و اسمان برق زد

یک تکه حرف .من شاعر نیستم !!!!!!

 

------------------------------------------

ابرها در هم تنیدند

اسمان برق زد

درختی دو نیمه

واشیانی خاکستر

قطره ها متحد

                                   -اتحادشان عصیانگر-

خانه ها ویران گشت

و فرزندانی از زمین اواره

وتو ...........فریاد بر آوردی :

ببار ای باران  !ببار.................!!!!!!!!!!

---------------------------------------------------------------------

نمی دونم چرا یهو یاد این شعر بیژن جلالی افتادم که میگه :

چرا حرفهایی که می زنند را

نمی نویسند ؟

از ترس شاعر شدن است

این را می دانم

اصلنم ..........

روی لبه ی تخت نشستم وبا چشم، گلهای قالی را نقاشی میکنم .دلم میخواهد دستم را کش بدهم تا باهاشون تماس پیدا کند و انگشتانم همزمان با پیچ تابهایشان حرکت کنند .نگاهی به پاهام میاندازم ، یک فکر بکر به ذهنم میرسد. فقط حیف که جوراب به پاهایم کردم .ولی با این وجود بهتر از هیچی است .پای چپم را روی اولین گل گذاشته و شروع میکنم به عقب کشیدن که میگوید :"لیلا خانم !"

یک لحظه از جا می پرم .هجوم ناگهانی خون به رگهای گردنم را حس میکنم .سراسیمه خود را جمع وجور کرده ، میگویم"بله....!"

-"حواستون با منه؟"

-"اره ... می فرمودین ! دارم گوش میدم !"

-"داشتم چی میگفتم ؟"

اب دهانم را قورت می دهم .حالا خر بیار وباقالی بار کن ."میخواین امتحانم کنین؟....داشتم گوش میدادم؟"

-"به چهرتون نمی اومد که مستمع بوده باشین ؟"

چه لفظ قلم حرف میزند .میخواهد بگوید یعنی چه !نگاهی به در میاندازم .در باز است وبابا و بقیه پیدا هستن .صورتم را برمیگردانم طرفش ودل را به دریا میزنم :"داشتین در مورد خودتون حرف میزدین ..."مثل اینکه اشتباه گفتم

"و اینکه ....از خانم اینده تون چه توقعاتی دارین ؟"ابروهایم ناخوداگاه به سمت بالا میروند و گوشه چشمی به صورتش خیره میشوم، ولی خیلی زود حالت عادی میگیرم تا نفهمد یکدستی زده ام ومنتظر واکنشش هستم .

-"درسته ...!خب نظرتون؟"

-"هان......!خوبه ....!نظر خاصی ندارم .خب دیگه شما یه همچین توقعاتی دارین نمیشه که عوضش کرد !میشه ؟"

لبخندی زد و گفت :"خب پس با توقعات من مشکلی ندارین "احساس ارامش بهم دست داد .به خیر گذشت .مثل اینکه به هدف خورد ."خب بالاخره شما یه سری توقعات دارین منم به نوبه خودم یه سری توقعات ...!"

-"البته توقعات شما هم محترمه............. "

دوباره سرم را میچرخانم طرف در .بابا زل زده بود به ما دو تا .انگار فهمیده باشد چه میخواهم بگویم .همچین نگاهم میکند که انگار به زبان بی زبان میگوید "بپا حرف چرت نزنی "اب دهنم را قورت میدهم و سرم را برمیگردانم طرف محسن .زل زده تو چشمهایم .دست وپایم را گم میکنم ".....بله؟"

-"از چیزی ناراحتین ؟حس میکنم یه جورایی مضطربین ؟"

-"چی....من؟نه! اصلا اینطور نیست !"

_فکر میکنم بهتره ارامشتو حفظ کنی!اجازه هست در اتاق رو ببندم ؟"

-"هان....؟هر جور راحتی؟"

بلند میشود ومیرود به طرف در .که بابا از جایش میپرد ""چیزی شده اقای مهندس؟"

-"نه اقای احمدی .تمرکزمون رو سر وصدا های بیرون بهم میریزه با اجازه درو میبندم"

نگاهش را از زیر دست محسن که به درگرفته به من میدوزد .دوباره اب دهانم را قورت میدهم و خودم را جمع وجور میکنم .

-راحت باشین !ببندین "

در را میبندد و میاید رو به روی من صندلی را از پشت میز تحریر میکشد جلو و مینشیند .لبخندی بر لب می اورد من هم به زور هم که شده لبخند میزنم .

-"خب....از اول .شما از یه چیزی مضطربین !یا چیزی باعث ترستون شده .توی عمق نگات .مردمک داره میلرزه .نکنه ........."

-"نمیدونم چه اصراری دارین منو نگران فرض کنین ؟"

-"شما از اینکه به من جواب مثبت دادین مرددین .درست میگم؟"

اینو که گفت تغییر رنگ صورتم رو حس کردم .

-"نه .نه !اختیار دارین .این چه حرفیه .من اصلا مردد نیستم .برای من کی بهتر از شما ؟تحصیل کرده نیستین؟ که هستین!با وقار نیستین؟ که هستین!از خونواده اصیلی نیستین؟ که هستین ........."

-"پس از چی میترسی ؟"

-"من از چیزی نمیترسـ...."بقیه جمله ام در نگاهش گم می شود .عوضش میکنم و ادامه می دهم"راستش میترسم شما نذارین من ، درسمو تموم کنم "

دست چپش رابه میز تکیه میدهد و در حالی که سر تا پایم را برانداز میکند ،میگوید :"من که گفتم یکی از عمده دلایل من برای انتخابم تحصیلاتتون بوده ....!

-کی گفتی ....؟اهان ! اره... اره .گفتی! خب حس کردم شاید جدی نگفته باشین .چه جوری بگم ...."

-"برای چی جدی نگم؟شما که جواب مثبت به من دادین .دیگه دلیلی برا ی چاپلوسی و دروغ گفتن وجود نداره .....مکثی کرد وجدی شد .جدی که بود جدی تر شد .میگی چته ؟مثل چی داری دروغ میگی !به یه کلمه از حرفا ی من گوش ندادی .اونوقت با اطمینان یه سری چرند تحویل من میدی که مثلا من درمورد اینا داشتم حرف میدزم در حالی که اصلا .......الانم باز داری دروغ میگی .با این کارات داری اعصابمو خورد میکنی .تو منو نمیخواهی ...نه؟"

چونه ام سفت شد .هجوم اشک به پشت چشام سبب شد که همه تلاشم و برای شکسته نشدن بغضی که تو گلوم گیر کرده ، به کار بگیرم .سرم را انداختم پایین .نمیشد تو چشمهاش نگاه کرد .انگار همه افکارم را میخواند .

-"من قبل از هر چیزی رضایت تو برام ملاکه ..پشیمون شدی!چرا ؟"

-"................................."

-"د لامصب حرف بزن دیگه .تا چند ساعت دیگه من وتو رسما زن وشوهر میشیم .اونوقت برای این حرفا خیلی دیره ها ....ما باید همو بشناسیم ...."

بعضم میشکنه .دماغم را بالا میکشم و همان طور که اشک میریزم شروع میکنم به حرف زدن :"من که چیزیم نیست !خیلی ام حالم خوبه !اصلنم از چیزی نمیترسم .نه خواسته از بابا م .....!اصلنم بابام منو به زور اینجا نیورده .......!اصلنم دیشب نیومد تو خوابگاه ....!اصلنم منو نزد....!اصلنم نگفت" یا محسن یا خودم میکشمت ...."!اصلنم اینطور نیست که من شما رو نخوام ،چه برسه به اینکه بخوام ازتون بدم بیاد ....!اصلنم من از مردا متنفر نشدم ....!اصلنم احساس حقارت نمیکنم....!اصلنم فکر نمیکنم تو قرن بیست ویکم با من مثل عصر جاهلیت داره رفتار میشه ....!اصلنم احساس کنیز بودن نمیکنم ....!اصلنم فکر نمیکنم لحظه به لحظه دارم به سمت بدبختی یه قدم پیش تر میرم ....!اصلنم از مرگ نمیترسم....!اصلنم ازاین حرفایی که دارم میگم هراسی ندارم ....!به جهنم .....

در باز شده و مامان تو قاب در ظاهر میشه .محسن از جا میپرد وبه سمت در میرود :"خانم احمدی !اجازه بدین. ما صحبتامون تموم نشده " و نمیدونم دیگه چی گفت که مامان اروم در را بست ورفت .تمام عضلاتم به لرزه افتاده بودند .صورتم را با دستانم پوشانده و برای بدبختی هایم گریه میکردم .

نمی بینمش ولی میفهمم که رو روبرویم ایستاده .الان هم دو زانو زد جلوی پاهایم .چیزی دستانم را نوازش میدهد .دستمال کاغذی است .میگیرم وصورتم را خشک کرده وخیره نگاهش میکنم .سرش پایین است وگلهای قالی رو نقاشی میکند .جلوی گریه ام را میگیرم .ولی گاهی نفسهایم به بیرون پرتاب میشوند وتکان شدیدی میخورم .هنوز نشسته است ونگاهش تغییر جهت نداده .پاهایم را تکان میدهم .سرش را بالا می اورد ":با من ازدواج میکنی ؟"

--------------------------------------------------------------------------------

راستش قصد داشتم ادامه داستان رو بزنم .ولی وقتی دوستم قصه ی یکی از بچه های دانشگاهشون رو برام تعریف کرد که چطوری پدرش با کتک میبرتش و هفته بعد درحالی که حلقه ی ازدواج به دست داشته بر میگرده .نتونستم اینو ننویسم .قرن بیست ویکم!!!!چقدر ما عقبیم .تا کی؟تا کجا ،این فرهنگ مزخرف مرد سالاری و مرد دیکتاتوری باید زندگی لیلا ولیلا ها رو به لجن بکشه ؟با تموم وجودم حس میکنم که اصلا نتونستم عمق فاجعه رو تو این سطرها به شما برسونم .امیدوارم بعدها بتونم از این موضوع داستانی بنویسم که بتونه حقیقت تلخ این ماجرا رو برسونه .برای اون دخترم ارزوی عشق میکنم .زندگی بدون دوست داشتن وحشتناکه .شک نکن

افتتاخ وبلاگ گروهی پاتوق ادبی

                        بهتره بگم یا علی گفتیم وعشق اغاز شد

گروه پاتوق ادبی امروز با زدن اولین پست در وبلاگ خودش، کارشو اغاز کرد .از کلیه دوستانی که تا امروز به اینجا سر میزدن، درخواست میکنم به اونجا هم سر بزنن وکارای بچه های گروه رو دنبال کنن.

      با زدن اولین پست در وبلاگ گروهی" پاتوق ادبی "،کار این گروه رسما اغاز شد .از کلیه دوستانی که به این وبلاگ سر میزدن درخواست میکنم که ما را در انجا نیز همراهی کنن .قطعا حضور مستمر شما به ما در رسیدن اهدافمان یاری میکند .با تشکر فراوان "من"

                             http://patogheadabi.blogfa.com/

    

قسمت دوم (لطفا اول قسمت اول رو بخونین )

من یکی که از دستش حرصی شدم .یه ماهه که تصمیم گرفته خودشو بکشه .حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه؛ ولی سر و مرو گنده نشسته اینجا!همه ی کاراش اینجوریه !قبلنا م هر وقت میخواست یه کاری بکنه، اونقد دس دس میکرد تا حسابی دیر میشد .تو هر کاری شک میکنه .هی به خودش میگه این کارو بکنم نه اون کارو بکنم .دس اخرم وقتی موقعیت از دس میره میشینه عزا میگیره که چرا من اینقد بد شانسم ؟حالا شانس اوردم که بالاخره امروز صبح دو دلی رو گذاشت کنار، خیره سرش .یهویی به خودش گفت :"یکی رو باید انتخاب کنم .اخه فرقی نمیکنه کدوم باشه نتیجه همشون یکیه !"اونوقت تصمیم گرفت اسم هر کدوم از روشا رو بنویسه رو ورق وقرعه بندازه .بعدشم یه کاغذ ورداشتو اسم هارو روش نوشت. چون کاغذ زیاداورد مرگ موشم اضافه کرد الانم چهارتا رو اماده گذاشته اینجا .بعد از قرعه کشی الفاتحه مع الصلوات میگم شما هم دریغ نکنین تو رو خدا !

حالام یه دسته کاغذ و یه خودکار اورده گذاشته رو به روش میخوادتوش چیز میز بنویسه .البته نمیشه اسمشو وصیت نامه گذاشت .یعنی چیزی نداره که بخواد وصیت نامه بنویسه .هر چی داشت ونداشت رفت بابت طلبکاراش !!!مثل اینکه دست به کار شد .نه !!خودکشی رو نمیگم !میخواد بنویسه .من حرف نزنم بهتره .ببینیم چی مینویسه :

"من تا ذهنم یاری میکند به یاد ندارم که نامه یا مطلبی نوشته باشم .به طور کل با نوشتن سر و کاری نداشتم .ولی نمیدانم چرااین اخرین دقایق عمرم تصمیم گرفتم بنویسم .شاید به خاطر اینکه دلم نمیخواد همه فکر کنند کم اوردم یا خواستم به این شکل از زندگی کردن فرار کنم .چون معتقدم این عمل من (خودکشی)هیچ سنخیتی با این حرفها ندارد .میترسم بعد از مرگم روحم ازار ببیند .در حقیقت برای خودم تلاش میکنم .از وقتی خودم را شناختم نازدونه ی مادر وپدرم بودم .خانواده ی چندان مرفهی نداشتم. ولی خب روزگارمان بد نبود .پدرم جوشکار بود ودر وپنجره میساخت و مادرم در خانه خیاطی می کرد.سه خواهر ویک برادر داشتم .از انجایی که هم از نظر قیافه وهم از نظر شیرین زبانی وهوش و زکاوت بر انها پیشی داشتم گل سر سبد خانه و فامیل بودم .از همان کودکی حسادت همه را به خود جلب کرده بودم .خواهر ها وبرادرم ؛هیچکدام از من خوششان نمیامد .خصومت عجیبی با من داشتن و از هر فرصتی برای ازردن من نهایت استفاده را میبردند .کمی که بزرگتر و وارد راهنمایی شدم فهمیدم این کینه وحسادت مرز خود را کسترش داده و د رمدرسه هم مورد کین ودشمنی هم شاگردیها وهم سن وسالانم بودم .مادر خدابیامرزم همیشه میگفت :"حمید جون تو،تو چشی !نه اینکه ماشاا... هزار ماشاا...قد وبالات تو محل تکه ،اینه که کسی چش نداره ببینتت"بیچاره برای دور کردن زخم چشمهای مردم یک کیسه کوچک دوخته بود وداخلش نمک ترکی و یک دعا که از سد جواد دعانویس گرفته ، گذاشته و زیر پیراهنم سنجاق کرده بود .حالا که درست فکر میکنم میبینم تا سر وساده و خاکی بودم وبه برامدگیه روی سینه ام اهمیت نمیدادم ،وضع وروزگارم بد نبود .همین که کیسه را انداختم دور همه چیز بهم ریخت !دوران نوجوانی را به هرنحوی بود گذراندم .دانشگاه هم قبول شدم......."

.

.

.

میبینید ؟رفت تو فکر .این کارشه .نشد که یه کاری بکنه و وسطش دو ساعتشو به فکر کردنای بیخودی نگذرونه .میدونم الان چشه!و داره به چی فکر میکنه .بایدم فکر کنه این لحظه های اخر باید به کل زندگی اش یه دید بزنه تا بفهمه تو این سی وچند ساله چند مرده حلاج بوده!الانم تو فکر دانشگاشه .اخه کنکور سال ....قبول شد .نه اینکه اولین بچه ی فامیل بودکه دانشگاه قبول میشد این بود که خیلی صداکرد .عجب روزایی بود .یه لحظه اشم یادم نمیره. مگه میشه یادم بره !؟من بدبخت رو تا مرز دیونگی برد و برم گردوند .حتما میپرسین چرا؟راستییتش بعد از اینکه اسمش خورد تو روزنامه و فهمید تهران قبول شده یه دو سه هفته ای وقت داشت بره ثبت نام کنه .امروز میگفت فردا میرم بلیط میگیرم .فرداش ماتم میگرفت که چرا دیروز نرفته .اٍ..اٍ...چیکار داره میکنه .لیوان قهوه رو... .نه.....!.نکن بابا ؛برنامه ات می ریزه بهم ....!.بهه دیگه داری کفرمو در مییاری .اینه رو چرا زدی خرد کردی ؟ببخشین.... داشتم تعریف میکردم یه لحظه ازش غافل شدم .دیدین چیکار کرد ؟لیوان قهوه رو همچین کوبوند وسط اینه که هر تیکه ایش یه جایی پرید .که چی؟مردم طلسمت کرده بودن؟بدبخت !ول کن این فکرا رو بیا بشین به کارت برس تا منم برم دنبال کارم .

اعصابمو خورد کرد .درسته اذیتم کرده ولی تحمل اشکاشو ندارم .دو زانوزده رو زمین و دستاشو گذاشته رو خرده شیشا .موهای چرپشم پخشه دور صورتش؛ طوری که اصلا صورتش پیدا نیست .هر چند ثانیه یه بارم شونه هاش دو سه بار بالا وپایین میره گریه هاش صدا نداره ولی بدنش رو به تکون خوردن وامیداره .انگار انرژی که میتونه به شکل صدا از دهنش خارج شه تو تنش جمع میشه و یهو ازاد میشه .اگه رفته بود دانشگاه شاید حال وروزش بهتر از این می شد .ولی خب روز اخر که بلیط گرفت برهتهران ؛ تصادف کرد ویه دو سه هفته ای افتاد تو بیمارستان .بعدشم که ناامید رفتکه بره خدمت سربازی .درس خوندنم از سرش افتاد

فعلا بی نام تا ببینیم چی پیش می یاد

دوستان گلم .این بار داستانم ممکنه کمی طولانی بشه .این شد که تصمیم گرفتم قسمت قسمتش کنم .

این قسمت اول کاره .هنوز داستان رو کامل ننتوشتم ولی پیررنگ کار دستمه .اسمی هم براش انتخاب نکردم .ان شاا... اخر کار اسم هم براش انتخاب میکنم.منتظر نظرات شما هستم .عجیب این نظرات کمکم میکنه .شک نکنید

اتاق وسط روز اونقد تاریکه که اگه نور مهتابی که بیرون اتاق روشنه از شیشه ی بالا در به اتاق درز نمیکرد به سختی میشد جایی رو دید .اخه این اتاق با پنجره ی کوچیکی که تو ضلع شمالیش هست روشن میشه .اونم که پرده های کرکره ای رو پایین کشیده وتاریکشون کرده .کنار پنجره یک توپک اسفند بافته شده اویزون کرده که دست وکار مادر خدابیامورزشه .یه تابلوی بزرگ بالای دراور کنار تخت نصبه .تابلو تصویره یه چشمه که داخل عنبیه اش جای مردمک خار منقوشه .

قصد ندارم همین اول کار شروع کنم به توصیف اتاق وخونه زندگی این بدبخت .در واقع مقصودم اینه که شمارو متوجه جو موجود بکنم .همین!شما که صحنه رو نمی بینین .من باید براتون تصویرش کنم .الان نشسته رو صندلی و سرشو گذاشته روی میز .دستاشم اینور وانور سرش دراز کرده طوری که انگشتاش رسیدن به لبه ی میز .طرف راستش یه قوطیه قرص،یه چاقو ی تیز ویه کلاف طنابه.الانم سرشو بلند کرد .میخواد از اتاق بره بیرون .تا اون بره وبیاد من یکمی براتون حرف بزنم .مدتهاست که میشناسمش .از بچگی اش !سی وپنج ساله!الان باید چهره ی ناامیدش رو براتون توصیف کنم. ولی خب من نوشتنم خوب نیست .یعنی توصیف چهره ی یه ادمی که به انتها رسیده از عهده ی من خارجه . فقط قیافشو واونچه که میبینم براتون میگم .

موهای لختش رو انگار کرده باشی تو سطل روغن، چربه .از سنگینی ریختن تو صورتش و جلو ی دیدش رو گرفتن .البته هر کی تو این مدتی که این حموم نرفته موهاشو نشوره به این روز میافته .توی صورتش چیزی نیست ؛مثلا چرپی یا لکه ی شیری که تو چاک دهنش خش شده باشه ولی تابلوئه که چند وقته یه مشت اب تو صورتش نزده .میشه گفت لباس زیر سفیدش تقریبا سیاه رنگ شده .شلوارش(شلوار تو خونه نیستا)اونقد چروکه که هر کی ببینه میفهمه که باهمین میخوابیده وپا میشده .ا....مثل اینکه اومد .چیه تو دسش ؟اهان !قهوه درس کرده .البیته این قهوه با قهوه های دیگه یه نموره فرخ میکنه توش مرگ موش حل کرده .!این چارمین روشیه که باید یکی شو انتخاب کنه .البته باید بگم پنجمیه !ولی خب چون یکیشو نپسندیدو حذفش کرد همون چهارمی محسوب میشه . چند وقت پیش کرکره ها رو بالا کشید وپنجره رو باز کرد .پنجره کوچیک هس ولی خب می تونست خودشو به بیرون پرت کنه .ولی پیشمون شد .چرا؟میگم براتون .اون روز از این بالا اون پایین و نگاه کرد .دید اون پایین شلوغه .درسته که کوچه ی باریکیه ولی خب چون همه ی ساختموناش اپارتمانای چندین طبقه است اینه که رفت واومد توش زیاد میشه .اونم که از مردم فرار ی!وقتی دید اونجوری مردم جون کندنشو میبینن منصرف شد .البته می تونست دلیلش غرورش باشه واینکه دلش نمیخواست مردم کم اوردنشو ببینن .ولی خب صرفا به این دلیل منصرف نشد .بیشتر به این خاطر بود که میدونست مردم چش دیدنشو ندارن و از مرگش نه تنها خم به ابرو نمییارن که حتی خوشحالم میشن . اونم نمی خواست مردم بفهمنو یه جورایی دشمن شاد شه .واسه همینم تصمیم گرفت طوری خودشو بکشه که تا مدتها کسی بو نبره .این شد که طوری وانمود کرد که انگار برای سفر از خونه خارج میشه وبعد خودشو اینجا حبس کرد .الان یه ماهی میشه .این تو داره پوست میندازه الانم همه فکر میکنن فراری شده .