نووالیس
چه شبها مي نشينم
،من ،
كنار شيشه اي شفاف
كه اسوده سفر كرده از ان ،يك سايه ي مهتاب
و من شايد يكي ،شايد دوتا؛
شايدم عمري است
بي خوابم
كه پايانم از اين هذيان [هاي ] بي پايان
***
ياد دارم ان زماني را
كه پلك ها خسته ؛
خوابيدند
و آن شبها كه خوابيدند
نديدم جز هزاران مار ،بي پايان
و رود ِ خوني ،
[از جوانمردان ]
كه پر كرد ه ست ،هرخيابان را
بديدم يك زمان ،يك جام سم
يك بار هم زنجير ،
شيون
گريه و ناله
و بازم خون وبازم خون وبازم خون
***
ياد دارم باز كودك ام را
-كودكك چون خواب ديد ترسيد -
او كجا را ديد ؟
چه ها را ديد؟
-جز ضجه-
***
و من شبهاست كه بي خوابم
مينشينم
،من،
كنار شيشه اي شفاف
كه اسوده سفر كرده درآن، يك سايه مهتاب