تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های منِ ِ باطل

"چوری" هنوز دکانش را نبسته. روی صندلی زهوار دررفته­اش که با هر تکان انگار صدای مرنوی گربه می­دهد میخ شده و خیره این­طرف را نگاه می­کند. مرا نمی­بیند. خط نگاهش جایی بین من و درخت زردآلوی ممد است. من روی درخت بادامم طوری نشسته­ام که سخت بشود پیدایم کرد. پوسته­ی زمخت و خشک بادام زیر قوزکِ پایم، عنقریب است که کار دستم بدهد؛ فقط کافی است تکان کوچکی بخورم تا یک جا، پوستش را جاکن کند. هوا دارد تاریک می­شود. آن­طرف­تر حاج رضا، کرکره­اش را پایین کشیده و این پا آن پا می­کند و  همه­ی حواسش به چوری است انگار.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط من | |

پنجره بام می شود هر شب و من دراز می کشم رویش و آسمان آجری روبرو را نگاه می کنم . چیزی آن توست؛ توی دیوارها.
چیزی که دستنبد می زند و جلب می کند . چیزی شبیه زندان، پر از حرف های زشت با قاشقی آغشته به بزاق دهان
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط من | |

احساسم عین احساس کسیه که شیرینی مورد علاقه شو از تو جعبه ی شیرینی برمی داره و می ذاره تو دهنش ولی می بینه مزه مورچه می ده!

نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر توسط من | |

احساس ها هم می میرند ومرگ آن ها به مراتب دهشتناک تر و بدتر از مرگ ما انسان هاست .  وقتی احساسی بمیرد یک نقطه ی تو خالی، چیزی شبیه صفر،  جایی در درون تو بر جا می گذارد و تو گویی قادر نیستی درون آن خالی چیزی بگذاری در برابرش با بهتی عجیب روبه رو می شوی. اینکه  چیزی به درون آن راه یافتنی نیست گاهی ترا به وحشت می اندازد و نسبت به خودت و به آنچه هستی و بوده ای دچار تردید می شوی.

نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر توسط من | |

گاهی وقتی میخواهم بخوابم و خواب نمیخواهد بخوابم، ممکن است هر جور اتفاقی برایم بیفتد.. البته این اتفاقی که می گویم نمود بیرونی ندارد. همان افکاری ست که وجب به وجب ذهنم را درگیر می کند. دیشب یاد خال معلم ادبیات کلاس دوم دبیرستانم افتادم. این دیگر از آن اتفاق های مسخره ی غیر عادی ای بود که احتمال وقوعش یک در میلیون است و از آنجایی که برای من یک میلیون بار اتفاق نمی افتد که بخواهم بخوابم و خواب نخواهد، می تواند ازعجایب هفت گانه من نام بگیرد. خالِ خانم لطفی  کمی پایین تر از ضلع چپ بینی اش بود. درست است بین لب و بینی بود ولی نه آنقدر پایین بود که بشود گفت خال گوشه لب است نه آنقدر به بینی اش نزدیک که خال گوشه بینی. در واقع یک جایی ان وسط برای خودش می چرید. لبهایش هم همیشه ی خدا، قرمزیِ مایل به قهوه ای داشت که البته رنگ اصل و درست خودش بود. منظورم این است که کارخانه ی مودا؛ فلورمال یا هر کوفت  و زهر مار دیگری، آن را اختراع نکرده بود. چشمهایش ریز بودند که بالای لپهای کمی تا قسمتی  گونه ای اش بودند و پایین ابروهای  پیوسته ای که به سیاهی می زدند. پوست خوبی هم داشت. ولی در کل زیبای زیبا نبود. یعنی گرچه همه ی عناصر صورتش به خودی خود  زیبایی خاصی داشتند ولی ترکیبش چهره ای صد در صد معمولی به بار آورده بود. ( دراین جور مواقع باید گفت ای تف به هر چی ترکیبه) اما بهر حال  هر چه بود ونبود آن خال سیاه، دیشب نمی دانم از کجا پرت شد تو ی ذهن من و سیاهی اش درگیرم کرد. لطفی کاشانی بود. همیشه مانتوهای سیاه و بلندی می پوشید و یک اینج از دوتا دور گردی صورتش را زیر مقنعه اش پنهان می کرد. دیسپلینِ عجیب بالایی داشت؛ آنقدر که گویا مولکول های هوا هم وقتی او داشت عبور می کرد راه را برایش باز می کردند. گچ تخته هیچ وقت جرات نکرد نزدیکش آفتانی شود. گرچه ما هر بار که او دستکش سفیدش را دستش می کرد( تا پای تخته دو تا کلمه بنویسد) میخواستیم از خنده بترکیم ولی آن تو موهای دلمان یاد مانتوهای سرتاپا خاکی و گچی مان می افتادیم که هیچ وقت خدا نتوانستیم تا دو ساعت بعد از ساعت هشتِ صبحِ شنبه، محض رضای خدا تمیز نگهش داریم.

مشخصه ی اصلی لطفی که اساسا به دلیل پرده برداری از آن دست به قلم شدم، علاقه وافر او به تعریف کردن از خودش بود که از کودکی شاگرد اول کلاس بوده و تو دانشگاهشان حرف اول را می زده و سوگولی اساتیدش بوده.  لطفی هر بارکه می آمد سر کلاس و هر بارکه ما بچه های  ادیبِ کلاس دوم ریاضی در معنی کردن بیتی از درس جدید وا می ماندیم از منبرش بالا می رفت و دِ برو که رفتیم.  قیافه اش حین این عملیات شکل به خصوصی به خود می گرفت. لبهایش گویی خنده ای ملیح را به زور پس می زند کمی به سمت راست متمایل می شد و زیر چانه اش بفهمی نفهمی غبغبی شکل می گرفت که در حالت طبیعی خبری ازش نبود.

خلاصه پروسه ی ملیِ تعریف کردن از خودِ خانم لطفی گریبان ما را تا پایان سال، خقت، چسبیده بود و در روز پایانی کلاس ادبیات با پایانی اسطوره ای به قصه ی خود سرانجانی عطا نمود و جان ما را راحت کرد.

جلسه آخر پس از دو جلسه غیبت  به دلیل مراسم نامزدی ایشان با مرد بخت برگشته ای، یکهو با یک پوشه در دست پیدایش شد. کاری برای انجام نداشتیم؛ نه درسی و نه طرح مشکلی. او هر چی بود و نبود، فرد بسیار منضبطی بود که طبق برنامه ای از پیش تعیین شده، یک ماه مانده به پایان سال تحصیلی وظیفه ی آموزشی اش را به انجام رسانده بود. بعد از یک ربعی که به تبریک و تهیت گذشت پوشه ی مزبور را گشود و سیلی ار تقدیرنامه و کارنامه ی دوران تحصیلش (در دانشگاه دولتی کاشان) را  بیرون ریخت و دست به دست و میز به میز گرداند تا ما به صحت و سقم عرایضی که در طول آن نه ماه کرده بود پی ببریم.  یعنی شاخ بود که رو سر تک تک مان داشت می روییدها! یعنی دهن همه ی مان سرویس شده بودها! یعنی نارسیسم دیده شدیم ها! یعنی این خال لعنتی این خال سیاه لعنتی دیشب توی هول و ولایی از زندگی ام که نمی دانم چی به چیست، مرا خنداند ها!

نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط من | |

مورچه ها اومدن. یعنی پیداشون شد. همیشه همین موقع ها پیداشون می شه و دیگه نمی رن. نمی دونم تو این مدت که نبودن کجا بودن؟وقتی خونه مون رو عوض می کنیم تا یه مدتی نیستن ولی همین که بهار میاد اونا هم میان! یعنی بو می کشن منو و میان یا قرار بر اینه که بیان؟

  مورچه های خونه قبلی شلخته بودن؛ مورچه های خونه ی اصفهانمون قانع و محدود؛ ولی اینا پرخورن

مورچه های شلخته ی خونه ی قبلی حنایی بودن و ریز اینا سیاهن  و مورچه های خونه ی اصفهانمون حنایی و بزرگ.  اصفهانی ها کم بودن . غالبا فقط یکی شون پیداش می شد؛ هرچند  گاهی، کاملن اتفاقی، خانوادگی می اومدن؛  یه دور قمری می زدن و مودب و تمیز برمی گشتن، می رفتن .یه جورایی انگار اومده باشن نمایشگاه عکاسی. به احتمال زیاد از یه نژاد اصل و نصب دار بودن.  جنتلمنای واقعی. ولی حنایی های خونه قبلی، هم پرو بودن هم خراب کار. دور خونه نبودن، راه نمی افتادن همه جا سر بزنن ولی همیشه هر چی خوراکی می دیدن می بردم انبار می کردن اون پشت مشت ها.  تازه، آت وآشغالای زیادیِ لونه شونم تلبار می کردن دم در لونه و هر روز خدا توقع داشتن من عین مامور زباله شهرداری بیام جمع کنم براشون. پرویی ببین تا کجا!

و اما مورچه های اینجا. عجالتا دو سه روزه اومدن .هنوز اخلاقشون دستم نیومده. تنها چیزی که میدونم اینه که پرخورن ( تو کسری از ثانیه یکی از شکلاتامو ریز ریز کردن بردن)1

1)       صنعت مبالغه از نوع افسار گسیخته ی ادبیات حماسی

      پ.ن شکلاتای باراکای تلخم رو خیلی دوست دارم. الان شدیدا دچار دوگانگی تصمیم شدم. یعنی موندم توی یه حرکت ضد حقوق مورچه ای یه پیف باف مورچه ای بگیرم  دمار از روزگارشون دربیارم  یا بودنشون رو تاب بیارم و کیف کنم از خودم که به حقوق مورچه ای احترام می ذارم.

نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط من | |

گاهی دوست دارم روزها عین باد بگذرند و روزها عین باد گذشتند و این بهترین اتفاق امسال بود.

نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط من | |

.1

کدام گزینه صحیح است؟

1)اعتماد 2)شباهت 3)وابستگی 4)عشق  

نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط من | |

یکهو شروع  می شود. خواب هایم را می گویم که هی می خواهم و نمی شود؛ یعنی باید بخواهم و نمی شود و نشدن هی رشد می کند و متورم می شود و باد می کند، تا جایی که  حس کنم یک چیزی این بیرون باز هم چرخ اش نمی چرخد و من نمی فهمم که چیست که نمی چرخدو باید بچرخد. نشدن شده کابوس خواب هایم که کابوس نیستند؛ عذاب مداومند و چون به  برخورد یکنواخب چکه های اب م یمانند( که بر تخته سنگی  سوراخی به عمق دوامشان ایجاد می کنند) شده اند کابوس هایی که بوی کابوس نمی دهند، یا نه! خواب هایی که بوی کابوس می دهند.

نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط من | |

حالم بهم می‌خوره از اینکه بخوام نقشی رو بازی کنم که نمی‌خوام. از روزی که خودم رو شناختم داشتم نقش بازی می‌کردم؛ نقشای مختلفی که بعضی‌هاشون رو دوست داشتم و بعضی‌ها رو نه. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم، بیشتر نقشام، نقشایی بوده که زندگی بهم تحمیلشون کرده و من ناگریز به اجراشون بودم. نمی دونم چرا من نمی‌تونم خودم باشم؟ چرا باید همیشه  خودم رو پشت نقابای مسخره ای که دوستشون ندارم پنهان کنم؟ تا کجا باید خنده‌های تصنعی‌ام رو باور داشته باشم؟ اونقدر فاصله دارم با ادمایی که نقابامو بهم دیکته می‌کنن که دیگه از خودم می‌ترسم. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم، من همیشه در حال فرار بودم. چون از این نقشا و این نقابای دروغین بدم می اومده ولی بی اینکه خودم یا اراده‌ام دخیل باشه، دست به کار اون نقشا می‌شم.  حتی بعد از این حرفا ...حتی بعد از این شهودی که بهش دست پیدا کردم.
 یه زمانی فکر می‌کردم  اگه از شهرم برم یه شهر دیگه و اگر دیگه مجبور نباشم با اطرافیانم مراوده زیاد داشته باشم به آرامش می‌رسم. ولی حالا که دور شدم می‌بینم این نقش‌ها همه جا دنبال منن. من از اون ادمای قبلی هراسی چند برابر و از ادمای جدید هراسایی جدید پیدا کردم. من از همسایه؛ من از فروشنده مغازه‌ی روسری فروشی، من از واکسی گوشه پیاده‌رو، من از پیرمرد کور توی پارک، من از مدیر مدرسه پسرم، من از کارمند بانک، من از زن دیوونه‌ای که توی کوچه دائم می‌گه یه راهنمایی بکن، یا حتی از اون پسر عقب افتادی مفلوک، من از دوستم، من از خودم در هراسم. اره! من از نگاه آدما می‌ترسم. همیشه احساس می‌کنم بهشون مدیونم. همیشه حس می‌کنم در حقشون ظلم کردم. همیشه حس می‌کنم باید بهشون کمک کنم و هیچ وقت نمی‌کنم و همیشه این کمک نکردنام این نبودنام منو از اونا بیشتر دور میکنه و فراری میده. نمی‌دونم این حس لعنتی از کجا میاد. این همه ترس از خودم برای چیه؟ چرا فکر میکنم "من"ام  ترسناکتر از خودمه. من ادما رو دوست دارم. حتی بدترینام رو هم میتونم دوست داشته باشم. دوست دارم  کاراشونو نگاه کنم. دوست دارم صداهاشونو بشنوم و وقتی تو هم میلولن، وقتی می‌بینم دارم با انرژی زاید الوصفی زندگی می‌کنن (خوب یا بد) انگار انرژی می‌گیرم، پس چرا باید از روبه رو شدن باهاشون اینقدر در هراس و ترس باشم؟ چرا؟

نوشته شده در ساعت 6 بعد از ظهر توسط من | |

Design By : Night Melody