داستان زندگی دایی .داستان عاشق شدن بود ونرسیدن .داستان سوختن بود ودم نزدن .یادمه اونروزا فقط ده سالم بود .می رفتم تو اتاقشو، نقاشی کشیدنشو تماشا می کردم .می دونستم تموم نقاشی هاش برای اونه واز اون الهام می گیره .می دونستم نفس کشیدنش برای اونه .می دونستم زندگی کردنش هم برای اونه .

برام می گفت که چقدر دوسش داره .می گفت که حاضره هر کاری براش بکنه

وقتی دانشگاه قبول شد و رفت یه شهر دیگه .من بودم وتنهایی های دایی .من موندم وغصه های دایی .ولی صبور بود .لب وا نکرد وبه هیچ کی نگفت .می ترسید .می دونست پسر مورد علاقه ی اون نیست .منم می دونستم .همه می دونستن .

امتحانای ترم ششم وکه داد واومد .عوض شده بود به قول خودش عاشق شده بود .دلش و گذاشته بود و اومده بود تموم خونواده مخالفت کردن .کتکش زدن .زندونی اش کردن ولی اون فقط می گفت :فقط اون اگه برای من زندگی بدون اونو می خواهید ،فقط مرگ .دایی ساکت بود .حرف نمی زد .پا پیش نمی ذاشت .حسادت همه وجود شو تسخیر کرده بود .بعد از نماز صبح، بعد از نماز ظهر، بعد از نمار مغرب .دستاشو می برد طرف اسمون می گفت :خدایا اینو از سر راه من بردار .

یه شب حال دایی خوب نبود .منم خوابیدم پیشش .نصفه شب با صدایی ازخواب پریدیم بالا .از پنجره بیرون نگاه کردیم ..کیفش به شونش بود و پاورچین داشت می رفت طرف در .داشت فرار می کرد .به دایی نگاه کردم و گفتم :"دایی ....!!!"و اون هیچی نگفت .پا شد ورفت طرف در ولی دوباره برگشت وهمون جا نشست .

-می ذاری بره ؟

-موندنش فایده نداره !

از در که رفت بیرون دویدم طرف دایی .گرفتم به استین پیرهنش ،گریه میکردم ...زاری می کردم.. .التماس می کردم ..."دایی برو دنبالش ... تو بدون اون ...دایی خواهش می کنم ....نذار بره ".

اونقدر گفتم تا پاشد. شلوارشو رو بیزامش پوشید .دکمه های پیرهنش وبست ودوید بیرون .داشت سپیده میزد .ساعت چها رو خورده ای بود .با صدای دویدن دایی چراغ اتاق اقاجون اینا روشن شد و اقا جون اومد بیرون

-چی شده ؟چرا گریه می کنی ؟

-عم ...عمه رفت!

دو دستی کوفت تو سرش ...."یا خدا ابروم رفت "

جو خونه ریخته بود به هم .ترس تو دل همه جا خوش کرده بود .هیچکی حرف نمی زد .یعنی چیزی نداشتن که بگن .خان جون و عمه مهری وزنمو دائم زیر لب دعا می خوندن وذکر می گفتن .مامان که همینطور دور اتاق اینور واونور می رفت .نزدیک ظهر بود هیچکس از اونا خبر نداشت .صدای زنگ که توی حیاط پیچید دویدم برم بیرون که که مامان داد زد :بشین سر جات و خودش دوید بیرون .در و که باز کرد .دیدم عمو در حالی که زیر بقل عمه رو داره اومد داخل .دویدم توی ایوون .ای خدا... چرا صورت عمه اینجوریه ؟نکنه کتکش زدن .اقا جون ،دایی، بابا، عمو هیچکدوم حرف نمی زدن .عمه رو که نشوندیم روی پله ها ، عمو رو کرد به مامان وگفت :زن داداش یه لیوان اب قند براش بیار . یهو عمه شروع کرد به جیغ کشیدن .با ناخنش صورتش وچنگ میزد موهاشو می کند و دائم می کوفت روی پاهاش "ای خدا ...ای خدا کجا بردیش ...شاهین"

اقا جون داد زد ببریدش تو ....نامحرم اینجاست .... همسایه می گن چه خبره ....رو سریشو بنداز رو سرش ...."دایی سرشو انداخت پایین ورفت که بره تو اتاقش .عمه مهری وخان جون بردنش داخل .مامان از اشپزخونه اومد بیرون که عمه مهری دوید بیرون ،طرفش واب قند واز دستش گرفت

مامانم اومد طرف بابا "بابا یکی به ما بگه اینجا چه خبره ؟جون به سر شدیم خدا شاهده

-سر چهار راه تصادف می کنه!

-کی؟

-همون پسره که قرار گذاشتن با هم ....لااله الا الله

-خب!

-رحیم سر بزنگاه می رسه .یعنی وقتی میرسه که کامیون زده بهش .مریم هم بیهوش میشه ...از همون جا زنگ میزنه اوررانس .پسره پنج شش ساعت تو کما بود و بعد تموم کرد .

......................................................

اقا جون سکته کرد .خان جونم دق کرد .عمو تاب نیورد و از اینجا رفتن عمه هم که افتاد گوشه ی خونه . همیشه همین جا می نشست . .می نشست وهمین طور خیره می موند . پنج سال....شش سال ...نه هفت سال کارش همین بود .همه می گفتن عقلشو از دست داده .می گفتن تو اون تصادف .مغزش تکون خورده .می گفتن باید ببریمش اسایشگاه روانی ....ولی اینکار و نکرد .دایی رو می گم .می گفت اونجا می پوسه منم باهاش می پوسم .می گفت همین که جلوی چشام باشه بسمه .می گفت دوریشو نمی تونم تحمل کنم ..می گفت ....ولی .... خود خود ش می دونست که خدا تو زندگی اش فقط یه ارزوشو مستجاب کرد و همون ارزوبود که نابودش کرد.