیقت دروغ 3
ولي ...اونچه ديدن با چيزي كه تصور ميكردم از زمين تا اسمون فرق داشتن ...وارد كافي شاپ كه شدم ديدمش .با يه پسره گرم خوش وبش وبگو بخند ..پسره خوش تيپ وبرازنده اي مينمودكه سر تا پا قهوه اي پوشيده بود .عرق سردي رو پيشونيم نشست .يه لحظه چشام تار شد .باورم نمي شد ..اومدم بيرون وهمون كنارا جايي كه بتونم ببينمشون ولي ديده نشم ايستادم .باورم نميشد چنان مجذوب اون پسره شده بود كه اصلا متوجه منم نشده بود .حتي بستني هم كه سفارش داده بود و دست نزده بود انگار كه كاري جز نگاه كردن به اون نداشته باشه ..پس بگو .چرا ديگه براش مهم نيستم .چرا ديگه من ونمي خواد .پس چرا بگو چرا دنبال بهونه مي گشت .من دلشو زده بدوم چون اين پسره دلشو برده .فكراي مختلف مغزمو داشت مي جوييد كه پسره بلند شد .خداحافظي گرمي كردن واومدش بيرون ولي ريحانم سر جاش موند .دنبالش راه افتادم .سوار زانتياي سربي رنگي شد .منم سريع يه موتور كرايه كردم تا تعقيبش كنم . .بايد مي فهميدم كجا ميره ؟جلوي يه ساختمون بزرگ واستاد وپياده شد .همزمان موبايلش زنگ خورد .نگاهي به شماره اي كه افتاده بودكرد وگل از گلش شگفت .نمي دونم كي بودولي هر كي بود از جواب دادنش معلوم بود كه مي خواست ملاقاتش با ريحانه رو مخفي نگه داره چون بهش گفت:«براي تز پايان نامه ام رفته بودم ...» باهاش قرار گذاشت كه شب باهم برن بيرون .وقتي رفت تو ساختمون ناخوداگاه لبخند تلخي رو لبان نشست. پس اين پسره ي لات وبه من ترجيح داده .به تيپ وقيافش نگاه كرده فكر كرده حالا كه ماشين اخرين سيستم سواره يعني اخرشه .بچه شهري ام كه هست .بدبخت ساده، دلم به حالت ميسوزه ولي حقته .هر چي سرت بياد حقته .معلوم نيست با چند تا مثل تو رفيقه .ولي بذار سرت بخوره به سنگ .اونوقت من بلدم چيكار كنم .
حال خوشي نداشتم .قيافه ي اون پسره از جلو چشام كنار نمي رفت .سخت بود خيلي سخت .چه ارزوهايي داشتم .تحمل اينكه به اين راحتي اون وجايگزين من كرده از توانم خارج بود .پس همه چيز وفداي اين كرده .تموم عضلاتم كرخت شده بود بعضي كه تو گلوم گير كرده بود با دفعه هاي قبل فرق داشت .گلوم درد گرفته و سرم در شرف منفجر شدن بود .خواستم يه راست برگردم ولي نمي دونم چرا از پشت در خوابگاهشون سر در اوردم .دوباره رفته بودم سراغش !خون جلوي چشامو گرفته بود .وقتي اومد بيرون از اون چشاي ابي خبري نبود .و من دوباره شاهد نگاه مجذوب كنندش بودم .وانمود كرد از ديدنم خيلي خوشحاله و ذوق زده شده .حس ميكردم يه كينه ي كهنه ازش به دلمه .از اين بازي لعنتي كه راه انداخته بودلجم ميگرفت ..از اين نقشي كه بعد از فهميدن اون حقيقت برام بازي ميكرد حالم بهم مي خورد نتونستم وخوابوندم تو گوشش .شكه شده ومات ومبهوت بهم خيره شده بود .بهش گفتم :«تا اخر عمرم ،خودم وبابت اين حماقتي كه كردم وعاشق تو شدم نمي بخشم .»طو.ري نگاه ميكرد كه انگار بيگناهه و از هيچ چي خبر نداره .بهش گفتم :«اصلا فكر نميكردم بازيچه دست تو شده باشم وهر چي از دوست داشتن گفتي دروغ باشه ........
گفت :«معلوم هست چي مي گي ؟از چي حرف ميزني ؟زده به سرت ؟»
_«نه عزيزم نزده بهسرم .تازه سر عقل اومدم و فهميدم كه چقدر ساده بودم .»
-«در مورد چي حرف ميزني ؟»
پوزخندي زدم وگفتم :«مي دونم چقدر خوشحال ميشي. تموم اون بازي ها يي ام كه در اوردي فقط براي اين بود كه منو از سر رات بزني كنار .من ميرم ولي بدون خيلي زود مثل چي پشيمون ميشي .اما مطمئن باش پشيموني تو هيچ سودي به حالت نداره »
***
حال بدي داشتم با اين وجود تا دهمون بدون وقفه روندم .نيمه شب بود كه رسيدم ويه راست رفتم تو انباري -مثل هميشه- اونقدر راه رفتم كه از ضعف از حال رفتم .ديگه همه چي تموم شده بود ااز اون به بعدم شدم يكي ديگه .با همه دعوا داشم. اخلاقم بد جوري تغيير كرده بود .به روي زير دستام دست بلند مي كردم. فحش مي دادم حتي به اون مادر از همه جا بي خبر ه بدبخت .دلم به حالش ميسوخت ولي دست خودم نبود .انگار كه غير ارادي باشه .شبا تا صبح فكراي مختلف مثل خوره مي افتادن به جونم .گاهي ميشد چهل وهشت ساعت چشم رو هم نمي ذاشتم .بد اتيشي به جونم افتاده بود .كه داشت ازدرون تموم وجودم وتبديل به خاكستر ميكرد . گاهي وقتي فكر ميكردم اون خوشحال، داره به چه زندگي فكر ميكنه . حرارت بدنم ميرفت بالا .پاهام شروع ميكرد به سوختن .اونقدر كه يه تشت اب مي اوردم و پاهامو تا صبح مي ذاشتم داخلش . نكنه فكر ميكنه من بي اون كم ميارم.نكنه فكر كنه، نمي تونم يكي رو به جاي اون تو قلبم جا بدم. اين افكار بالاخره كار خودشو كرد .تصميم گرفتم كه ازدواج كنم .با يكي بهتر از اون .زيبا تر ومجذوب كننده تر ازاون .وقتي به مادرم گفتم تا چند لحظه همين جوري ماتش برده بود. حرفي كه از دهن من شنيده بود رو باور نمي كرد .ولي هر كاري كرد پشيمونم كنه به جايي نرسيد .از اون روز به بعد دور افادم يكي رو پيدا كنم ..اول دختراي روستاي خودمون .ولي نبود .هيچكي مثل اون نبود .انگار ملكه زيبايي ده بوده باشه، هيچكي به پاش نمي رسيد .دامنه ي جستجومو گسترش دادم .دو تا ده پايين تر ودو تا ده بالاتر .اشناهامون تو شهر .اقوام بچه هاي دانشكده. ولي نبود .كسي به زيبايي اون كه بتونم اونو به جاش، تو قلبم جايگزين كنم نبود .روزها مي گذشت و من بي تاب تر ميشدم .از اينكه به برگشتنش نز ديك تر ميشدم مي ترسيدم .اره مي ترسيدم كسي رو پيدا نكنم . نزديك عيد بود.يه روز صبح از شهر بر ميگشتم .سر دروراهي كه مي اومد طرف ده .يه خانمه ايستاده بود .منتظر ماشين .واستادم سوارش كردم .دختر زيبايي بود .و از حرف زدنش معلوم بود بايد شهري باشه .بعد فهميدم پزشكيه كه قرار ه كارشو از بعد تعطيلات نوروز تو خونه ي بهداشت شروع كنه است .چهره ي جذابي داشت .اره ...خوشگل بود .اينو به هيچ وجه نمي شد انكار كرد .روبه روي خانه ي بهداشت پياده اش كردم .ولي فكرش از ذهنم پياده نشد .فردا عصر دوباره روبه روي مسجد ده ديدمش كه كيفش به دستش بود ومنتظر .تا منو ديد اومد طرفم .حس كردم ضربان قلبم تند تر شد .
-«سلام!شما هموني هستيدكه ديروز منو رسونديد .درسته ؟»
-«بله خانم دكتر ...»
-«فكر كنم بايد اقاي مهندس شيباني شما باشيد ؟»
-«اره»
_«تعريفتو همين دو روز خيلي شنيدم .من دكتر سحر كشاني هستم »
دستشو اورد طرفم كه باهاش دست بدم ..لرزه ي عجيبي تو تنم افتاد .ولي دستم وبردم طرفش .دستاش سرد بود .تو چشاش خيره شدم .چشاي عسلي و كشيده اي داشت و پوست روشن. ولي گونه هاش براثر سوز سردي كه ميوزيد گل انداخته بود كه جذاب ترش ميكرد .نگاهش گرم بود گرماشو حس كردم .ماشين مش رحمان كنار مون نگه داشت .
-«ببخشيد .خيلي مايل بودم بيشتر باهاتون اشنا شم ولي الان فرصت نيست.ان شالله بعد ازتعطيلات نوروز موقعيتش پيش بياد .»
با مش رحمان احوال پرسي كردم .قرار بود اونو برسونن سر دو راهي تا برگرده شهر .
اون كي بود ؟چرا الان بايد مي اومد؟حكمت خدا رو ببين ،يعني اون همونيه كه من دنبالشم
منتظر قسمت پایانی باشید ...