تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های منِ ِ باطل

کنج خانه ام را مه گرفته و سرما از پاهایم بالا می رود

دلم می خواهد شفیره ای شوم میان تارهای عنکبوتی که

                                                   کسی را که نیست، می ریسد

نوشته شده در ساعت 6 بعد از ظهر توسط من | |

یک جورش اینجور است که اطرافت پر از هیچ باشد؛ پس خیلی محترمانه از درون متلاشی می‌شوی. مَثَلش هم مَثَل جایی بیرون از جو است که می‌روی و منهدم می‌شوی. چیزی از درونت یکهو هجوم می‌برد به بیرونی که چیزی نیست و از هم متلاشی می‌شوی. به بیانی عامیانه : پِخ . جور دیگرش آن است که بیرون همه چیز باشد و درون تو خالی. پوچ باشی و بدانی که آن بیرون پر از چیز است و تو پوچی. پر از خالی پر از خلا . کافی ست پوست نازک هم باشی اینجاست که آن بیرون لهت می‌کند و تبدیل می‌شوی به یک قوطی خالی دلستر که چون پر از هیچ بودی، انگشتانی نه لزوما قوی، لهت کرده. نوع سومی هم هست. نوع سومی که هیچ جوری نمی‌شود توصیفش کرد. به هیچ چیز شباهتی ندارد ...نه از هم متلاشی می‌شوی نه چیزی لهت می‌کند. سُر و مُر و گنده ایستاده ای، اما می‌دانی در آن واحد هم چیزی متلاشی ات کرده هم له. اصولن وقتی عارض می‌شود که درون تو را، آن بیرون به خود ندیده باشد و چیزی در درونِ آن بیرون باشد که درون تو بویی از آن نبرده.

نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط من | |

 تو همیشه 

قانون اول نیوتن را برهم می‌زنی

و جاذبه سیب کالی می‌شود

روی درخت خرمالوی همسایه

دلم خرمالویی می‌خواهد

رسیده

روی درخت سیبی 

که برگ‌هایش همه ریخته باشد 

نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط من | |

این روزها همش دارم از حافظه می‌شنوم. کوتاه مدت، بلند مدت، ضعیف، قوی، جی فایو، جی سون، جی ناین، جی... جی... جی... جی. ولی حس خودم و تجربه خودم می‌گوید حافظه یک‌جایی اش بند است به خواستن؛ به احساس؛  به نزدیکی‌اش با درون ادم. خوب یا  بدش یا ممتنع بودنش از خوبی و بدی، تلخی و شیرینی  هیچ فرقی نمی‌کند.

بعضی خاطره ها، بی تکرار شدنشان؛ بی انکه اهمیت بدهد به ضعیف بودن سلول‌های  مغز مادر مرده‌ات انگار با میخ‌های گنده‌ای(که واژه ی طویله را بار زده) کوفته‌شدن به  ته ته‌های ذهنت.

 دیدی پیچ زنگ زده چطور خودش را میخ می‌کند به جایی و هر چه می‌خواهی با آن پیچ گوشتی آمریکایی‌ات  بازش کنی نمی‌شود و دستی قوی می‌خواهد بزرگ تر و جان دار تر از دست تو؟...

دست قوی‌ای می‌خواهم جان دار تر از دست خودم تا این خاطره های لعنتی را از توی طویله ی ذهنم باز کند. فقط همین چند تا را! 

نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط من | |

 ای آدم هایی که می‌شناسید از قبل مرا، یک نفر دارد (اینجا) می‌دهد جان! دریایی در کار نیست؛  وجود شما غرقش می‌کند...!!!!

نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط من | |

این حال سه روز است که عارض شده است. شنبه... یکشنبه ...دوشنبه؛ دقیقا سه روز است که صبح که بیدار می‌شوم صداهایی که اوج می‌گیرند توی خانه را نمی‌شنوم.

شنبه...یکشنبه...دوشنبه؛ دقیقا سه روز است که احساس گنگی می‌کنم

(شنبه!! یکشنبه!دوشنبه!!!)

نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط من | |

جای خالی تو
مثل جای خالیِ دندان یکی به آخر سمت چپ بالایی‌ام

 آزارم می‌دهد.
زبان می‌کشم و می‌بینم نیستی
وقتی بودی درد می‌کشیدم

و
حالا که نیستی ... 

نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط من | |

اینطوریاست که مثلن حالم خوبه. یعنی زندگی با همه‌ی خوبی-بدی‌هاش انگیزمندناکه(!) برام ولی همین که میام تو نت و یه دوری می‌زنم ،می‌ریزم بهم. این دیگه چه صیغه‌ایه؟ 
نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط من | |

....

کلاغ از روی کاج می‌پرد و اوج می‌گیرد  . من ایستاده‌ام این پایین.  نور خورشید از لای شاخه‌های کاج  سیخ شده توی چشم هایم. لانه ای پیدا نیست ولی هست... می‌دانم . صدای غار غار کلاغ از راهروی بالا می‌اید. از توی  یکی از قابها؛ از همان قابی که دکتر گفته بود الهام گرش من بودم. دکتر می‌داند چه باید بکشد که اینطور غار غار کند و من  صدایت را می‌شنوم که می‌گویی برو به سمت ششها، باید اوج بگیری. می‌چرخم دور خودم تا تو را ببینم؛ نیستی.... چیز سرد و خیسی  شتک می‌زند روی صورتم .... صدایی خفه و بم می‌گوید رها ... بیدار شو! پشت پلک‌هایم تویی. می‌دانم. اما می‌ترسم چشم‌هایم را باز کنم و دکتر ایرج را ببینم که می‌خندد. دوباره صورتم ریز ولی پخش وپلا  خیس می‌شود. چشم‌هایم را بازنکرده بلند می‌شوم و می‌نشینم و بعد چشم هایم را باز می‌کنم و میبینم که جلویم روی پاهایت نشسته ای. دکتر انطرف تر ایستاده و حجم چند برابر شده اش اتاق را انگار پر کرده. میگوید: «چی شد ؟ یهو از حال رفتی! » و تو ادامه می‌دهی « ترسیدیم.» 
....

نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط من | |

اینجا ! درست آن سوی یک مصرع . درست آن سوی یک بیت و شاید در ماورای خطوط شکسته یک شعر  سپید   و درست در  آستانه ی یک حس گم شده ی غریب، کسی ایستاده که خودش را می‌خواهد.   

نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط من | |

Design By : Night Melody