تولد يک مرگ
وب نوشته های منِ ِ باطل
کنج خانه ام را مه گرفته و سرما از پاهایم بالا می رود
دلم می خواهد شفیره ای شوم میان تارهای عنکبوتی که
کسی را که نیست، می ریسد
تو همیشه
قانون اول نیوتن را برهم میزنی
و جاذبه سیب کالی میشود
روی درخت خرمالوی همسایه
دلم خرمالویی میخواهد
رسیده
روی درخت سیبی
که برگهایش همه ریخته باشد
این روزها همش دارم از حافظه میشنوم. کوتاه مدت، بلند مدت، ضعیف، قوی، جی فایو، جی سون، جی ناین، جی... جی... جی... جی. ولی حس خودم و تجربه خودم میگوید حافظه یکجایی اش بند است به خواستن؛ به احساس؛ به نزدیکیاش با درون ادم. خوب یا بدش یا ممتنع بودنش از خوبی و بدی، تلخی و شیرینی هیچ فرقی نمیکند.
بعضی خاطره ها، بی تکرار شدنشان؛ بی انکه اهمیت بدهد به ضعیف بودن سلولهای مغز مادر مردهات انگار با میخهای گندهای(که واژه ی طویله را بار زده) کوفتهشدن به ته تههای ذهنت.
دیدی پیچ زنگ زده چطور خودش را میخ میکند به جایی و هر چه میخواهی با آن پیچ گوشتی آمریکاییات بازش کنی نمیشود و دستی قوی میخواهد بزرگ تر و جان دار تر از دست تو؟...
دست قویای میخواهم جان دار تر از دست خودم تا این خاطره های لعنتی را از توی طویله ی ذهنم باز کند. فقط همین چند تا را!
ای آدم هایی که میشناسید از قبل مرا، یک نفر دارد (اینجا) میدهد جان! دریایی در کار نیست؛ وجود شما غرقش میکند...!!!!
این حال سه روز است که عارض شده است. شنبه... یکشنبه ...دوشنبه؛ دقیقا سه روز است که صبح که بیدار میشوم صداهایی که اوج میگیرند توی خانه را نمیشنوم.
شنبه...یکشنبه...دوشنبه؛ دقیقا سه روز است که احساس گنگی میکنم
(شنبه!! یکشنبه!دوشنبه!!!)
جای خالی
تو
مثل جای خالیِ دندان یکی به آخر سمت چپ بالاییام
آزارم میدهد.
زبان میکشم و میبینم نیستی
وقتی بودی درد میکشیدم
و
حالا که نیستی ...
....
اینجا ! درست آن سوی یک مصرع . درست آن سوی یک بیت و شاید در ماورای خطوط شکسته یک شعر سپید و درست در آستانه ی یک حس گم شده ی غریب، کسی ایستاده که خودش را میخواهد.
| Design By : Night Melody |

