بعضی روزها هم هستند که آدم نمی‌داند چیکار می‌خواهد بکند. صبح که چشم‌هایش را باز می‌کند دلیلی برای بیدار شدن نمی‌بیند و باز هم می‌خواهد بخوابد و بدبختی اینجاست که خوابش هم نمی‌برد. صبحانه نمی‌خواهد بخورد. انگیزه ای جدی برای شستن ظرف‌ها، تمیز کردن خانه، ناهار درست کردن...کمی آنطرف‌تر حتی حفظ کردن کلمه‌های انگلیسی‌ای که سنگینی‌شان روی شانه‌هایش، هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود، نوشتن داستانی که هر روز لوس تر میشود، خواندن مقاله‌ها و کتاب‌هایی که با شوق و ذوق دور خودش جمع کرده برای خواندن،  دیدن فیلمی که هوس دیدنش را داشته همیشه .فکر کردن و خیال پردازی های معمول هر روزش، را ندارد.
یعنی اینجور مواقع  هر چیز خوش آیندی که باعث شور و شعفش می‌شود ماهیت لذت خود را از دست می‌دهد و ادم دقیقا نمی‌داند باید چه غلطی بکند؟ نمی‌داند باید دقیقا چه گهی بخورد که از این حال لعنتی تخمی بیرون بیاید.
لعنت به این روزهای لعنتی که به مرور تعدادشان هی دارد بیشتر و بیشتر می‌شود.