20.
یک جورش اینجور است که اطرافت پر از هیچ باشد؛ پس خیلی محترمانه از درون متلاشی میشوی. مَثَلش هم مَثَل جایی بیرون از جو است که میروی و منهدم میشوی. چیزی از درونت یکهو هجوم میبرد به بیرونی که چیزی نیست و از هم متلاشی میشوی. به بیانی عامیانه : پِخ .
جور دیگرش آن است که بیرون همه چیز باشد و درون تو خالی. پوچ باشی و بدانی که آن بیرون پر از چیز است و تو پوچی. پر از خالی پر از خلا . کافی ست پوست نازک هم باشی اینجاست که آن بیرون لهت میکند و تبدیل میشوی به یک قوطی خالی دلستر که چون پر از هیچ بودی، انگشتانی نه لزوما قوی، لهت کرده.
نوع سومی هم هست. نوع سومی که هیچ جوری نمیشود توصیفش کرد. به هیچ چیز شباهتی ندارد ...نه از هم متلاشی میشوی نه چیزی لهت میکند. سُر و مُر و گنده ایستاده ای، اما میدانی در آن واحد هم چیزی متلاشی ات کرده هم له. اصولن وقتی عارض میشود که درون تو را، آن بیرون به خود ندیده باشد و چیزی در درونِ آن بیرون باشد که درون تو بویی از آن نبرده.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۱۳ ساعت ۲ ب.ظ توسط الاهه
|