من از  
تاغچه‌ای می‌آیم که گلدان نداشت  
و خاک‌هایش پیدا نبود
 من از آینه‌ام
و  تاریخ توی من بوی نا  گرفته
من انعکاس صداهای دوری‌ام که راه خود را نیافته
توی پستوهای گوش‌ها مدفون شده‌اند
من پوست پاره‌ی دفی هستم
که هلهله‌ی دخترکان دم بخت را ضجه می کشد
و
تنم برای همیشه
 بوی خاک می‌دهد