عصری با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفتم احساس می‌کنم از مردم جدا شدم و این اصلا خوب نیست. می‌گفتم از تجربه کردن افتادم  و تجربه اساس نوشتنه و کلی حرف دیگه. دوستمم معتقد بود مهم نیست و همین تجربه‌های توی اتوبوس نشستن و تا مهد کودک پوریا رفتن کافیه؛ ولی دست آخر اون بود که تسلیم شدن رو اقرار کرد. با این وجود بعدش بین حرفاش یه جمله گفت که :"تو الان خودت یه داستانی." و همین یه جمله برای من بس بود که متوجه بشم این منم که تسلیمش شدم. آدم گاهی با درونش  تجربه می‌کنه.  این تجربه شاید هزار بار با ارزش‌تر از تجربه‌های اجتماعیه.

 چند وقتی بود که تنها بودم؛ ولی این روزا با یه دیالکتیک درونی زندگی می‌کنم. یه زندگی ِ مشترک. زندگی با این جدال، عجیب پر از تجربه‌ست. گاهی باهم به تفاهم می‌رسیم. یه پاردوکس ِ بی‌نظیر. همیشه از پارادوکس‌ها لذت می ‌بردم و می‌برم.
این چند روز به اندازه یک سال تجربه اندوختم هر چند بین مردم نبودم. واین تجربه‌ها به خاطر زندگیم  با این دیالکتیک ِ شاید نامتعارفِ. می‌دونم زوده، ولی الان آبستن یک داستانم. نطفه‌ی این جنین تا برسه شاید سال‌ها طول بکشه.