خورشید هم دلش بازی می خواهد

چشم بیدار شد

خواب قهر کرد

پنجره سفید بود                                    

و هوا روشن تر از دیروز

خورشید میتوانست باشد اگر

ابر پیدا نبود

خنده موج می زد

امواجش مرا با خود برد

شیشه ی پنجره صدایم زد

به میهمانی بچه ها

کوچه پر بود از دخترکان ابی

دعواشان تشنه حضورم بود

شال کدامین یک مزین گردنٍ ساخته ی بچه ها شود؟

گنجشک، مهمان اسمان بود

من نیز همراهش

پرواز کن در اسمان!

اسمان در کش مکش با ابر ها

-خورشید هم دلش بازی می خواهد-

باد یاری رسانش باد

و من همراه پرنده ی زیبا

پنجره ی همسایه

پنجره ی همسایه ی روبرو

نگاه مشتاقٍ دو چشم

اما غم در لفاف شادی وشوق

دستان گره خورده در زیر چانه ای کوچک

کش مکشٍ لبخند و حسرت

-او هم چون خورشید بازی می خواهد-

نیست اسمانی که بستیزد با ابر

نیست بادی که برساند یاری

بال فرشته می خواهد

وقتی پای ادمیزاد ندارد

خنده ی دخترکان ابی

محو در لبخند دختر همسایه

دختر کوچک همسایه

اشک اما....

فریاد رسان باد!

Jeff Greenfield

 

                                      

صدای خاص خودت را پیدا کن .سعی نکن همینگ وی ،اسکار وایلد یا ویرجینیا وولف باشی

صعود تا سقوط

 

 

صدای پارس سگهای وحشی نزدیک ونزدیک تر میشد .ماه به نیمه مسیر خود رسیده بود و کما بیش سطح زمین را روشن کرده بود .باد نسبتا سنگینی می وزید که موهای نسبتا بلند ش را به رقص واداشته بود .هوا را چنان می بلعید که انگار بچه ی گرسنه است که از هول تمام شدن خوراکی ان را تند تند در دهان می چپاند .دانه های درشت عرق از پیشانی اش غلط می خوردند و دربین ریشهای پرپشتش گم شده و با هر تکانی که به سرش میداد از همانجا به بیرون پرت میشدند .وحشت و ترس تمام وجودش را تحت الشعاع قرار دارده بود .سرش را دائم این سو وان سو میکرد . انگار نمی دانست به کدامین سو فرار کند!صدا ها باز نزدیک تر میشدند .سمت چپ، کوچه باغی بود و سمت راستش بیابان .فکر کرد در کوچه باغها بهتر میتواند متواری شود .تا در بیابان . پس به سمت چپش خیز برداشت و بنای فرار گذاشت .هر چند ثانیه یک بار سرش را به عقب می چرخانید تا ببیند چقدر با او فاصله دارند .صدایی جز صدای سگها نمی شنید .حتی صدای جیرجیرکهای اوازه خان شب را .میدانست سرعت سگها بیش از اوست و این باعث میشد گاهی از سرعت گامهایش بکاهد انگار یاس وناامیدی بر ش چیره می گشت .ولی با گوش سپردن به صدا ها دوباره به سرعتش می افزود .انگار که نمیخواست تسلیم وناامید شود .چندین کوچه را پشت سر گذاشت .تا به زمینی تپه مانند رسید .نمی دانست کجا می رود و راه فرار کجاست ؟!از تپه بالا رفت .سوی دیگر تپه ،برکه ی ابی بود که عمیق وعریض می نمود .ایستاد .میتوانست به اب بزند و از شرشان اسوده شود .به عقب برگشت .سگها از پس اخرین کوچه گذشته بودند .و به طرف او وبالای تپه می امدند .از تپه سرازیر شد و به اب زد .در ان سوی برکه در حالی که تمام تنش خیس شده بود از اب بیرون امد و روی زمین سرد ویخ زده پخ شد .نفسهایش ارامتر عمیق تر وممتد بالا می امدند و فرو میرفتند .حالا فقط سه متر با انها فاصله داشت ولی دیگر دستشان به او نمی رسید .نفسها و خنده ی وحشیانه اش در هم ادغام شده بودند .همانطور که دراز کشیده بودن سرش را بالا برد وبه عقب پیچاند .سگها پارس میکردند ودر تقلای امدن به سوی او بودند .ولی ترس از غرق شدن نمیگذاشت به.

اب بزنند .از جا برخواست .خنده اش وحشیانه تر ادامه داشت .انگار سگها را به تمسخر گرفته بود .سگی از دیگران جدا شد و به سمت راست رفت .با چشم درحالی که از فرط خنده اشکالود شده بود و درست نمیدید او را دنبال کرد .نگاهش کمی دورتر به پلی افتاد .یا خدا!ناگهان خنده مانند ابگوشت چربی که با تکه ی یخی تماس پیدا کند بر لبانش ماسید .و تازه فهمید همچنان باید بدود .بی هیچ درنگی دوباره بنای دویدن گذاشت .این بار خیلی نزدیک تر بودن .امیدی نبود .می دوید . اینبار بر نمی گشت .دیگر میدانست فرصت اینکه بخواهد فاصله را اندازه بگیرد را ندارد.جلوتر به سه کوچه تنگ تر رسید .فرصت انتخاب نداشت .غیرارادی وارد یکی شان شد که به بن بست ختم میشد .ولی دیوار چندان بلندی نداشت .باز بی اراده از دیوار بالا رفت ووارد باغ بزرگی شد .سگها میتوانستن چون او از دیوار بالا بروند واو این را خوب میدانست .پس باز دوید .اینبار بین درختان هلو وبادامی که به فواصل سه متری کنار هم کاشته شده بودند .دوبار پایش به مرز بندی های کرت ها گیر کرد وسکندری خورد ولی با دستانش جلوی زمین خوردنش را گرفت .سگها در فاصله ده متری او وبه دنبال او پارس کنان می امدند .به دیوار اجری بلندی رسید که طنابی اویزانش بود .دودستی طناب را قاپید و شروع کرد به بالا رفتن .چیزی نمانده بود که سگها پاهایش را گاز بگیرند .بالا وبالاتر رفت .تا جایی که فکر کرد دیگر از دست انها درامان است .ایستاد تا نفسی تازه کند .

 

نگاهی به پایین انداخت .حالا میتوانست تعداد انها را حدس بزند .هفت هشت تایی میشدند .دندانهای تیزشان باعث شد دستش را محکم تر کند .انگار میدانست اگر دستش رها شود .طعمه ی ده دقیقه ای این سگها خواهد بود .استراحت کافی بود باید بالا میرفت .تا به سر طناب برسد فکر کرد یا سر دیواری مبدا این طناب است یا پشت بام ساختمان بزرگی ."دیوار به این بلندی اینجا چه میکند جز اینکه ضلع ساختمان بلندی باشد "با این خیال که به زودی به جای امنی میرسد قوتی تازه گرفت و شروع کرد به بالا تر رفتن .اول با سرعت متوسط .ولی هر چه بالاتر میرفت از سرعتش کاسته میشد .ده متر، بیست متر !نمیدانست چقدر بالا رفته .."پس چرا پایانی ندارد؟اینجا برج ساخته اند!"توانش از کف رفته بود و دیگر نای بالا رفتن نداشت .میدانست طناب را شل بگیرد .سقوط خواهد کرد .اما ترس از مرگ نمیگذاشت .پاهایش را به دیوار تکیه داد و به بالا خیره شد .ان دیوار لعنتی همچنان ادامه داشت .قطره های خون از دستانش به صورتش میچکید و کف دستانش می سوخت .انگار تکه ای اتش را محکم در چنگ گرفته باشد ولی بیرون دستهایش یخ زده بود .انگار در برف فرو کرده باشد .باز به امید اینکه به پشت بامی خواهد رسید .دستان بی توان خود را یکی پس از دیگری از طناب جدا می کرد وکمی بالاتر دوباره به طناب چنگ می انداخت .مهی غلیظ همه جا را در بر گرفت .طوری که اد امه طناب یا حتی دیوار را نمیدید .پاهایش از دیوار جدا شد ومعلق در هوا دو دور دور خود چرخید .سعی کرد دوباره پا هایش را به دیوار تکه دهد .اما به هر سو میچرخید دیوار را نمییافت .جلویش ،سمت چپش ،راستش ، عقبش! نبود .دیواری نبود !!"پس این طناب از کجا اویزان زمین شده ."پس اخر دیوار چه میشد .او از کجا به کجا پناه اورده بود .فکر کرد طعمه سگان میشد خیلی برایش راحت تر بود تا بعد از این همه تقلا اینجا وبه اینگونه بمیرد .از مرگ میترسید .نمیتوانست ناامید شود .و دستانش را رها کند .توان بالاتر رفتن هم نداشت .نفس کشیدن سختش شده بود .سرما در وجود ش رخنه کرده وتمام جانش کرخت شده بود .نمیتوانست بالاتر رود .گویی میدانست این طناب پایانی ندارد و تقلایش بی نتیجه خواهد ماند .امید از رگهایش خارج شده بود .یک ان حس کرد .تلاش بس است .وانگاه.....................................

صبح کارگری درحالی که برای سر زدن به باغ به انجا امده بود جسد خون الود ومتلاشی شده ی مرد سی ساله ای را یافت . معلوم بود جثه ی قوی داشته .به پاسگاه ده خبر داد . و ساعتی نگذشت که جمعیتی بیش از جمعیت ده سر تا سر کوچه وباغ را پر کرد .هر کسی به ایراد وسخنرانی درمورد دلیل مرگ او مشغول بود .طناب بالا بر را پایین اوردن .از وسطای ان رد خونی که از دستان مرد مرده تراوش شده بود تا دو وجبی انتهای طناب ادامه یافته بود .

با سنگها بگو چه انديشه ميكند

در انزواي مبهم خزان

در هاي وهوي جانسوز توسنان

در روبه روي صلابت نامير كوهها

با سنگها بگو چه انديشه ميكند

در التهاب هر سنگ زهمهمه ي جويبارها

در التهاب گردش در زمانه ها

از ابتداي جوشش خورشيد تا به حال

انديشه سياه وخاكستري نماي خاك

برده است روح گرم را از جسم سنگها

با سنگها بگو چه انديشه ميكند

باران شسته است غرور سنگ را

گردش نبرده است شكوه سنگ را

اي كاش در تنهايي شب فام سنگها

مي يافت درويش ان شوكت مرگ را

داني كه شب به روز و روز به شب

با سنگها چه انديشه ميكند؟

اه دانم كه سنگ را چه انديشه است

او در خيال امروز ترسيده است

راستي!او در انديشه من است

سنگها با ما انديشه ميكنند!