گوش کن

گوش كن :ميخواهم حرف بزنم

نمي دانم چندمين نامه است كه با دستان پر توانم واز پشت ميزم برايت، اي زيبا نگاهم مينويسم .

لحظه ها هوار ميزنند كه ميخواهند بروند ومن باز براي رفتن بهانه هايم را يكي يكي بهانه ميكنم

نمي خواهم بروم .

نه نمبخواهم

گوشه دلم چيزي كم دارد .وچه زياد هم كم دارد

تراز دلم بهم خورده ؛ طرف سنگين تر به طرف ديگرش زور ميگويد .

نمي خواهم

و باز نمي خواهم .

بر اي گذر مگر ميشود با اين دل -دلي كه نميتواند خود را تحمل كند -سر كرد

يك

دو

 سه                                                            

چهار

..........

تو رو خدا نرويد .درنگ كنيد .بگذاريد هواري بكشم

بگذاريد هوايي بخورم

بگذاريد بمانم و نبودن خود را درگذرتان تجربه كنم

نه

ده

يازده

..........

تو رو خدا نرويد بگذاريد بمانم

عشق به من

ومن به عشق نياز دارم

چرا نمي فهميد

بگذاريد طعم گسش، را زير دندانهايم برم .

بگذاريد....

نوزده

بيست

بيست ويك

........

تو رو خدا نرويد

بيست وچهار

بيست و پنـ...

برويد به جهنم

خسته ام كرديد

خسته تان ميكنم .انقدر داد ميزنم

انقدر لعنتان ميكنم

انقدر نفرين بدرقه رفتنهاي بي پايانتان ميكننم

كه خود راه خود گم كنيد .

تا خود از عبورتان خسته شويد

و به التماس بيفتيد ................

                                          باز امشب ديوانه شده ام

                                           باز امشب .................

حقیقت دروغ 4

لطفا از قسمت اول شروع کنید

بازم رفت،ولي خيالش توي ذهنم باقي موند.اون سال عمو نذر كرده بود كه سال تحويل ،حرم امام رضا باشن .من كه نمي خواستم برم .هم اينكه، با عمو ميونمون شكر اب بود

هم اينكه دلم نمي خوا ست با ريحان روبروشم .ولي بابا  اينا رفتن .ومن تمام سيزده روز و تنها موندم .اول ترس ورم داشت .اينكه تموم اين مدت بايد به گذشتم فكر ميكردم مي ترسيدم .دلم مي خواست فرار كنم؛ از خودم ، از گذشته ي نحسم .اينكه بشينم فكركنم به اون روزايي كه شب وروز توفكر اين بودم كه ريحان چيكار ميكنه ؟كجا ميره؟كي مي بينمش ؟كي مي ياد؟كي ميره ؟ اينكه ياد روزايي بيفتم كه عاشقانه كسي رو مي پرستيدم كه لياقت دوست داشتن ساده رو هم نداشته .ولي شانس اوردم .
ادامه نوشته

حقیقت دروغ 3

سلام دوستان گلم .ببخشید کمی دیر شد .این هفته کمی تمرکز حواسم وازدست داده بودم ونمی تونستم بنویسم.لطفا اول از قسمت ۱ شروع کنید

همه چيز مثل يه خواب كوتاه بعد از ظهري مي مونست .اصلا نفهميدم چي شد ؟چرا بايد اينطوري ميشد ؟صد بار كلمه به كلمه حرفايي كه بينمون رد وبدل شد واز اول تا اخر مرور كردم ..من نمي تونستم بذارمش كنار .اون بري من حكم خوني بود كه تو رگام جريان داشت .نمي تو نستم فكر ويادشو از خودم جدا كنم .يه عمر با فكر اون سر كرده بودم . همه جا با من بود توخواب تو بيداري ..يعني همه راه ها به بن بست ختم ميشن؟ .نه....حتما راهي وجود داره ..

 

دو ماه از رفتنش گذشته بود .تواين مدت حسابي فكر كرده بودم .  كاري برام پيش اومده بود،كرج واين بهترين فرصت بود كه كدورت ها رو جبران كنم ..بعد از اينكه كارم كرج تموم شد؛ رفتم تهران .بايد از نو اغاز ميكردم .هر چند نبودنش تو خوابگاه ازارم داد ولي اينكه ميتونستم  دوستاش  روتو كافي شاپي كه پاتوق هميشگي شون بود ببينم راضي ام مي كرد . مطمئن بودم همونا فكر و ذكر ريحان منو عوض كردن ومنحرفش كردن .

ادامه نوشته

حقیقت دروغ 2

اینم قسمت دوم .لطفا از قسمت اول شروع کنید ونظرم یادتون نره

طبق برنامه ساعت هشت صبح بايد مي رسيد ترمينال (.....). از اونجا تا اينجاهم، نيم ساعت با ماشين راه بود.يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم .اول بايد مي رفتم  پيش عمو تا بگم كه خودم مي خوام برم دنبالش.ساعت هفت و ربع بود كه راه افتادم .دلم ميخواست اولين كسي باشم كه مي ديدمش .دلم مي خواست اولين سلام واز من بشنوه .دوست داشتم نگاه اولش مال خودم باشه .

وقتي اتوبوس رسيد دل تو دلم نبود .از ماشين پياده شدم تا وقتي مي ياد بيرون راحت تشخيصش بدم .يه مانتوي كوتاه ابي كه استيناش از ارنج به بعد سفيد بود با شلوار دم پا گشاد ابي رنگي به تنش بود .شال شم  ابي بود. ولي كمي روشن تر از مانتو شلوارش .عينك دودي بزرگي هم به چشاش زده بود .زيبا بود مثل هميشه ولي ... نمي دونم چرا تيپش ،ازارم مي داد .نمي دونم شايد به اين خاطر كه چشاشو پشت اون عينك كذايي پنان كرده بود و يه سد بزرگ بين نگاشو نگام قرارداده بود .رفتم طرفش وساكشو گرفتم .سلام كرد و احوالم وپرسيد .يه لحظه ماتم برد .فكر كردم اخرين باري كه تلفني باهاش صحبت كردم كي بود؟عيد ...!اره سال تحويل .خندم گرفت.لهجه اش به طور كامل عوض شده بود . گفت :«چته تو ؟چرا جوابمو نمي دي؟» .

ادامه نوشته

حقیقت دروغ 1

اینم داستان جدیدم

از وقتي خودم واحساسم  رو شناختم فهميدم كه ادمي ام كه دنبال  پيشرفتم .دلم مي خواست رو ستايي كه توش زندگي مي كنم بهترين باشه وترقي كنه.البته اينم خوب مي دونستم كه اگه مردمش بخوان همچين اتفاقي دور از دسترس نيست . بابام ،هم باغ گردو داشت وهم مرغداري .البته با عموم شريك بود .ولي با وجود اينكه  تو روستا ساكن بوديم ، وضع مالي مون خوب بود .از اونجايي كه هوش خوبي داشتم .دبيرستان نمونه امتحان دادم وقبول شدم وچهار سال از اونجا دور شدم فقط به خاطر هدفم .مي خواستم  كنكور ،حتما رشته ي كشاورزي قبول شم .اينطوري مي تونستم كشاورزي منطقه اي كه به خاكش عشق مي ورزيدم و رونق بدم .سال اول، دانشگاه ازاد قبول شدم ومهندسي معدن اما نرفتم وسال دوم بالاخره كشاورزي .همون  سال ريحانه هم دبيرستان نمونه شركت كرد كه قبول نشد و  توي يكي از ذبيرستان هاي دولتي ثبت نام كرد . از اونجايي كه دبيرستان رو ستارشته ي مورد علاقه ي اونونداشت ؛تو يكي از دبيرستانهاي شبانه روزي ، شهري كه نزديك به روستا مون بود ثبت نام كرد .موفقيت او برام فوق العاده مهم بود .شايد مهم تر از موفقيت خودم .ريحانه براي من يكي ديگه بود .كسي كه زندگي ام باهاش معنا پيدا مي كرد .زيباي بي حد وحصرش ،صداي عاشق كشش واز همه مهم تر اون نگاه دو چشم سياه ورقاصش كه به قول قديميا به كمندي مي مونست كه دائم تير به طرف شكاراش هدف مي گرفت .دوران دانشجويي سختي داشتم .چون بايد دوري اونو تحمل مي كردم .

ادامه نوشته