جان جيكس

اگر نويسنده اي تمرين نكند و دائم ننويسد و خودش را وقف نويسندگي نكند ،هرگز استعداد نويسندگي اش رشد نمي كند وبه بلوغ نمي رسد سعي كن همواره براين سه چيز مداومت كني .

تمرين :تمرین تنها راهی است که از طریق ان می توانی مهارت نویسندگی ات را رشد دهی .چون نویسندگی شبیه ورزش گلف است .

ثبات قدم:با ثبات قدم مي تواني بر مواقعي كه بد مي نويسي،تلون مزاج بازار كتاب و تعوض كاركنان شركت هاي انتشاراتي فايق بيايي .

كار حرفه اي :اگر توانايي لازم براي قضاوت منتقدانه راجع به اثارت وتوان جرح و تعديل انها را نداشته باشي ،نويسنده نيستي . 

خاطره (پرده های اخر )

»پرده ي پنجم

اينكه من بيگناه بايد محكوم بشم واتا ودار دستش يه جورايي قصر در برن. تحمل اينكه بايد با خاطره زير يه سقف زندگي كنم .تحمل اينكه دست وپام مال اون پست بي شعورشده .اينكه نصفه اين خونه رو به نام اون كردم، همه همه برام قابل تحمل بودن ولي سيلي كه بابا بعد از اينكه از محضر اومديم بيرون خوابوند توگوشم خيلي برام سخت بودو دردناك.هميشه همين كه ميخواستم فراموش كنم درد غير قابل تحملش مي يومد سراغم وديوونه ام ميكرد .مي رفتم سراغ اون چنان وحشتي به دلش مينداختم كه تا يه ساعت ميلرزيد .

بعدم دلم به حالش مي سوخت .نمي تونستم . هنوز م ته دلم مي خواستش .اينكه ميترسيد ودم نميزد .اينكه هيچوقت گله نمي كرد .اينكه زندوني بود واز زندوني بودنش راضي .ارومم مي كرد . بعد از دادگاه ديگه حرفي نزد .ولي قشنگ ميتونستم ببينم كه يه حرفي تو نگاشه . نه تحمل راحتي شو داشتم ونه تحمل دردايي كه بهش مي دادم .هر از چند گاهي به سرم مي زد طلاقش بدم ولي دست وپام گير بود .بايد اززندگي سيرش ميكردم تاخودش پيشنهاد بده.سخت بود .روزام به شكل وحشتناكي سپري مي شد .سه ماهي مي شد كه از خونه طرد شده بودم .يه شب بعد از يه دعواي مفصل ووحشيانه خونه روترك كردم ساعت يازده كه برگشتم ديدم در اتاق خوابشو از پشت قفل كرده .منم رفتم تواتاق خودم تا صبح . فكر ميكردم طبق عادت هميشگي اش بايد ماجراي ديشب وفراموش كرده باشه و صبحونه مفصل منو چيده باشه روي ميز .ولي خبري نبود !سكوت عجيبي بتو خونه حكمفرما بود .يه حس بدي بهم دست داد رفتم سمت اتاقش در زدم ،در زدم،در زدم، ولي جوابي نشيندم !!! ترسيدم! با پاكوفتم به در، يه بار، دوبار ،سه بار، ده بار. قفل دروشكستم وديدم ولو شده كف اتاق .همه چيز دستگيرم شد . جعبه ي قرص اعصاباي من كه ديشب نبود افتاده بود رو ي تختش.دويدم طرف تلفن .

ادامه نوشته

خاطره (پرده ی اول )

سه پرده قبل

از رو پشت بوم كه اومدم توساختمون ،صدا هايي كه از واحد اخري مي اومد توجه مو جلب كرد .ما چهار پنج روزي بيشتر نبود كه به اين ساختمون نقل مكان كرده بوديم . اصلا فكر نمي كردم-جز واحداي سه طبقه ي اول تو باقي واحد ها كسي باشه. يعني اين چند روز كسي رو هم نديده بودم.همين شد كه كنجكاو شدم .تو اين افكار بود كه در باز شد .بوي مشروب وادكلن از داخل خونه به طرفم هجوم اورد .اصلا چيزي رو كه ديدم وباور نمي كردم .تا ن و ديد در وفوري بست .من كه از اونچه ديده بودم شكه شده بودم مات ومبهوت واستاده بودم .

-به به اقاي...؟

سهيلي هستم .»

اقاي سهيلي .حال احوال چطوره ؟مشكلي پيش اومده ؟»

دو سه تا جمله بينمون رد بدل شد كه خواستم بيام پائين .ولي با حركت دستش جلومو گرفت

برادر گلم ....تصورم اينه كه بهتره بيشتر باهم صحبت كنيم .»

در چه بابي ؟»

هيچي ...!همين ...!چيز ...!»

-«بنده متوجه عرايض شما نمي شم»

-«اقاي سهيلي عزيز .ما اينجازياد مزاحم نمي شيم .فقط شب جمعه ها با بچه ها جمعيم.»چشمكي زد وسرشو اورد نزديك گوشم واروم گفتشب جمعه هاي بعدي شما هم بياييد،در خدمت باشيم .جون من ضرر نمي كني»

ادامه نوشته

خاطره (پرده دوم وسوم وچهارم  )

  دوستان گلم سلام .لطفا از پرده ی هفتم شروع کنید

 

پرده دوم

شلوغي دم در ساختمون ترس عجيبي رو بهم القا مي كنه .يه نيش ترمز مي كنم و از يكي از افردي كه اون حوالي ايستاده مي پرسم ،چه خبره ؟ماشين وپارك مي كنم و مي دوم داخل . وقتي مي رم تو خونه متوجه ميشم كه پدر ومادرم هم حال خوبي ندارن. حال خودم و كه ديگه نگو .تموم تنم گر گرفته بودواضطراب بدجوري خودشو تو دلم جا داده بود .مي دونستم كه خاطره هم بين شون بوده . پرسيدم : « مي شه بگيد چه خبره ؟ » بابا كه معلوم بود حسابي عصبانيه جوابم وداد :

-« ديروز بچه هاي منكرات يه خونه ي ...... رو شناسايي و همه رو دستگير مي كنن.يكي شون واحد بيست ونه اينجا رو معرفي مي كنه .مثل اينكه يه خانومه هم،اينجا مورد سو -استفاده ي جنسي قرار گرفته . اومدن و همه رو بردن .....يه عمر سنگين رفتيم و اومديم حالا اين اخريه بايد بيام جايي كه ....! ديدي خانم ،ديدي گفتم همون خونه بهتره ...»

حالا يه اتفاقي افتاده ،ربطي به ما نداره ...»

-«سركار خانم .من يه استاد دانشگاهم وتوي چشم ....»

حوصله ي بحث هاي اون دو تا رو نداشتم.حالم بدتر ازاوني بودكه بتونم واستم وبه صحبت ــ‌هاي اونا گوش بدم .تموم نقشه هام ،نقش بر اب شده بودن.كل حواسم معطوف خاطره بود .مي خواستم برم كمكش ولي نمي دونستم چطوري؟بيچاره حالا چه حاليه!؟حتما به پدرش خبر دادن .چقدر مي ترسيد .بايد برم به بابا توضيح بدم ....

مامان اومد تو اتاقم.يه نگاهي بهم انداخت وگفت:«چرا رنگت پريده.حالت خوش نيست ؟»

-«نه مامان، خوبم ....»صداي زنگ در، حرفم و نيمه تموم گذاشت .

ولي اين زنگ با زنگاي ديگه خيلي فرق داشت .

ادامه نوشته

خاطره (پرده ی هفتم)

سلام دوستان .اینم یه داستان دنباله داره که قسمت اولش اینطوری شروع میشه

     نگاهم به چهره ي سفيد وبي روحش قفل شده .دستام سردي دستاشو مي بلعه .براي اولين بار ،پرواز يه روح و با تموم وجودم احساس كردم .پرستار دست منو از دستاش جدا ميكنه .ومن هيچ حركتي نمي كنم ..ملحفه ي سفيد ومي كشه روي صورت زيباش ومن هيچ حركتي نمي كنم .

اشتباهه .........اين من نيستم ..چطور ميتونم ،اجازه بدم ،دستاشو ازم جدا كنن .چطور اجازه مي دم كه با ملحفه اي سفيد وبي روح پرده اي بين نگاه منو چهره ي بي نظيرش حائل بيان .

قلبم مثل هميشه مي زنه ...نه تند تر ونه حتي ارومتر .ارومم ...ارامشم هم مثل روزاي قبله .

مادرش مياد داخل .شيون ،فريا د،اه،ضجه و تكرار دائم بر سر كوباندن دو دست . بعد خواهرش :جيغ بنفش واز حال رفتن .خداي من برادرش تو در واستاده وپيشونيشو تكيه داده به قاب در ..بيچاره ،چشماشو به زشتي سرنوشت بسته ..ولي افسوس كه نميشه با بستن چشم ،سرنوشت وناديده انگاشت .اونم مثل من ،فراموش كرده كه حواس ما ادما پنج تاست .اگه يكي اش از كار بيفته بقيه قوي تر ميشن .

برانكارد مي يارن وپيكر بي جونشو  مي ذارن روش .واز جلوي من عبورش ميدن و من هيچ حركتي نمي كنم

یه جمله حرف منطقی

Tom Clancy

قبل از اینکه گفتگوهای داستانت را بنویسی ،با صدای بلند تکرارشان کن .

واگر به نظرت شبیه گفتگوهای مردم آمد ،آنها را روی کاغذ بیاور.

 

از آن نوع کتابهایی که دوست داری بخری وبخوانی بنویس .

اولین خواننده وبهترین منتقد آثارت ،خودت هستی .البته اگرصادق باشی

غریبه ای اشنا 2

ادامه داستان غریبه ی اشنا .لطفا اول قسمت اول وبخونید

 

-"خب حالا تنها شدیم .....ببین یاشار من قصد ازدواج ندارم.اینو خوب میدونی ...."

یاشار-"چرا؟"

-دلایلش برای خودم منطقیه "

یاشار -"می خوام منطقتو بشنوم "

-"بشین تا برات بگم .من .......دختر زشتی ام !درسته ؟

یاشار-"اینو نپرس"

-چون روت نمیشه بگی اره اینو میگی؟

- چون از نظرمن نیستی می گم نپرس."

-"اهان ............خب .اخلاقم هم که معروفه ...گند گند.انو که نمی خواهی انکار کنی ؟

-"برای من نیست."

-"ادای ادمای عاشق پیشه ی چشم وگوش بسته رو در نیار، لطفا .حالا کلت داغه .ولی چهار روز دیگه از این حرفا نمی زنی .

-..........

-وتو .... تو فامیل ؛خشگل ترین پسر نیستی که هستی .با اخلاق ترین پسر نیستی که هستی .موفق ترین نیستی که هستی .به سلامتی چهار روز دیگه ام که مدرک کارشناسی تو میگیری ...........دوست ندارم همسرم ازم سر باشه .به خاطر همین نمی خوام با تو ازدواج کنم .از یه طرف دیگه هم دوستم ندارم که همسرم ازم کمتر باشه؛ پس هیچوقت ازدواج نمی کنم.یعنی کسی پیدا نمی شه که بخوام باهاش ازداج کنم .این منطق من بود .حالا تو بگو، منطقت از اینکه میخواهی با من ازدواج کنی چیه ؟

نگاهشو از پنجره گرفت وبه یاشار خیره شد .دید بهش زل زده .سکوتی بینشون حاکم شده بود که یاسی شکستش

-اینطوری زل نزن .قرار نیست که تا شب اینطوری بشینیم به هم .........

ادامه نوشته

غریبه ای اشنا 1

 

سلام دوستان .این داستان وبه دلیل طولانی بودن در چند قسمت می اورمش  

 

از پشت کامپیوتر بلند شد و خمیازه ی بلندی کشید .به عقبش نگاهی انداخت و قیافه ی

 خودش و تو اینه دید .پوست تیره ای داشت و چشمانی کوچک .با نمک بود ولی زیبا نبود .شکلکی دراورد و زد زیر خنده

-"خداییش اگه یه عکس بگیرم بفرستم فلان مجله .به عنوان زشت ترین ادم روی زمین انتخاب می شم ...."صدای در خند ه رو از روی لباش ربود .

مادر-یاسمین! در و باز کن ،ببینم "صدای بالا وپایین رفتن دستگیره ی در، اعصابشو خرد می کرد .کش اومد وکلید و تو قفلش چرخوند ..

-"مگه نمی خواهی بری حموم ؟ساعت دو شد"معلوم بود خیلی عصبانیه .

-"نه ...کارم چیه برم حموم؟!"

-"من اگه می دونستم چی تو این لعنتیه ...

-"ببین کاری به کار من نداشته باشا "

-برو حموم کاراتو بکن ،بعد بشین پشت این صاب مرده "

-"من دیروز حموم بودم ،دلیلی هم نمی بینم که دوباره برم "

-"اعصاب منو نریز به هم..... "

قهقهه ی بلندی زد و در حینش گفت "اخه...بعد از نود وبوقی برای دختر ماهت یه خاستگار پیدا شده ،حسابی هول کردی ها. "یه لحظه ساکت شد وجدی ادامه داد "هم خاله و هم پسر خاله منو دیدن .حداقل هفته ای دو بار پیش هم بودیم "

-"اینا رسم ورسومه "

-"که دختر شب خاستگاری بره حموم ؟"

-"نه...که به خودش برسه وبا وقار تر از همیشه باشه ."

ادامه نوشته

Joe Gores

بخوان ،بنویس ،دوباره نویسی کن ،واین کار را تا سر حد انزجار ادامه بده .وبعد باز هم کمی بیشتر

ارزو

     همیشه همین جا می نشست .به قول نگار ،انگار نافشو همین جا بریدن .می نشست وهمین طور خیره می موند . پنج سال....شش سال ...نه هفت سال کارش همین بود .همه می گفتن عقلشو از دست داده .می گفتن تو اون تصادف .مغزش تکون خورده .می گفتن باید ببریمش اسایشگاه روانی ....ولی اینکار و نکرد .دایی رو می گم .می گفت اونجا می پوسه. منم باهاش می پوسم .می گفت همین که جلوی چشام باشه بسمه .می گفت دوریشو نمی تونم تحمل کنم ..می گفت ....ولی ....

یه بار بهش گفتم :دایی هنوزم دوسش داری ؟

می دونید چطوری جوابم وداد ؟نگاشو دوخت تو چشام و بعد از چند لحظه مکث گفت:اگه نداشتم ....!!!و بعد سکوت کرد

داستان زندگی دایی .داستان عاشق شدن بود ونرسیدن .

ادامه نوشته

انتظار

صدای قدماش و احساس می کنم .شایدالان درست سر کوچه باشه .حتما مثل همیشه ماشینشو سر کوچه زیر درختای بید پارک کرده وباقی راه وپیاده می یاد .صدای قلبم وبه وضوح می شنوم .هیجان بیش از حدش سبب شده احساس کنم قفسه سینه ام براش تنگه .می دونم ،شاید انتظار کشیدن تو این هفت سال باعث شده واسه اینکه گنجایش این همه غصه رو داشته باشه هر روز وهر ساعت بزرگ وبزرگ تر بشه .

چرا می گن دل ادم برای کسی تنگ می شه .چرا نمی گن دل ادم برای تحمل دوری یک نفر گشاد وگشادتر میشه

وقتی می رفت .اصلا فکر نمی کردم برگشتنش هفت سال طول بکشه ولی کشید .هفت سال شب وروزم شده بود تحمل دوری اون .می دونم پشیمون شده ...می دونم می خواد بیاد بگه منو ببخش .می دونم می خواد بیاد بگه من بهت بدی کردم .

دلم می خواست می تونستم در اولین برخورد شل کنم تو گوشش .دلم می خواست می تونستم هر فحش وناسزایی که می شناسم وبه اولین جملاتی که می خوام بهش بگم اتک کنم ....ولی ...مگه می تونم .می دونم همین که ببینمش اشک از چشام سر ازیر می شه وفشارم می افته .اونوقته که دیگه نمی تونم حتی ....

اه که چقدر دلم براش تنگ شده ...نه گشاد شده .دیگه واقعا قلبم بیش از این گنجاش نداره حتی یک ساعت دیگه .تا یک ساع .....خدای من خودشه ..............................

همیشه وقتی می خواستم بهش بگم احساسم نسبت به اون چیه .دست وپامو گم می کردم .عضلاتم به رعشه می افتاد .دهنم چفت میشد وذهنم خشک .می دونستم اگه بهش بگم .بهم می خنده و تاغچه بالا می ذاره .اصلا چرا باید اینطوری باشه چرا وقتی ادم احساسشو بر ملا میکنه باید مورد تمسخر قرار بگیره .یادمه اون روز همین که فهمیدم یک نفر می خواد به خواستگاریش بره .دنیا دور سرم چرخید .چشامو بستم ومحکم چسبیدم به پرده ولی ...اونم توانایی تحمل مو نداشت .انگار هیچکس تحمل منو نداشت .اصلا نفهمیدم چطوری خودمو گذاشتم پشت در خوابگاهشون .وقتی اومد بیرون.مثل همیشه داشت می خندید .باز خنده هاش از روی مسخره بازی بود .تو چشام که خیره شد- به معنی اینکه چیکارش دارم- .....دوباره مثل همیشه گم کردن دست وپا .رعشه ی عضلات .چفت شدن دهن وخشک شدن ذهن

-جزوه های جامعه شناسی تو اگه لازم ....

-جامعه شناسی؟تو که پاسش کردی ؟

........................

لعنت به من ....لعنت به این غرور که ترسیدم له بشه

لعنت به تو ....به تو که مغرور تر از من بودی

وقتی فهمیدم تموم این مدت منتظر این بوده که از دهن من بشنوه دوسش دارم تموم تنم گر گرفت .عضلاتم به رعشه افتادن .دهنم چفت شد وذهنم برای همیشه خشک

اونم درست همون روزی که شبش می رفت خونه بخت

ریمو

اول پاييز است و غروب سرخ فام پاييزي

صداي قار قار كلاغها وجيك جيك گنجشكان

فضاي دلم را اهنگين كرده .

تقصير خودم بود .به انتظارش بي محلي كردم

و از حالا تا اخر عمر

بايد در تلاش باشم تا

صداي رقص وپايكوبيه  امشبه خانه ي همسايه را

از هارد ذهنم ريمو كنم

دروغ

گوشه ي چشمم را باز مي كنم و از ان گوشه ي گوشه به ساعت خيره مي شوم

ساعت چهار است .فقط ده دقيقه از دفعه ي قبلي كه به ان نظر انداختم گذشته . دوباره مي بندمش .

خنده ام مي گيرد .از رفتنش تا اخر عمر چند بار ديگر اين ساعت را نگاه خواهم كرد ؛

تا ببينم ساعت برگشتنش كي مي رسد ؟

وقتي مي رفت در چشمانم خيره ماند و با همان خونسردي هميشگي گفت:«برمي گردم،خيلي زود »

و اين بزرگترين دروغ زندگي اش خواهد شد

توان

نگاه از او بر مي گيرم و به بيرون خيره مي شوم .

خيلي تلاش مي كنم  كه  از شكستن سدي كه پشت

 چشمانم ترك برداشته جلو گيري كنم ؛توانم را بريده

و قلبم از شدت فشار وارده در حال متلاشي شدن است .

چه راحت وساده حرف مي زند «من دوستت دارم»

 پس دل من چه مي شود؟

كجايي؟چرا نمي ايي؟

تا به كي به انتظار بازگشتنت ،بمانم ؟

ديگر توان مقاومت ندارم.

پوچ

 

تصمیم های پوچ من

هر زمان گره خورده در مغز پر احساسم

هر روز با امیدی بر خواستن

 و شب سر در گم خوابیدن

حرکت حال درجاده ای از نا کجا اباد

گاهی دیوانه شدن و فکر کردن و اندیشیدن

گاهی هم خندیدن و ابراز علاقه کردن به چیز ی یا کسی

عقیده های پوچ من

شر شر امیدی که از وجود بی تلاشم فوران می کند

دانستن اینکه بدون آن نمی توانی

و به سمت آن نرفتن

اری....

دانستن ونکردن

بودن ونبودن

خواندن وباور نکردن

سر در گم ترین بچه زمین

چشم های باز و ندیدن

حال عجیبی است

نه....؟

 

 

ادامه نوشته