يك لحظه فراموشي !
صداي شرشر آب ميآيد و جوشيدنش. و صداي سكوت وهمبرانگيزي كه چشمانت را باز نكرده،ترسي به دلت هوار ميكند. سرت را بلند ميكني و خيره ميماني به تصويرِ مرد غريبه اي كه طول ميكشد بفهمي خودت هستي و رد پليوري روي صورتت قرمز شده كه نشان ميدهد ساعتي را همانطور پشت ميز يله انداخته روي دستهايت خوابيده بودي. بلند ميشوي و حس ميكني پاهايت ناي راه رفتن ندارد و خستهتر از آني كه بتواني بروي دنبال صداها! مينشيني لبهي تخت و پاهايت را دراز ميكني و حس ميكني كه گرمت شده .دست ميبري و لبهي پليورت را ميگيري و از تنت بيرون ميكشي اش.. فكر ميكني كه چرا بايد داغ باشي و نميفهمي كه ساعت چند است؟ و كجايي؟ يا اصلا آنجا كجاست؟ بعد ميبيني،نه، آشناست؛ ديدهاي اين اتاق را ،پنجره را و يا آن در نيمه باز را كه صداي شر و شر و جوشيدن آب از فضاي كوچكِ بازش رد ميشود.چشمانت را ميبندي و كف دستهايت را ميگذاري روي گوشهايت و آنقدر فشار ميدهي تا صدايي جز صداي فيس فيس دائمي ذهن نشنوي؛ اما ميشنوي و نميشنوي صداهايي كه آشنا وغريباند و ميخواهند هر كدام بلندتر از ديگري باشند ولي همه ميخواهند چيزي بگويند. چيزي كه تو ميداني ونميدانياش! گويي ميشناسي و نميشناسياش. دستهايت را بر ميداري و چشمانت را باز ميكني .صداي شر شر ميآيد، اما ديگر چيزي نميجوشد. بلند ميشوي و ميروي سمت در و ميفهمي صداي شر شر از حمام ميآيد و تو ميداني آنجا حمام است و كنارش آشپزخانه .وميداني آنجا خانه خودت است كه سالها در آن زندگي كرده اي . اما نميداني صداي شر شر براي چيست؟و نميداني كسي را داري آيا كه در كنارت زندگي كند وحالا حمام باشد. از اتاق بيرون ميآيي تا بروي سمت حمام ، ولي صداي جيليز وويليزي در جا ميخكوبت ميكند .صدا از آشپزخانه ميآيد. ميروي ميبيني،كتري روي شعلهي روشن دارد ميسوزد وكسي نيست خاموش كند . خاموشش ميكني و مينشيني روي صندلي و فكر ميكني چرا همه چيز را فراموش كرده اي ؟چه اتفاقي برايت افتاده ؟چه كسي توي حمام است؟اما به ياد نميآوري و ميداني بايد به ياد بياوري و نميتواني به ياد نياوري! صداي تلفن ميترستاندت . خيز برميداري سمت اپن و نگاه ميكني به گوشي موبايلي كه ميشناسي ونميشناسياش .دست ميبري ، برش ميدار ي وخيره ميشوي به كيف قرمز رنگ زنانه اي كه روي اپن است .
- "الو مينا! چرا جواب نميدي ؟"
گوشي را قطع ميكني و فكر ميكني به مينا كه ميداني دوستش داري و دوستت داشته . دوباره صداي تلفن رشتهي افكارت را جر ميدهد و تو رد قطرهي عرقي را از پشت گردن تا كمرگاهت حس ميكني .
-"اقا رضا !چرا قطع ميكني ؟گوشي مينا دست شماست؟اونجاست هنوز؟"
- "شما؟"
- "مهنازم !قرار بود بياد اونجا بقيه وسايلشو ببره .اومده كه!"
-" نه!"
- "پس گوشياش دست شما چيكار ميكنه؟"
نميداني .هيچ چيز نمي داني. حتي اين را نميداني كه چرا بايد صداي شرشر بشنوي ولي نداني براي چيست؟ گوشي را قطع ميكني وفكر ميكني به مينا .به طره ي مشكي موهايش وقتي ميريختشان روي شانه هاي نحيفِ سفيدش .و فكر ميكني به صدايش، به خنده ي ممتد زنگ دارش وقتي داد ميزدي دوستش داري ! موبايل زنگ ميخورد و تو حس ميكني صداي زنگ در را شنيدهاي و رفتهاي در را باز كرده اي و مينا را ديدهاي كه چمدان در دست به تو لبخند ميزند. ازش رو بر ميگرداني و او چمدان را رها ميكند و دو دستش را از روي شانههايت رد ميكند و قلاب ميكند جلوي سينه ات و ميگويد:"نميذارم باهام قهر باشي."
موبايل باز زنگ ميخورد و زنگ ميخورد و زنگ ميخورد .گوشي را بر ميداري و ميگويي:"دست از سرم بردار!چرا ولم نميكني؟"و يادت ميآيد كه مادرت هم همين را گفت :"دست از سرم بردار،چرا ولم نميكني ؟"
- :"يعني چي؟ بايد تا حالا بر گشته باشه .چيز زيادي نداشت كه بخواد وقت ببره .ساعت از يازده هم گذشته!"
و مادرت هم تا ساعت يازده خانه نميآمد و پدرت ديوانه بود كه دراز ميخوابيد و با تلفن حرف ميزد و تو ميدانستي دارد با همان زني حرف ميزند كه بعد ها با او ميرود و تو را رها ميكند تا روي پاي خودت بايستي !
-" ميدونم اونجا بوده ."
و تو ميدانستي كه مينا نبايد تا تو خانه اي بيرون باشد .
-"چرا جواب نميدي؟ با مينا چيكار كردي؟زنگ ميزنم صد و ...."
گوشي را قطع ميكني و مينشيني روي زمين و پاهايت را توي شكمت جمع ميكني وكف دستهايت را ميگذاري روي شقيقههايت و آنقدر فشار ميدهي تا احساس كني چشمانت تار شده .آنگاه يادت ميآيد كه مادرت از در كه رفت بيرون ،دويدهاي طرفش و چنگ انداختهاي به مانتواش و التماس كردهاي نرود و او داد زده كه دست از سرش برداري و چرا ولش نميكني؟و پدرت آمده ،بغلت كرده و تو باز گريه كردهاي و خواستهاي پدرت نگذارد برود، و او دعوايت كرده كه تو بزرگ شده اي ،مرد نبايد گريه كند .بعد هم برايت تعريف كرده كه مادرت دلش هوايي شده و كس ديگري را ميخواهد .و تو كنار در نشستهاي روي زمين و پاهايت را توي شكمات جمع كردهاي و تا شب همانجا ماندهاي و فكر كردهاي به انشايي كه هفتهي پيش در مورد مادر نوشته بودهاي . و تو آن موقع فقط دلت ميخواست بروي و علامت مثبت جلوي اسمت را منفي كني!
بلند ميشوي و ميروي توي سالن و مينشيني روي مبل وخيره ميشوي به در حمام . ميداني كه صدا از آنجا ميآيد ولي نميداني كه چرا نميتواني بروي سمتش ،درش را باز كني و داد بزني :"مينا !خفه نشي بس نيست؟بيا بيرون ،خسته شدم، تنهايي!" نه نمي تواني!يادت ميايد دفعه آخر تهديدش كردهاي كه باز توي خانه زندانياش ميكني و او گريه كرده و گفته تعادل روحي نداري. آنگاه گذاشتهاي و رفتهاي و آنقدر نيامده اي كه شب رفته و صبح آمده و شب رفته و صبح آمده وشب رفته وصبح آمده .و وقتي آمده اي ديدهاي كه از گرسنگي ناي باز كردن چشمانش را ندارد . بغلش كردهاي و پيشاني رنگ پريدهاش را بوسيدهاي و گفتهاي دوستش داري و او نبايد شب دير بيايد و صبح بيرون برود تا ظهر وقتي از سر كار بر ميگردي خانه نباشد .آخر خانه بدون او دلهره آور است و وهم الود. و تو از خانهي خالي ميترسي .
باز يادت ميآيد اولين باري كه آمدي توي خانه و ديدي كسي نيست، داد زدهاي:" بابا!........بابا!" و همان موقع بود كه فهميدي از تنهايي ميترسي و از نور آفتابي كه از ميان پردههاي كركره عبوركند و روي ديوار نقش بياندازد . دلت ميخواست بخوابي و چشمانت را ببندي و فكر كني در خواب و بيداري كسي آمده ،دست برده و پتو را تا زير گلويت بالا كشيده و پيشاني تب دارت را بوسيده و پاورچين پاورچين بيرون رفته بي انكه در را ببندد يا كليد برق را بزند .و تو احساس كردهاي كه گرماي پتو فرح بخش تر از هر آغوشي است .
از بيرون صداي پا ميآيد . روبرميگرداني سمت در و نگاه ميكني به كفشهاي قرمز زنانهاي كه وارونه روي پادري افتاده است .سعي ميكني حدس بزني كفشهاي مينا چه رنگي بوده است .كف سياه كفش ها با رويهي قرمزش، همان رنگهاييست كه دوستاش داري و مينا چه زيبا ميشد وقتي آنگونه لباس ميپوشيد و مادرت هم ! داد ميزني :"مينا اون تاب ودامن قرمز ومشكيتو ميپوشي ؟"و ساكت ميشوي تا صدايش را از بين صداي شرشر بشنوي ؛ ولي جواب نميدهد و تو نميفهمي چرا جواب نميدهد ؟انگار كه قهر است هنوز و خودت بايد لباسها را از كمد برداري و بگذاري روي تخت و آنوقت بروي در حمام را باز كني ودستهايت را دور كمرش قلاب كني ،پشت گردن سفيدش را ببوسي و بگويي :"نميذارم باهام قهر باشي!"
پايان