جوجه تیغی

کاش امروز تعطیل بود .دوباره باید نصفه عمر بشم تابرسم به در مدرسه .بایدتا دارم میرم، هزار بار ایه الکرسی بخونم کسی منو اونو نبینه .کاش امروز نیاد .ولی میدونم که می یاد .جوجه تیغی !معلوم نیست با من چیکار داره؟ .اخه بگو چی از من دیدی دس از سرم بر نمی داری؟ خدایا چیکارت کردم اینو دچار من کردی .

میدونم اخرش یه روز بابا میفهمه و روزگارمو سیاه میکنه .دیگه نمیفهمه که منه بدبخت هیچکاره بودما .

الان دوماه زندگی مو کرده جهنم .دلم میخواست یه روز همه کر میشدن ولال تا من برم سر وقتش وسنگامو باهاش وابکنم .بگم اخه جوجه تیغی !هیچی ندون !اگه یه بار دیگه دنبال من بیافتی، من می دونمو تو .

اخه جوجه تیغی ام شد اسم ؟چیکار کنم خب .نه می دونم کیه! نه میدونم اسمش چیه ؟! دوماه پیش بود؛ با بچه ها که از مدرسه می اومدیم بیرون ُبریم خونه ،دیدیمش که سر کوچه وایستاده .همه مون زدیم زیر خنده .سرامونو کردیم زیر چادرامونو ،حالا بخند وکی بخند .بر گشتیم تو حیاط مدرسه و هر کدوممون از خنده یه جا ولو شدیم .اخه مرضیه در اومده میگه:" بچه ها یارو جوجه تیغیه رو ".راستم میگفت موهاش عین جوجه تیغی بود .دو تا چشه ریز داشت ودو تا گوش اینه اتوبوسی که اتفاقا کوچیک بودن .یه دماق قلمبه گرد وگوشتالوی کوچولو که انگار چسبونده بودن وسط صورتش .یه پولیورم پوشیده بود که خطهای سیاه وسفیدش ادمو یاد همون جوجه تیغی می نداخت .خلاصه عین جوجه تیغی ها بود .

بعد از کلی خندیدن، به خاطر اومدن خانم توسلی -مشاور مدرسه-ساکت شدیم ورفتیم که بریم خونه . سر کوچه با بچه ها خداحافظی کردم . رومو با چادر گرفتم و راه افتادم.خیابونا خلوت بودن. اخه ظهر بود. همه رفته بودن خونه هاشون که یه چیزی بخورنو یه چرتم بخوابن .سرمو انداخته بودم پایین و سعی میکردم قدمامو با موزایکای پیاده رو یکی کنم .کار همیشگیم بود. هم سرگرم میشدم وهم سرم پایین بود که اگه دایی رحیم که تاکسی داشت وروزی صد بار این خیابونو میرفت ومی یومد ومنو می دید، فرداش نیاد خونمونو بگه:" دخترت هوایی شده و بی حیا ."اخه می گه دختر باید سنگین باشه. وقتی داره تو خیابون راه میره باید سرشو بندازه پایین که کسی چشاشو نبینه و حرف براش در نیاره.

راستیتش سال دوم دبیرستان برای اینکه بیام تو این دبیرستان وگرافیک بخونم کلی التماسشون کردم .اخه اینجا همین یه فنی حرفه ای رو بیشتر نداره .از بخت من یه دبیرستان نزدیک خونمونه .می گفتن "اینجا رو ول کنی ،پاشی بری اون محل درس بخونی ؟!مردم چی میگن ."ولی هر جوری بود راضی شون کردم .از همون سالم دایی ام همش دنبال بهونه بود ومیخواست یجورایی نذاره بیام اینجا.منم برای اینکه گزگ دستش ندم .اونقدر سنگین تو خیابون می رفتم و می یومدم که راضی شد ودست از سرم برداشت . داشتم جوجه تیغی رو می گفتما .مثل اینکه از موضوع پرت شدم .خلاصه اینکه اون روز داشتم می رفتم خونه که دیدم صدای تاق تاق می یاد .فکر کردم یه زن داره پشت سرم میاد .یهو بر گشتم عقب ببینم کیه که دیدم اونه .با اون چشای ریزش زل زده بود تو چشام ویه لبخند موزیانه عین این ادمای خبیث هستن تو کارتنا ها، گوشه لبش بود .سریع برگشتم وسرمو انداختم پایین. کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا برگشتم؟. ولی خب فکر می کردم زنه .لامصب کفشاش از این کفش بی ریخایی بود که صدا میده .رامو کج کردم تا برم اونطرف خیابون .ولی بازم صدای پاهاشو از پشت سرم می شنیدم .اول خیال کردم راهش باهام یکیه. ولی اروم اروم فهمیدم هر جایی که برم پشت سرم می یاد .به خودم گفتم نکنه میخواد تادم در خونموم بیاد .یا شایدم میخواد خونمونو پیدا کنه .ترس ورم داشت.انداختم توی کوچه ها وشروع کردم به دویدم .پشت در مسجدی که تو کوچه بود قایم شدم .دیدم اومد بدو از اونجا رد شد .یه چند دقیقه ای صبر کردم تا صدای تاق تاق کفشاش دیگه نیاد وبعد دویدم که برم تو خیابون .خدا خدا میکردم کسی منو نبینه که از کوچه در میام .چه معنی داشت تو ظهری، توی این کوچه ها ول بگردم .خوشبختانه، هم اونو قال گذاشتم هم کسی منو ندید .اون بار رو بخیر گذروندم. ولی چه خیری؟! از فرداش اول حرص خوردنم بود .صبح که رفتم مدرسه دیدم اماده سر کوچه وایستاده .

رنگ از روم پرید یعنی پری گفت" چرا رنگت پریده .حالت خوب نیست ."جرات نمی کردم بگم چمه .میترسیدم به یکی بگه وهمه جا پر شه .وقتی زنگ خونه خورد دیدم سر کوچه است .برگشتم تو حیاط وگفتم بچه ها من با خانم توسلی کار دارم، شما برید و موندم تو مدرسه .چند باری اومدم تا دم درودیدم هنوز همونجا وایستاده .ترسیده بودم .داشت دیرم میشد .اگر دیر میرفتم باید یه جوابی به مامان اینا میدادم .ولی چی میگفتم .همینجوری که داشتم حرص میخوردم خانم افضلی یکی از دبیرای مدرسه که از قضا همسایه ی مون میشد اومد که بره خونه .گفت :"ا وا مینا جان چرا اینجا وایستادی ؟حالت خوب نیست ؟

-"سلام.همینجوری .خوبین شما ؟"

-"ممنون.چرا چادرتوسر ت کردی وایستادی اینجا ؟مگه نمیری خونه ؟"

-"چرا خ.خانم میرم ."

-"فکر کنم حالت خوب نباشه! رنگت پریده .بیا من میرسونمت ."

انگار دنیا رو بهم داده باشن، خوشحال شدم .اینبارم گذشت .ولی همین یکی دوبار تونستم از دستش خلاص شم و باقی وقتا تا سر کوچمون پشت سرم می یومد.البته نزدیکای محله ی خودمون فاصله شو باهام زیاد می کرد .همش خدا خدا میکردم کسی منو نبینه .یا اگه دید نفهمه این جوجه تیغیه بی ریخت دنبالم کرده .به خودم لعنت می فرستادم .می گفتم چرا من باید دختر باشم .تا اینجوری گوشت تنم برا خاطر یه پسره ی هیچی نفهم بی ریخت سیاه زغالیه نکبت بلرزه .میگفتم کاش حداقل میتونستم برگردم سرش داد بزنم که بره گم شه . اگه بهش میگفتم بره دس از سرم برداره شاید میرفت .یه چند وقتی این فکره افتاد تو سرم که یه جای خلوتی گیر بیارم و بهش بگم بره گم شه .این شد که همش دنبال یه فرصت بودم .یه روز داشت بارون می یومد وخیابونا خلوت بود .گفتم بهترین فرصته یه جای خیلی خلوت گیر بیارم یه چیزی بهش بگم .از توی پیاده رو رفتم تو خیابون وسرعتمو کم کردم .یه لحظه برگشتم ویه نگاهی بهش انداختم .مثل همیشه اون لبخند نفرت انگیز که چهار ستون بدن ادمو به به تکون تکون خوردن میاندازه، گوشه لبش بود .یه چشم غره بهش رفتم ورومو برگردوندم .یه ان وایستادم تا نزدیک تر بیاد .دقیقا موازی باهام شد چادرو ازجلو روم بردم کنارو یه نگاهی بهش انداختم که دیدم ای داد بیداد !دایی رحیم درست توی مغازه ی روبه رویی بود .یه لحظه حس کردم یخ گرفتم .دست وپاموگم کردم .اومدم برم که پام گیر کرد به یه چاله ای وخوردم زمین .نفهمیدم ، جیغ کشیدم .دایی پرید بیرون. پام پیچ خورده بود ونمیتونستم راه برم .از ترسم شروع کردم به گریه کردن .دایی ام فکر کرده بود از درد دارم گریه میکنم .اصلا منو تا خوردم زمین ندیده بود.ماشینش و اورد و منو برد اوژانس .پام در رفته بود .جاش انداختن ورفتیم خونه .

یه خیری از سرم گذشته بود که تا مدتها بعد نماز صبحم یه نماز شکرم میخوندم .ولی عجب کاری کرده بودم .عین سگ پشیمون شدم .اخه به جای اینکه از شرش خلاص بشم پروترش کرده بودم .نمی دونم مرتیکه خرفت! بعد از اون اتفاق چه فکری کرده بود که یه هفته بعدش که خودم پیاده رفتم مدرسه اومد روبروم ویه کاغذ انداخت جلوم .انگار یه چیزی خورد تو سرم .یعنی چی؟این چی بود ؟نامه ؟خدا مرگم بده .اگه بابا بفهمه .اگه یکی می دید مون !؟چه خاکی باید تو سرم می ریختم ؟!اخه چقدر حرص بخورم ؟!به کی دردمو بگم ؟چیکار کنم ؟چرا دست از سر کچلم بر نمیداره؟ کاش میتونستم برم به مامان بگم تا یه کاری بکنه .ولی میترسم .میترسم دیگه نذارن برم مدرسه .بخصوص اینکه سال دیگه ام میخوام برم پیش دانشگاهی .میدونم اگه بگم نمیذارن .اونوقت دیگه باید خواب دانشگاه رو ببینم .همینجوریش کلی دردسر دارم تا راضی شون کنم بذارن برم دانشگاه .چه برسه به اینکه این موضوع رو هم بهشون بگم .اگه شانس بیارم و قبول کنن، بی گناهم بازم نمیذارن .میگن با این اوضاع جامعه بایدم بذاریم بری دانشگاه .دیدی چه اسون همه زحمتام به باد فنا رفت .همه رشته هایی که ریشته بودم پنبه شد .اخه این جوجه تیغی عوضی کجا بود که جلو راه من سبز شد ؟نکنه به خاطر اینکه اون روز بهش خندیدم می خواد تلافی در کنه .چجوری از شرش خلاص شم .دردمو به کی بگم .خدا !

Marta   Randall

                             مارتا راندال

همیشه و در همه چیز دقت کن .بدون دقت در اعمال و رفتار اشخاص واقعی ،زنده وغیر داستانی ،نمیتوان اشخاص واقعی زنده و غیر داستانی خلق کرد .ببین مردم چگونه راه میروند ،حرف میزنند ،اواز میخوانند،چیز میخوردند ،میرقصند ،میخوابند،اخم میکنند ،نیش زبان میزنند،هلهله وشادی میکنند،دعوا وگریه میکنند .ببین چه میخواهند و برای بدست آوردنش چه میکنند .در درون خودت هم دقیق شو.چون افکار ،عواطف و انگیزه های گوناگون نویسنده کمک میکند تا بتواند افکار ،عواطف و انگیزه های اشخاص گوناگون را بدرستی شرح دهد .

یک شعر از دو نفر

 

من در این باران به چه می اندیشم؟

هیچ...؟!

شاید ان شاپرک خیس بسوزاند دل

چه خدایی است این فکر

و چه پر خاطره این شعر غمین

تو چکاوک را بین

در چه فکر است ایا ؟فکر ان شمع ،ان گل،ان عشق ؟

یا که در اندیشه ی روییدن یک شاخه ی باران درابر ؟

***

من در این میکده ی لطف

به باران می اندیشم

و به ان ابر که پر گشته زیک بغض تهی از فریاد

یک بغض کشنده در اوج

کاش این بار پرستو نماند در باد

زاغ این شعر بلند

بال تر گشته ی خود، خانه رساند این بار

شرم شوق باران؛ کاش بر شیشه نماند این بار

کاش امروز رساند باران

به خروش شیشه

به صدای بیشه

یک درود از ته دل

و من اینجا سر جالیز تفکر ،باز می اندیشم

باز می اندیشم به همان شعر قدیمی

. باز باران با ترانه .....

لیک دیگر نیستم من کودکی پر جذبه

که دود پی در پی ،توی جنگلهای، خیس وسبز گیلان

بالهای فکرم

بار دیگر نتواند پرید ،از سر جوی روان

و نخواهند رسید به شکوه ابران

***

از خروش باران

برگها برخیزند

و بخوانند هر صبح

. - بهر سپیده-

و نوازند اهنگ دگر در هر صبح

تا بگیرند جشن پیشواز برای خورشید

شرشر جوی روان سقفها

بر سر عابر خسته

از ته کوچه سر بسته ی دیروز

باز هم می رسد از دور به گوش

بگذر ای رهبرده

تا نخشکیده ابر

تا نرفته باران

تا نخوانده چکاوک غزل تنهایی !!!

سلام

این شعر رو می بینین .اگر در مفهومش فرو رفته باشین متوجه اشفتگی اش می شوید.از انجایی که دو نفر نوشتنش کمی از لحاظ معنایی اشفته به نظر میرسه .به یاد دوست خوبم مهری جان که باهم این شعر رو در یک روز بارانی و سر کلاس شیمی سرودیم و در این روزاهای بارانی اینجا میگذارم .