خورشید هم دلش بازی می خواهد
چشم بیدار شد
خواب قهر کرد
پنجره سفید بود 
و هوا روشن تر از دیروز
خورشید میتوانست باشد اگر
ابر پیدا نبود
خنده موج می زد
امواجش مرا با خود برد
شیشه ی پنجره صدایم زد
به میهمانی بچه ها
کوچه پر بود از دخترکان ابی
دعواشان تشنه حضورم بود
شال کدامین یک مزین گردنٍ ساخته ی بچه ها شود؟
گنجشک، مهمان اسمان بود
من نیز همراهش
پرواز کن در اسمان!
اسمان در کش مکش با ابر ها
-خورشید هم دلش بازی می خواهد-
باد یاری رسانش باد
و من همراه پرنده ی زیبا
پنجره ی همسایه
پنجره ی همسایه ی روبرو
نگاه مشتاقٍ دو چشم
اما غم در لفاف شادی وشوق
دستان گره خورده در زیر چانه ای کوچک
کش مکشٍ لبخند و حسرت
-او هم چون خورشید بازی می خواهد-
نیست اسمانی که بستیزد با ابر
نیست بادی که برساند یاری
بال فرشته می خواهد
وقتی پای ادمیزاد ندارد
خنده ی دخترکان ابی
محو در لبخند دختر همسایه
دختر کوچک همسایه
اشک اما....
فریاد رسان باد!

در انزواي مبهم خزان