سلام دوستان .اینم یه داستان دنباله داره که قسمت اولش اینطوری شروع میشه
نگاهم به چهره ي سفيد وبي روحش قفل شده .دستام سردي دستاشو مي بلعه .براي اولين بار ،پرواز يه روح و با تموم وجودم احساس كردم .پرستار دست منو از دستاش جدا ميكنه .ومن هيچ حركتي نمي كنم ..ملحفه ي سفيد ومي كشه روي صورت زيباش ومن هيچ حركتي نمي كنم .
اشتباهه .........اين من نيستم ..چطور ميتونم ،اجازه بدم ،دستاشو ازم جدا كنن .چطور اجازه مي دم كه با ملحفه اي سفيد وبي روح پرده اي بين نگاه منو چهره ي بي نظيرش حائل بيان .
قلبم مثل هميشه مي زنه ...نه تند تر ونه حتي ارومتر .ارومم ...ارامشم هم مثل روزاي قبله .
مادرش مياد داخل .شيون ،فريا د،اه،ضجه و تكرار دائم بر سر كوباندن دو دست . بعد خواهرش :جيغ بنفش واز حال رفتن .خداي من برادرش تو در واستاده وپيشونيشو تكيه داده به قاب در ..بيچاره ،چشماشو به زشتي سرنوشت بسته ..ولي افسوس كه نميشه با بستن چشم ،سرنوشت وناديده انگاشت .اونم مثل من ،فراموش كرده كه حواس ما ادما پنج تاست .اگه يكي اش از كار بيفته بقيه قوي تر ميشن .
برانكارد مي يارن وپيكر بي جونشو مي ذارن روش .واز جلوي من عبورش ميدن و من هيچ حركتي نمي كنم