شعر
گوش ميدهي؟
ميبيني كه من هر روز خودم را
با هميشههاي دوري كه به هيچ ختم ميشود،
ميپزم و ميخورم؟
و خودم را
همراه با نان خشكههاي ترديد
به دورهگرد پيري ميفروشم كه تو را نميشناسد
تا حالا خودت را با ماست و خستگي، خوردهاي؟
نه، از من نترس!
من هميشههاي دوريام كه راهها به آن ختم نميشود
و تولد هر نوزاد دختري
تابلوي خطريست كه اول همهي راههايم كاشتهام
از من نترس!
من سالهاست
كفشدوزكيام كه پابرهنه دنبال خانهي شبپرهاي گشته
فرصت ندارم كفشهايت را وصله كنم
فرصت ندارم تو را بدزدم، بترسانمت، دارَت بزنم
من تو را روزي صد دفعه
خميرت نميكنم، نميپزمت
روزي صد دفعه تو را براي شام
نميخورم، تمامت نميكنم
من تصميم جرخوردهي فراموش شدهايام
كه احساس ميكند
هر صبح كهنهتر ميشود
و بوي كهنگياش مغزم را خورده، مغزم را ميخورد، مغزم را خواهد خورد
از من نترس
من دلم نميخواهد
تو نوزاد دختري باشي كه جنين پسري را در رحم دارد
و هفت ماهه مرا حامله باشي
نه!
من جنين تنبليام كه خواهم مرد در تو
و تو چند ماه بعد
دوباره از نو
جنين مرا در رحم خواهي داشت
و من باز همان جنين قبليام
كه نميخواهد، نميتواند، نمي كِشَد از تو جان بگيرد
نه، از من نترس
من از خودم
من از زنانگي كپكزدهاي جان ميگيرم
كه تو را در خواب هم نديده
و با تو
و با هميشههاي دور فاصلهي نوري دارد