زندگي :پاداش يا بها
گفت :"براي زنده ماندن ،بايد نفس بكشي .پس پاداش نفس كشيدن زندگي است ." نمي دانم چرا اين جمله به دلم ننشست.حس كردم بايد اين وسط اشتباهي وجود داشته باشد .مي خواست جملاتي بگويد كه با انسان مي ميرد ؛دنيا انسان است .پس دنيا مي ميرد، متفاوت باشد ؛ولي همان معنا را برساند . مي خواست منطق و فلسفه را با هم ادغام كند و به اسم روشي براي روان درماني به خورد مدعوين بدهد .نوشتم :نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش .و بعد قلم را وسط سر رسيد گذاشتم و ان را بستم .و از سالن بيرون امدم .
گفت :"منگي؟"خسته بودم .با اين حال لبخندي زدم كه باعث شد پوست صورتم كشيده شود.آرام طوري كه فقط ذهنم بشنود گفتم :"منگ نه!گنگم!" نگاه چشمان سياهش كه برق عجيب وهميشگي اش در من باعث شوق مي شد را در چشمان خاكستري كه بي حسي عجيب اش چهره ام را خسته نشان مي داد دواند و گفت:"نه!مثل اينكه لالي؟شايدم كر!!!"
لبخند قبلي ام را تمديد كردم و گفتم :"چرا پاداش ؟"بعد بدون اينكه بدانم اين جمله از كجا امده گفتم :"چرا بهاش نباشه .....؟ ابروهايش را به هم نزديك كرد و گفت :"چي بهاش نباشه ؟باز كه تو قاطي كردي!"
امدم لب باز كنم و بگويم "نفس كشيدن" ولي فكر كردم چه اهميتي دارد بهايش باشد يا پاداشش !ابروهايش را بالا داد و گفت:"اهان!نفس كشيدن رو ميگي !؟بهاي نفس كشيدن زندگيه!"و بعد چند بار آرام در حالي كه به جمله اي كه گفته بود فكر مي كرد ان را تكرار كرد .دوباره ابروهايش را به هم نزديك كرد وگفت:"چي چي ميگي تو هم ؟قاطي كردم .اگه بخواهيم نفس بكشيم بايد زندگي مونو بديم ؟يعني چي؟خودت مي فهمي چي مي گي ؟"
امدم بگويم "نه" كه گفت :ماشينم تعمير گاهه .منو تا مترو مي رسوني؟"گفتم :"ماشين ندارم ."نگاه سرزنش آميزش را به چشمانم دوخت و گفت :"آي زن ذليلي!"
آمدم لب باز كنم و بگويم "مينا دو هفته است خانه نيامده"ولي فكر كردم چه اهميتي دارد زن ذليل باشم يا مرد سالار(!!!).
گفتم :"با خط يازده چطوري؟" رفت و چند قدم آنطرف تر بدون انكه بر گردد گفت:"همه كه مثل تو مغز خر نخوردن !فيل يَ سوف !"امدم به خاطر اصطلاحي كه استفاده كرده بود بخندم ولي فكر كردم چه اهميتي دارد فيلسوف يا فيل ي َ سوف !؟
نگاهي به آسمان انداختم .ابري بود ولي بوي باران نمي داد .مثل مينا كه حرفهايم را مي شنيد ولي درك نمي كرد .مي گفت مي فهمد ولي نمي فهميد .سوز پاييزي پشت گردنم را نوازش كرد و حس سردي را وارد رگهايم .قدم زنان وارد مسيري شدم كه تا نيمه هاي شب به طول مي انجاميد و به طول انجاميد .
وارد خانه كه شدم چيزي جز تاريكي انتظارم را نمي كشيد .گرسنه بودم ولي ميلي به خوردن نداشتم .همانطور كه خسته بودم ولي خوابم نمي آمد .به طرف اتاق رفتم و پشت ميز، سر رسيدم را باز كردم . "نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش." قلم را برداشتم واضافه كردم "پس بهاي آن چيست ؟" و فكر كردم خودم هم نمي دانم چه مي گويم وچه مي نويسم !بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم .مينا اگر بود مي گفت :"بنداز دور اين چرندياتو .يكمم مثل بقيه باش ."و من مدتهاست آنها را دور ريخته ام و دست نوشته هايي كه عمري صرفشان كرده بودم و كتابهاي فلسفه و عرفان وانديشه ام را هم .حالا بايد مثل بقيه شده باشم .مثل بقيه نفس بكشم و مثل بقيه زندگي جايزه بگيرم!اما نمي دانم چرا احساس مي كنم چيزي اين وسط اشتباه است وآن همان چيزي است كه مينا را فراري داد.مينا تنها كه نه همه را !خودم را !من نفس مي كشم ؛ولي زندگي.....!زندگي ميكنم ؛ولي پاداش ......!