بعضي روزها هست كه وقتي ميروي توي كوچه ،توي خيابان احساس ميكني خيلي از قيافهها برايت آشنايند. بعد اين حس ِ آشنايي به قدري قوت ميگيرد كه كلافهات ميكند تا جاي كه باعث ميشود اگر مثلا توي مترو يا توي اتوبوس واحد باشی، جلو بروي و رو كني به يكي از آن قيافهها و بگويي :
-"آقا يا مثلا خانم! من شما را قبلا جايي نديدم؟ منظورم توي كوچه و خيابان نيست. منظورم يك جاي خاصيست كه ممكن است حتي ندانيد كجا. البته آن جاي خاص را حتي خود من هم نميدانم كجاست! هر چه فكر ميكنم هم چيزي به خاطرم نميآيد؛ ولي مطمئنم، يعني شك ندارم شما را؛ نه كه فقط شما را، كه آن آقاي بقل دستيتان را يا مثلا آن خانمي كه پشت سرتان است يا حتي آن آقايي كه همين الان از اينجا رفت را هم، همان جا ديدهام . "
بعد مثلا اگر مرد باشي و طرفت زن .زن داد ميزند سرت كه :
-"آقا مگر شما خواهر و مادر نداريد؟"
آنوقت تو به خودت ميگويي :"حتما تو را ميشناسد و دارد نقش بازي ميكند؛ وگرنه از كجا ميداند، مثلا تو هيچوقت نه خواهرت را ديدهاي و نه مادرت را . بعد ميگويي:
-" براي من نقش بازي نكن! من كه ميدانم، ميشناسمت. حداقل يكجايي، يكجايي كه قطعا كوچه و خيابان نميتواند باشد، بايد همديگر را ديده باشيم. يادم نمي آيد كجا ، اما ميدانم آنجا آب و هواي خوبي داشت. حتي تو ميگفتي :از آب و هواي آنجا خوشت ميآيد . "
بعد آن زن زل ميزند توي چشمهايت. شايد هم زير لب چيزي بگويد كه حتما آن را نميشنوي. ميگويي :
-" چيزي فرموديد خانم يا مثلا آقا؟ من گوشهايم بفهمي نفهمي خوب نميشنود. "
بعد مثلا آن خانم و اگر مرد بود آن آقا ميگويد:
-"خانهات كجاست؟ كجا ميخواهي پياده شوي؟ "
و تو ميگويي:
-" سر به سرم ميگذاري ؟ معلوم است كجا ميخواهم بروم! "
بعد سرت را نزديكتر ميبري و مي گويي:
-"نگاه كن! آنجا. آهان، همان زن را ميگويم. خوب نگاهش كن! من از وقتي چشمم به آن زن افتاده، حس ميكنم يك جايي ديدمش. نه اشتباه نكن. منظورم توي كوچه يا توي بقالي سر خيابان نيست. منظورم يك جاي خاصيست. نميدانم كجا. فقط اين را ميدانم كه آنجا بايد جاي خوبي باشد، وگرنه من حافظه چندان خوبي ندارم كه آنجا يادم بماند! آنجا احتمالا از اينجا دور بايد باشد .آنقدر دور كه يا با اتوبوس بايد بروي يا تاكسي سرويسي چيزي بگيري."
بعد آن زن با مثلا آن آقا ميگويد:
-" توي جيبهايت را بگرد. شايد آدرسي چيزي داشته باشي."
آنوقت تو احتمالا زل ميزني توي چشمهايش. تازه آنموقع ميفهمي كه او را يكجايي ديدهاي. مي گويي:
-" نميدانم كجا؛ فقط ميدانم توي كوچه و خيابان نبود يا اگر توي كوچه و خيابان بود، توي كوچه و خيابان اين شهر نبود. آنجا همه هم را ميشناسند .مثل من كه ميدانم شما را، يا آن آقاي بقل دستيتان را يا مثلا آن خانمي كه پشت سرتان است يا حتي آن آقايي كه همين الان از اينجا رفت را ميشناسم يا حداقل يكجايي ديدمتان."
بعد شايد آن خانم يا مثلا آن آقا از دستت كلافه شود و بگويد:
-" برو بابا تو هم حال داري!"
و تو بگويي:
-"آنجايي كه من ميگويم، اصلا مثل اينجا نيست. آنجا همه خوشحالند و حال دارند."
بعد احتمالا آن خانم يا مثلا آن آقا از جايش بلند ميشود كه تو ميگويي:
-" خانم يا مثلا آقا !اگر باز هم رفتم آنجا و شما را ديدم چي؟"
بعد آن زن يا مثلا آن آقا تصميم ميگيرد كه برود ولي ممكن است اگر طرفت زن باشد و تو مرد، اول اخم كند، بعد برود و اگر طرفت مرد بود و تو زن، اول لبخندي بزند .و بگويد:
-"خوشحال ميشوم يكبار ديگر ببينمتان." و آنوقت برود.
بعد احتمالا تو از شيشهي اتوبوس، اگر سوار مترو نباشي، بيرون را نگاه ميكني و ميبيني ماشينها چقدر كوچكاند از آن بالا و نبايد اينطوري باشد. و شايد يادت بيايد آنجايي كه نمي داني كجاست همه چيز به يك اندازه بوده. احتمالا بعد از اين فكر لبخندي ميزني و خيره ميشوي به كسي كه روبهرويت يا نشسته يا ايستاده .اگر مرد باشي دستت را بالاميبري و سرت را ميخاراني و حس ميكني او را قبلا جايي ديدهاي. بعد كمي به جلو خم ميشوي و آرام ميگويي:
-" خانم يا مثلا آقا !"
و او كه شايد از شيشهي پنجره بيرون را نگاه ميكند، چشمهايش را ميچرخاند طرفت و ميگويد:
-" با من بوديد؟"
بعد نگاهي به دور و برش مياندازد و تو مي گويي:
-" بله! بله! با شما بودم. حالتان چطور است؟ خانواده خوباند به حمدالله؟ "
او كه احتمالا نميفهمد موضوع چيست ،ميگويد :
-"بله؟"
آنگاه تو كمي خودت را تكان ميدهي و جلوتر ميآيي و ميگويي :
-"خداييش جاي خوبي بود. كاش بر نميگشتيم. "
و او ميگويد:
-"به نظرم اشتباه گرفتيد."
و تو ميگويي :
-" يعني شما مرا به خاطر نميآوريد؟ قيافهام برايتان آشنا نيست؟ كمي فكر كنيد؛ حتما يادتان ميآيد. ما همديگر را همانجا ديدم. خوب يادم است جاي خوبي بود. دلمان نميخواست از آنجا برويم."
بعد ممكن است آن خانم يا مثلا آن آقا سرش را برگرداند آنطرف و با لبخندي به بقل دستياش نگاه كند و شانههايش را بالا بيندازد و بگويد:
-"احتمالا بايد مريضي چيزي باشد."
آنگاه دوباره رو كند به تو و بگويد:
-" خانهات كجاست؟ بلدش هستي؟ "
و شايد تو ناراحت شوي، بق كني و دوباره تكيه بدهي به پشتي صندلي و جوابش را ندهي .آنوقت يكي يكي به آدمهايي كه يا نشسته يا ايستادهاند نگاه كني و حس كني ميشناسيِشان؛ ولي احتمالا نميداني اسمشان چيست يا چه كارهاند. آنوقت شايد خيره شوي به زني كه چادر سرش كرده و احتمالا سرش را به پشتيِ صندلي تكيه داده و چرت مي زند. البته ممكن است چادرش كهنه و كف كفشهايش سائيده و جويده جويده باشد. آنوقت حس ميكني كه دلت مي خواهد بروي روبهرويش بنشيني؛ ولي روبه رويش جايي خالي نيست . با خودت ميگويي: "بهتر نبود از آنجا نمي آمدي؟ حداقل آنجا ميتوانستي راحت بخوابي. يا شايد يك چادر نو يا يك جفت كفش سالم داشته باشي ." و شايد همان موقعي كه زل زده اي به چهرهي خسته اش، چشمهايش راباز كند و به تو خيره شود. بعد آرام خودش را از روي صندلي بالا بكشد و اگر زن بود با انگشت سبابه اش لپش را بخاراند . تو صاف بنشيني و او كمي خودش را جلو بدهد، سمت تو و بگويد:
-" خانم يا مثلا آقا !من شما را قبلا جايي نديدهام."
و تو خوشحال شوي. كمي به جلو خم شوي و بگويي:
-" يكجاي خاصي كه هر چه فكر ميكنم نميدانم كجاست!
بعد مثلا او بگويد:
-" جاي خوبيبود."
و تو احتمالا بگويي :
-"كاش بر نميگشتيم"