دیالکتیک درونی

 

عصری با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفتم احساس می‌کنم از مردم جدا شدم و این اصلا خوب نیست. می‌گفتم از تجربه کردن افتادم  و تجربه اساس نوشتنه و کلی حرف دیگه. دوستمم معتقد بود مهم نیست و همین تجربه‌های توی اتوبوس نشستن و تا مهد کودک پوریا رفتن کافیه؛ ولی دست آخر اون بود که تسلیم شدن رو اقرار کرد. با این وجود بعدش بین حرفاش یه جمله گفت که :"تو الان خودت یه داستانی." و همین یه جمله برای من بس بود که متوجه بشم این منم که تسلیمش شدم. آدم گاهی با درونش  تجربه می‌کنه.  این تجربه شاید هزار بار با ارزش‌تر از تجربه‌های اجتماعیه.

 چند وقتی بود که تنها بودم؛ ولی این روزا با یه دیالکتیک درونی زندگی می‌کنم. یه زندگی ِ مشترک. زندگی با این جدال، عجیب پر از تجربه‌ست. گاهی باهم به تفاهم می‌رسیم. یه پاردوکس ِ بی‌نظیر. همیشه از پارادوکس‌ها لذت می ‌بردم و می‌برم.
این چند روز به اندازه یک سال تجربه اندوختم هر چند بین مردم نبودم. واین تجربه‌ها به خاطر زندگیم  با این دیالکتیک ِ شاید نامتعارفِ. می‌دونم زوده، ولی الان آبستن یک داستانم. نطفه‌ی این جنین تا برسه شاید سال‌ها طول بکشه.  

 

 

پتکی بر سر منتقد نادان

 سایت پاتوق ادبی  راه اندازی شد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------                                                                          

به عقب كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم اصول داستانويسي را قبل از اين‌كه كتاب‌هاي عناصر داستانويسي و شيوه‌هاي نويسندگي به من آموخته باشد، از چهار كتابِ داستان ونقد داستان احمد گلشيري آموخته‌ام. بار اولي كه اين كتاب‌ها را بعداز آن‌كه دوستی معرفي‌شان كرد، خواندم فراموش نمي‌كنم. داستاني از چخوف همراه با نقدي ازلايونل تريلينگ. داستان را سرسري خواندم، ولي همين كه نقد را چاشني‌اش كردم، تازه فهميدم چقدر عقبم و چطور در عالم جهالت سير مي‌كنم. حالا چرا با اين كتاب مقدمه چيني كردم؟

چند روز پيش كتابي با عنوان " روش مطالعه‌ي ادبيات و نقد نويسي" را از كتابخانه به عاريت گرفتم كه مي‌خوانمش هنوز. قبلاً از نويسنده‌اش، كتاب شيوه تحليل رمان را خوانده بودم. در حين خواندن اين كتاب با دوستي حرف زدم كه درمورد نقد مي‌گفت و اين‌كه موافق نيست، نويسنده منتقد باشد. قبل او دوستان زيادي  گه‌گاهي كه كتابي در زمينه‌ي نقد نويسي دست من مي‌ديدند، مرا بر حذر مي‌داشتند كه: چيكار مي‌كني با خودت ؟  اگر بروي دنبال نقد ، داستانويس، داستانويس، داستانويس‌ ِخوبي نمي‌شوي. و به واقع گاهي هم ترساندنند مرا. الان كه تا حدودي(ادعايي ندارم براي همين متذكر مي‌شوم تا حدودي) با شيوه‌هاي نگارش آشنا شدم و فهميده‌ام دنياي نوشتن چه گونه دنيايي است. آن هم درست جايي كه مي‌توانم تحليل كنم كه چگونه بايد فكركرد و چگونه بايد نوشت، معتقدم: هر نويسنده‌اي بايد شيوه‌هاي  نقد را بخواند وياد بگيرد. نمي‌گويم بايد منقد باشد. نه. منتقد بودن با خواندن وياد گرفتن توفير دارد. وقتي مي‌خواهي منتقد باشي بايد علوم زيادي را در حد تخصص ياد بگيري. بايد روانشناسي، زبانشناسي،  جامعه شناسي  و....بداني؛ البته يك نويسنده هم موظف است اين‌ها را بداند ولي يك منقد مي‌بايست  در كليه‌ي رشته‌ها  براي خودش يك پا متخصص باشد؛ وگرنه در نقد يك اثر هنري، دچار اشتباه مي‌شود و نظراتي مي‌دهد كه  در حق اثر ظلمي است بي‌روا. (در مجلات ادبي بارها وبارها با نقدهايي مواجه بوده‌ام كه از مواردي به عنوان ايراد ونقص ياد كرده اند كه نه تنها نقص نبوده و گاهي حتي حسن داستان هم ميتوانست باشد؛ ولي منتقد اثر آن را نقص مي‌دانست. دليل آن - از ديد من -  هم چيزي نيست جز پايين بودن سطح سواد منتقد.) ولي اين‌كه معتقدم يك نويسنده بايد با شيوه‌هاي نقد و تحليل متن‌ آشنايي داشته باشد بي دليل نيست.  دوستي دارم كه معتقد است" داستان‌هاي ايراني قريب به اتفاقشان از معضلي به‌نام عدم وحدت موضوع رنج مي‌برند ." يعني نويسنده‌هاي ايراني بيشتر از آن‌كه كلمات رابراي داستان و درنمايه و موضوع و محتوا به كار بگيرند آن‌ها را جهت زيبا نوشتن به كار مي‌برند. مي‌گويد" در داستان‌هاي ايراني بارها با جملاتي مواجه شده‌ام كه نويسنده تنها به خاطر بالابردن بار زيبا‌شناسي اثر از آن استفاده كرده." يعني حذف‌شان صدمه‌اي به داستان نمي‌زند و بودنشان سودي هم ندارد. اما فقط به دليل بكر بودنشان  نه تنها نويسنده كه بعدها خواننده‌هاي حرفه‌اي و غير حرفه‌اي به آن جملات خورده نخواهند گرفت. اما همين داستان احتمالا اگر به زباني ديگر ترجمه شود از آنجايي كه زيبايي جملات در زبان‌ها مختلف درهم مي‌ريزد باعث مي‌شود يك اثر موفق داخلي  در بين ادبياتي‌هاي  خارجي مقبول واقع نشود.

حالا خواندنِ شيوه‌هاي تحليل و نقد، چه تاثيري بر قلم نويسنده مي‌گذارد؟ اگر يك كتاب در زمينه نقد به خصوص نقد شكل‌مدارانه يا نمايي يا حتي يكي از كتبِ جان پك را خوانده باشيد، متوجه‌ي منظور حرف‌هاي من خواهيد شد . آن‌وقت است كه وقتي قلم به دست مي‌گيريد يا انگشتانتان را براي تايپ يك قصه بالا وپايين مي‌بريد، مواظب هستيد،  در توصيف صحنه‌ي يك قتل يك دعوا يا حتي يك محيط عاشقانه‌، از چه كلماتي استفاده كنيد كه هم وزن زيبايي داشته باشد وهم ناخوداگاه مضمون را تقويت و تداعي كند يا وقتي استارت پرداخت طرح را مي‌زنيد، مراقب خواهيد بود كه نكته‌هاي ريز را چگونه رعايت كنيد كه دست هر منتقدي براي نقد اثر شما بسته بماند يا حداقل جوابي براي ايراداتي كه به داستان يا اثرتان مي‌گيرند را در بطن اثرتان جاي بدهيد كه  نه يك خواننده تيزبينِ كه خودتان ، بدانيدش و -در ذهنتان حداقل- پتكي كنيدش بر سر منتقدتان كه تو ناداني و بهتر است بيشتر بخواني.