روی لبه ی تخت نشستم وبا چشم، گلهای قالی را نقاشی میکنم .دلم میخواهد دستم را کش بدهم تا باهاشون تماس پیدا کند و انگشتانم همزمان با پیچ تابهایشان حرکت کنند .نگاهی به پاهام میاندازم ، یک فکر بکر به ذهنم میرسد. فقط حیف که جوراب به پاهایم کردم .ولی با این وجود بهتر از هیچی است .پای چپم را روی اولین گل گذاشته و شروع میکنم به عقب کشیدن که میگوید :"لیلا خانم !"
یک لحظه از جا می پرم .هجوم ناگهانی خون به رگهای گردنم را حس میکنم .سراسیمه خود را جمع وجور کرده ، میگویم"بله....!"
-"حواستون با منه؟"
-"اره ... می فرمودین ! دارم گوش میدم !"
-"داشتم چی میگفتم ؟"
اب دهانم را قورت می دهم .حالا خر بیار وباقالی بار کن ."میخواین امتحانم کنین؟....داشتم گوش میدادم؟"
-"به چهرتون نمی اومد که مستمع بوده باشین ؟"
چه لفظ قلم حرف میزند .میخواهد بگوید یعنی چه !نگاهی به در میاندازم .در باز است وبابا و بقیه پیدا هستن .صورتم را برمیگردانم طرفش ودل را به دریا میزنم :"داشتین در مورد خودتون حرف میزدین ..."مثل اینکه اشتباه گفتم
"و اینکه ....از خانم اینده تون چه توقعاتی دارین ؟"ابروهایم ناخوداگاه به سمت بالا میروند و گوشه چشمی به صورتش خیره میشوم، ولی خیلی زود حالت عادی میگیرم تا نفهمد یکدستی زده ام ومنتظر واکنشش هستم .
-"هان......!خوبه ....!نظر خاصی ندارم .خب دیگه شما یه همچین توقعاتی دارین نمیشه که عوضش کرد !میشه ؟"
لبخندی زد و گفت :"خب پس با توقعات من مشکلی ندارین "احساس ارامش بهم دست داد .به خیر گذشت .مثل اینکه به هدف خورد ."خب بالاخره شما یه سری توقعات دارین منم به نوبه خودم یه سری توقعات ...!"
-"البته توقعات شما هم محترمه............. "
دوباره سرم را میچرخانم طرف در .بابا زل زده بود به ما دو تا .انگار فهمیده باشد چه میخواهم بگویم .همچین نگاهم میکند که انگار به زبان بی زبان میگوید "بپا حرف چرت نزنی "اب دهنم را قورت میدهم و سرم را برمیگردانم طرف محسن .زل زده تو چشمهایم .دست وپایم را گم میکنم ".....بله؟"
-"از چیزی ناراحتین ؟حس میکنم یه جورایی مضطربین ؟"
-"چی....من؟نه! اصلا اینطور نیست !"
_فکر میکنم بهتره ارامشتو حفظ کنی!اجازه هست در اتاق رو ببندم ؟"
-"هان....؟هر جور راحتی؟"
بلند میشود ومیرود به طرف در .که بابا از جایش میپرد ""چیزی شده اقای مهندس؟"
-"نه اقای احمدی .تمرکزمون رو سر وصدا های بیرون بهم میریزه با اجازه درو میبندم"
نگاهش را از زیر دست محسن که به درگرفته به من میدوزد .دوباره اب دهانم را قورت میدهم و خودم را جمع وجور میکنم .
-راحت باشین !ببندین "
در را میبندد و میاید رو به روی من صندلی را از پشت میز تحریر میکشد جلو و مینشیند .لبخندی بر لب می اورد من هم به زور هم که شده لبخند میزنم .
-"خب....از اول .شما از یه چیزی مضطربین !یا چیزی باعث ترستون شده .توی عمق نگات .مردمک داره میلرزه .نکنه ........."
-"نمیدونم چه اصراری دارین منو نگران فرض کنین ؟"
-"شما از اینکه به من جواب مثبت دادین مرددین .درست میگم؟"
اینو که گفت تغییر رنگ صورتم رو حس کردم .
-"نه .نه !اختیار دارین .این چه حرفیه .من اصلا مردد نیستم .برای من کی بهتر از شما ؟تحصیل کرده نیستین؟ که هستین!با وقار نیستین؟ که هستین!از خونواده اصیلی نیستین؟ که هستین ........."
-"پس از چی میترسی ؟"
-"من از چیزی نمیترسـ...."بقیه جمله ام در نگاهش گم می شود .عوضش میکنم و ادامه می دهم"راستش میترسم شما نذارین من ، درسمو تموم کنم "
دست چپش رابه میز تکیه میدهد و در حالی که سر تا پایم را برانداز میکند ،میگوید :"من که گفتم یکی از عمده دلایل من برای انتخابم تحصیلاتتون بوده ....!
-کی گفتی ....؟اهان ! اره... اره .گفتی! خب حس کردم شاید جدی نگفته باشین .چه جوری بگم ...."
-"برای چی جدی نگم؟شما که جواب مثبت به من دادین .دیگه دلیلی برا ی چاپلوسی و دروغ گفتن وجود نداره .....مکثی کرد وجدی شد .جدی که بود جدی تر شد .میگی چته ؟مثل چی داری دروغ میگی !به یه کلمه از حرفا ی من گوش ندادی .اونوقت با اطمینان یه سری چرند تحویل من میدی که مثلا من درمورد اینا داشتم حرف میدزم در حالی که اصلا .......الانم باز داری دروغ میگی .با این کارات داری اعصابمو خورد میکنی .تو منو نمیخواهی ...نه؟"
چونه ام سفت شد .هجوم اشک به پشت چشام سبب شد که همه تلاشم و برای شکسته نشدن بغضی که تو گلوم گیر کرده ، به کار بگیرم .سرم را انداختم پایین .نمیشد تو چشمهاش نگاه کرد .انگار همه افکارم را میخواند .
-"من قبل از هر چیزی رضایت تو برام ملاکه ..پشیمون شدی!چرا ؟"
-"................................."
-"د لامصب حرف بزن دیگه .تا چند ساعت دیگه من وتو رسما زن وشوهر میشیم .اونوقت برای این حرفا خیلی دیره ها ....ما باید همو بشناسیم ...."
بعضم میشکنه .دماغم را بالا میکشم و همان طور که اشک میریزم شروع میکنم به حرف زدن :"من که چیزیم نیست !خیلی ام حالم خوبه !اصلنم از چیزی نمیترسم .نه خواسته از بابا م .....!اصلنم بابام منو به زور اینجا نیورده .......!اصلنم دیشب نیومد تو خوابگاه ....!اصلنم منو نزد....!اصلنم نگفت" یا محسن یا خودم میکشمت ...."!اصلنم اینطور نیست که من شما رو نخوام ،چه برسه به اینکه بخوام ازتون بدم بیاد ....!اصلنم من از مردا متنفر نشدم ....!اصلنم احساس حقارت نمیکنم....!اصلنم فکر نمیکنم تو قرن بیست ویکم با من مثل عصر جاهلیت داره رفتار میشه ....!اصلنم احساس کنیز بودن نمیکنم ....!اصلنم فکر نمیکنم لحظه به لحظه دارم به سمت بدبختی یه قدم پیش تر میرم ....!اصلنم از مرگ نمیترسم....!اصلنم ازاین حرفایی که دارم میگم هراسی ندارم ....!به جهنم .....
در باز شده و مامان تو قاب در ظاهر میشه .محسن از جا میپرد وبه سمت در میرود :"خانم احمدی !اجازه بدین. ما صحبتامون تموم نشده " و نمیدونم دیگه چی گفت که مامان اروم در را بست ورفت .تمام عضلاتم به لرزه افتاده بودند .صورتم را با دستانم پوشانده و برای بدبختی هایم گریه میکردم .
نمی بینمش ولی میفهمم که رو روبرویم ایستاده .الان هم دو زانو زد جلوی پاهایم .چیزی دستانم را نوازش میدهد .دستمال کاغذی است .میگیرم وصورتم را خشک کرده وخیره نگاهش میکنم .سرش پایین است وگلهای قالی رو نقاشی میکند .جلوی گریه ام را میگیرم .ولی گاهی نفسهایم به بیرون پرتاب میشوند وتکان شدیدی میخورم .هنوز نشسته است ونگاهش تغییر جهت نداده .پاهایم را تکان میدهم .سرش را بالا می اورد ":با من ازدواج میکنی ؟"
--------------------------------------------------------------------------------
راستش قصد داشتم ادامه داستان رو بزنم .ولی وقتی دوستم قصه ی یکی از بچه های دانشگاهشون رو برام تعریف کرد که چطوری پدرش با کتک میبرتش و هفته بعد درحالی که حلقه ی ازدواج به دست داشته بر میگرده .نتونستم اینو ننویسم .قرن بیست ویکم!!!!چقدر ما عقبیم .تا کی؟تا کجا ،این فرهنگ مزخرف مرد سالاری و مرد دیکتاتوری باید زندگی لیلا ولیلا ها رو به لجن بکشه ؟با تموم وجودم حس میکنم که اصلا نتونستم عمق فاجعه رو تو این سطرها به شما برسونم .امیدوارم بعدها بتونم از این موضوع داستانی بنویسم که بتونه حقیقت تلخ این ماجرا رو برسونه .برای اون دخترم ارزوی عشق میکنم .زندگی بدون دوست داشتن وحشتناکه .شک نکن